گنج

بخش ۷

سپه برنشاند و بنه برنهادوزان کشتگان کرد بسیار یاد
ازین سان همی رفت روز و شبانپر از غم دل و ناچریده لبان
همه دیده پر خون و دل پر ز داغز رنج روان گشته چون پر زاغ
چو نزدیک کوه هماون رسیدبران دامن کوه لشکر کشید
چنین گفت طوس سپهبد بگیوکه ای پر خرد نامبردار نیو
سه روزست تا زین نشان تاختیبخواب و بخوردن نپرداختی
بیا و بیاسا و چیزی بخوربرامش و جامه بنمای سر
که من بی‌گمانم که پیران بجنگپس ما بیاید کنون بی‌درنگ
کسی را که آسوده‌تر زین گروهبه بیژن بمان و تو برشو بکوه
همه خستگان را سوی که کشیدز آسودگان لشکری برگزید
چنین گفت کین کوه سر جای ماستبباید کنون خویشتن کرد راست
طلایه ز کوه اندر آمد بدشتبدان تا بریشان نشاید گذشت
خروش نگهبان و آوای زنگتو گفتی بجوش آمد از کوه سنگ
هم‌آنگه برآمد ز چرخ آفتابجهان گشت برسان دریای آب
ز درگاه پیران برآمد خروشچنان شد که برخیزد از خاک جوش
بهومان چنین گفت کاکنون بجنگنباید همانا فراوان درنگ
سواران دشمن همه کشته‌اندوگر خسته از جنگ برگشته‌اند
بزد کوس و از دشت برخاست غوهمی رفت پیش سپه پیشرو
رسیدند ترکان بدان رزمگاههمه رزمگه خیمه بد بی‌سپاه
بشد نزد پیران یکی مژده‌خواهکه کس نیست ایدر ز ایران سپاه
ز لشکر بشادی برآمد خروشبفرمان پیران نهادند گوش
سپهبد چنین گفت با بخردانکه ای نامور پرهنر موبدان
چه سازیم و این را چه دانید رایکه اکنون ز دشمن تهی ماند جای
سواران لشکر ز پیر و جوانهمه تیز گفتند با پهلوان
که لشکر گریزان شد از پیش ماشکست آمد اندر بداندیش ما
یکی رزمگاهست پر خون و خاکازیشان نه هنگام بیم است و باک
بباید پی دشمن اندر گرفتز مولش سزد گر بمانی شگفت
گریزان ز باد اندرآید به آببه آید ز مولیدن ایدر شتاب
چنین گفت پیران که هنگام جنگشود سست پای شتاب از درنگ
سپاهی بکردار دریای آبشدست انجمن پیش افراسیاب
بمانیم تا آن سپاه گرانبیایند گردان و جنگ‌آوران
ازان پس بایران نمانیم کسچنین است رای خردمند و بس
بدو گفت هومان که ای پهلوانمرنجان بدین کار چندین روان
سپاهی بدان زور و آن جوش و دمشدی روی دریا ازیشان دژم
کنون خیمه و گاه و پرده‌سرایهمه مانده برجای و رفته ز جای
چنان دان که رفتن ز بیچارگیستنمودن بما پشت یکبارگیست
نمانیم تا نزد خسرو شوندبدرگاه او لشکری نو شوند
ز زابلستان رستم آید بجنگزیانی بود سهمگین زین درنگ
کنون ساختن باید و تاختنفسونها و نیرنگها ساختن
چو گودرز را با سپهدار طوسدرفش همایون و پیلان و کوس
همه بی‌گمانی بچنگ آوریمبد آید چو ایدر درنگ آوریم
چنین داد پاسخ بدو پهلوانکه بیداردل باش و روشن‌روان
چنان کن که نیک‌اختر و رای تستکه چرخ فلک زیر بالای تست
پس لشکر اندر گرفتند راهسپهدار پیران و توران سپاه
به لهاک فرمود کاکنون مایستبگردان عنان با سواری دویست
بدو گفت مگشای بند از میانببین تا کجایند ایرانیان
همی رفت لهاک برسان بادز خواب و ز خوردن نکرد ایچ یاد
چو نیمی ز تیره شب اندر گذشتطلایه بدیدش بتاریک دشت
خروش آمد از کوه و آوای زنگندید ایچ لهاک جای درنگ
بنزدیک پیران بیامد ز راهبدو آگهی داد ز ایران سپاه
که ایشان بکوه هماون درندهمه بسته بر پیش راه گزند
بهومان بفرمود پیران که زودعنان و رکیبت بباید بسود
ببر چند باید ز لشکر سوارز گردان گردنکش نامدار
که ایرانیان با درفش و سپاهگرفتند کوه هماون پناه
ازین رزم رنج آید اکنون برویخرد تیز کن چارهٔ کار جوی
گر آن مرد با کاویانی درفشبیاری، شود روی ایشان بنفش
اگر دستیابی بشمشیر تیزدرفش و همه نیزه کن ریزریز
من اینک پس‌اندر چو باد دمانبیایم نسازم درنگ و زمان
گزین کرد هومان ز لشکر سوارسپردار و شمشیرزن سی‌هزار
چو خورشید تابنده بنمود تاجبگسترد کافور بر تخت عاج
پدید آمد از دور گرد سپاهغو دیده‌بان آمد از دیده‌گاه
که آمد ز ترکان سپاهی پدیدبابر سیه گردشان برکشید
چو بشنید جوشن بپوشید طوسبرآمد دم بوق و آوای کوس
سواران ایران همه همگروهرده برکشیدند بر پیش کوه
چو هومان بدید آن سپاه گرانگراییدن گرز و تیغ سران
چنین گفت هومان بگودرز و طوسکز ایران برفتید با پیل و کوس
سوی شهر ترکان بکین آختنبدان روی لشکر برون تاختن
کنون برگزیدی چو نخچیر کوهشدستی ز گردان توران ستوه
نیایدت زین کار خود شرم و ننگخور و خواب و آرام بر کوه و سنگ
چو فردا برآید ز کوه آفتابکنم زین حصار تو دریای آب
بدانی که این جای بیچارگیستبرین کوه خارا بباید گریست
هیونی بپیران فرستاد زودکه اندیشهٔ ما دگرگونه بود
دگرگونه بود آنچ انداختیمبریشان همی تاختن ساختیم
همه کوه یکسر سپاهست و کوسدرفش از پس پشت گودرز و طوس
چنان کن که چون بردمد چاک روزپدید آید از چرخ گیتی فروز
تو ایدر بوی ساخته با سپاهشده روی هامون ز لشکر سیاه