بخش ۶
ز ترکان یکی بود بازور نامبافسوس بهر جای گسترده کام
بیاموخته کژی و جادویبدانسته چینی و هم پهلوی
چنین گفت پیران بافسون پژوهکز ایدر برو تا سر تیغ کوه
یکی برف و سرما و باد دمانبریشان بیاور هم اندر زمان
هوا تیرهگون بود از تیر ماههمی گشت بر کوه ابر سیاه
چو بازور در کوه شد در زمانبرآمد یکی برف و باد دمان
همه دست آن نیزهداران ز کارفروماند از برف در کارزار
ازان رستخیز و دم زمهریرخروش یلان بود و باران تیر
بفرمود پیران که یکسر سپاهیکی حمله سازید زین رزمگاه
چو بر نیزه بر دستهاشان فسردنیاراست بنمود کس دست برد
وزان پس برآورد هومان غریویکی حمله آورد برسان دیو
بکشتند چندان ز ایران سپاهکه دریای خون گشت آوردگاه
در و دشت گشته پر از برف و خونسواران ایران فتاده نگون
ز کشته نبد جای رفتن بجنگز برف و ز افگنده شد جای تنگ
سیه گشت در دشت شمشیر و دستبروی اندر افتاده برسان مست
نبد جای گردش دران رزمگاهشده دست لشکر ز سرما تباه
سپهدار و گردنکشان آن زمانگرفتند زاری سوی آسمان
که ای برتر از دانش و هوش و راینه در جای و بر جای و نه زیر جای
همه بندهٔ پرگناه توایمبه بیچارگی دادخواه توایم
ز افسون و از جادوی برتریجهاندار و بر داوران داوری
تو باشی به بیچارگی دستگیرتواناتر از آتش و زمهریر
ازین برف و سرما تو فریادرسنداریم فریادرس جز تو کس
بیامد یکی مرد دانش پژوهبرهام بنمود آن تیغ کوه
کجا جای بازور نستوه بودبر افسون و تنبل بران کوه بود
بجنبید رهام زان رزمگاهبرون تاخت اسپ از میان سپاه
زره دامنش را بزد بر کمرپیاده برآمد بران کوه سر
چو جادو بدیدش بیامد بجنگعمودی ز پولاد چینی بچنگ
چو رهام نزدیک جادو رسیدسبک تیغ تیز از میان برکشید
بیفگند دستش بشمشیر تیزیکی باد برخاست چون رستخیز
ز روی هوا ابر تیره ببردفرود آمد از کوه رهام گرد
یکی دست با زور جادو بدستبهامون شد و بارگی برنشست
هوا گشت زان سان که از پیش بودفروزنده خورشید را رخ نمود
پدر را بگفت آنچ جادو چه کردچه آورد بر ما بروز نبرد
بدیدند ازان پس دلیران شاهچو دریای خون گشته آوردگاه
همه دشت کشته ز ایرانیانتن بیسران سر بیتنان
چنین گفت گودرز آنگه بطوسکه نه پیل ماند و نه آوای کوس
همه یکسره تیغها برکشیمبراریم جوش ار کشند ار کشیم
همانا که ما را سر آمد زماننه روز نبردست و تیر و کمان
بدو گفت طوس ای جهاندیده مردهوا گشت پاک و بشد باد سرد
چرا سر همی داد باید ببادچو فریادرس فره و زور داد
مکن پیشدستی تو در جنگ ماکنند این دلیران خود اهنگ ما
بپیش زمانه پذیره مشوبنزدیک بدخواه خیره مشو
تو در قلب با کاویانی درفشهمی دار در چنگ تیغ بنفش
سوی میمنه گیو و بیژن بهمنگهبانش بر میسره گستهم
چو رهام و شیدوش بر پیش صفگرازه بکین برلب آورده کف
شوم برکشم گرز کین از میانکنم تن فدی پیش ایرانیان
ازین رزمگه برنگردانم اسپمگر خاک جایم بود چون زرسپ
اگر من شوم کشته زین رزمگاهتو برکش سوی شاه ایران سپاه
مرا مرگ نامیتر از سرزنشبهر جای بیغارهٔ بدکنش
چنین است گیتی پرآزار و دردازو تا توان گرد بیشی مگرد
فزونیش یک روز بگزایدتببودن زمانی نیفزایدت
دگر باره بر شد دم کرنایخروشیدن زنگ و هندی درای
