گنج

بخش ۱۷

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۶۱ بیت
شتر یافت چندان و چندان گلهکه از بارگی شد سپه بی‌گله
ز توران سپه برنهادند رختسلیح گرانمایه و تاج و تخت
خروش آمد و نالهٔ گاودمجرس برکشیدند و رویینه خم
سوی شهر ایران نهادند رویسپاهی بران گونه با رنگ و بوی
چو آگاهی آمد ز رستم بشاهخروش آمد از شهر وز بارگاه
از ایران تبیره برآمد بابرکه آمد خداوند گوپال و ببر
یکی شادمانی بد اندر جهانخنیده میان کهان و مهان
دل شاه شد چون بهشت برینهمی خواند بر کردگار آفرین
بفرمود تا پیل بردند پیشبجنبید کیخسرو از جای خویش
جهانی به‌آیین شد آراستهمی و رود و رامشگر و خواسته
تبیره برآمد ز هر جای و نایچو شاه جهان اندر آمد ز جای
همه روی پیل از کران تا کرانپر از مشک بود و می و زعفران
ز افسر سر پیلبان پرنگارز گوش اندر آویخته گوشوار
بسی زعفران و درم ریختندز بر مشک و عنبر همی بیختند
همه شهر آوای رامشگراننشسته ز هر سو کران تا کران
چنان بد جهان را ز شادی و دادکه گیتی روان را دوامست و شاد
تهمتن چو تاج سرافراز دیدجهانی سراسر پرآواز دید
فرود آمد و برد پیشش نمازبپرسید خسرو ز راه دراز
گرفتش بآغوش در شاه تنگچنین تا برآمد زمانی درنگ
همی آفرین خواند شاه جهانبران نامور موبد و پهلوان
بفرمود تا پیلتن برنشستگرفته همه راه دستش بدست
همی گفت چندین چرا ماندیکه بر ما همی آتش افشاندی
چو طوس و فریبرز و گودرز و گیوچو رهام و گرگین و گردان نیو
ز ره سوی ایوان شاه آمدندبدان نامور بارگاه آمدند
نشست از بر تخت زر شهریاربنزدیک او رستم نامدار
فریبرز و گودرز و رهام و گیونشستند با نامداران نیو
سخن گفت کیخسرو از رزمگاهازان رنج و پیگار توران سپاه
بدو گفت گودرز کای شهریارسخنها درازست زین کارزار
می و جام و آرام باید نخستپس آنگاه ازین کار پرسی درست
نهادند خوان و بخندید شاهکه ناهار بودی همانا به راه
بخوان بر می آورد و رامشگرانبپرسش گرفت از کران تا کران
ز افراسیاب وز پولادوندز کشتی و از تابداده کمند
بدو گفت گودرز کای شهریارز مادر نزاید چو رستم سوار
اگر دیو پیش آید ار اژدهاز چنگ درازش نیابد رها
هزار افرین باد بر شهریاربویژه برین شیردل نامدار
بگفت آنچ کرد او بپولادوندز کشتی و نیرنگ وز رنگ و بند
ز افگندن دیو وز کشتنشهمان جنگ و پیگار و کین جستنش
چو افتاد بر خاک زو رفت هوشبرآمد ز گردان دیوان خروش
چو آمد بهوش آن سرافراز دیوبرآمد بناگاه زو یک غریو
همانگه درآمد باسپ و برفتهمی بند جانش ز رستم بکفت
چنان شاد شد زان سخن تاجورکه گفتی ز ایوان برآورد سر
چنین داد پاسخ که ای پهلوانتوی پیر و بیدار و روشن‌روان
کسی کش خرد باشد آموزگارنگه داردش گردش روزگار
ازین پهلوان چشم بد دور بادهمه زندگانیش در سور باد
همی بود یک هفته با می بدستازو شادمان تاج و تخت و نشست
سخنهای رستم بنای و برودبگفتند بر پهلوانی سرود
تهمتن بیک ماه نزدیک شاههمی بود با جام در پیشگاه
ازان پس چنین گفت با شهریارکه ای پرهنر نامور تاجدار
جهاندار با دانش و نیک‌خوستولیکن مرا چهر زال آرزوست
در گنج بگشاد شاه جهانز پرمایه چیزی که بودش نهان
ز یاقوت وز تاج و انگشتریز دینار وز جامهٔ ششتری
پرستار با افسر و گوشوارهمان جعد مویان سیمین عذار
طبقهای زرین پر از مشک و عوددو نعلین زرین و زرین عمود
برو بافته گوهر شاهوارچنانچون بود در خور شهریار
بنزد تهمتن فرستاد شاهدو منزل همی رفت با او براه
چو خسرو غمی شد ز راه درازفرود آمد و برد رستم نماز
ورا کرد پدرود و ز ایران برفتسوی زابلستان خرامید تفت
سراسر جهان گشت بر شاه راستهمی گشت گیتی بران سان که خواست
سر آوردم این رزم کاموس نیزدرازست و کم نیست زو یک پشیز
گر از داستان یک سخن کم بدیروان مرا جای ماتم بدی
دلم شادمان شد ز پولادوندکه بفزود بر بند پولاد بند