ز بانگ سواران پرخاشخردرخشیدن تیغ و زخم تبر
ز پیکان و از گرز و ژوپین و تیرزمین شد بکردار دریای قیر
همه دشت بیتن سر و یال بودهمه گوش پر زخم گوپال بود
چو شد رزم ترکان برین گونه سختندیدند ایرانیان روی بخت
همی تیره شد روی اختر درشتدلیران بدشمن نمودند پشت
چو طوس و چو گودرز و گیو دلیرچو شیدوش و بیژن چو رهام شیر
همه برنهادند جان را بکفهمه رزم جستند بر پیش صف
هرآنکس که با طوس در جنگ بودهمه نامدار و کنارنگ بود
بپیش اندرون خون همی ریختندیلان از پس پشت بگریختند
یکی موبدی طوس یل را بخواندپس پشت تو گفت جنگی نماند
نباید کت اندر میان آورندبجان سپهبد زیان آورند
به گیو دلیر آن زمان طوس گفتکه با مغز لشکر خرد نیست جفت
که ما را بدین گونه بگذاشتندچنین روی از جنگ برگاشتند
برو بازگردان سپه را ز راهز بیغارهٔ دشمن و شرم شاه
بشد گیو و لشکر همه بازگشتپر از کشته دیدند هامون و دشت
سپهبد چنین گفت با مهترانکه اینست پیکار جنگآوران
کنون چون رخ روز شد تیرهگونهمه روی کشور چو دریای خون
یکی جای آرام باید گزیداگر تیره شب خود توان آرمید
مگر کشته یابد بجای مغاکیکی بستر از ریگ و چادر ز خاک
همه بازگشتند یکسر ز جنگز خویشان روان خسته و سر ز ننگ
سر از کوه برزد همانگاه ماهچو بر تخت پیروزه، پیروز شاه
سپهدار پیران سپه را بخواندهمی گفت زیشان فراوان نماند
بدانگه که دریای یاقوت زردزند موج بر کشور لاژورد
کسی را که زندهست بیجان کنیمبریشان دل شاه پیچان کنیم
برفتند با شادمانی زجاینشستند بر پیش پردهسرای
همه شب ز آوای چنگ و ربابسپه را نیامد بران دشت خواب
وزین روی لشکر همه مستمندپدر بر پسر سوگوار و نژند
همه دشت پر کشته و خسته بودبخون بزرگان زمین شسته بود
چپ و راست آوردگه دست و پاینهادن ندانست کس پا بجای
همه شب همی خسته برداشتندچو بیگانه بد خوار بگذاشتند
بر خسته آتش همی سوختندگسسته ببستند و بردوختند
فراوان ز گودرزیان خسته بودبسی کشته بود و بسی بسته بود
چو بشنید گودرز برزد خروشزمین آمد از بانگ اسپان بجوش
همه مهتران جامه کردند چاکبسربر پراگند گودرز خاک
همی گفت کاندر جهان کس ندیدبه پیران سر این بد که بر من رسید
چرا بایدم زنده با پیر سربخاک اندر افگنده چندین پسر
ازان روزگاری کجا زادهامز خفتان میان هیچ نگشادهام
بفرجام چندین پسر ز انجمنببینم چنین کشته در پیش من
جدا گشته از من چو بهرام پورچنان نامور شیر خودکام پور
ز گودرز چون آگهی شد بطوسمژه کرد پر خون و رخ سندروس
خروشی براورد آنگه بزارفراوان ببارید خون در کنار
همی گفت اگر نوذر پاکتننکشتی بن و بیخ من بر چمن
نبودی مرا رنج و تیمار و دردغم کشته و گرم دشت نبرد
که تا من کمر بر میان بستهامبدل خستهام گر بجان رستهام
هماکنون تن کشتگان را بخاکبپوشید جایی که باشد مغاک
سران بریده سوی تن بریدبنه سوی کوه هماون برید
برانیم لشکر همه همگروهسراپرده و خیمه بر سوی کوه
هیونی فرستیم نزدیک شاهدلش برفروزد فرستد سپاه
بدین من سواری فرستادهامورا پیش ازین آگهی دادهام
مگر رستم زال را با سپاهسوی ما فرستد بدین رزمگاه
وگرنه ز ما نامداری دلیرنماند به آوردگه بر چو شیر