بخش ۸
فرستاده نزدیک پیران رسیدبجوشید چون گفت هومان شنید
بیامد شب تیره هنگام خوابهمی راند لشکر بکردار آب
چو خورشید زان چادر قیرگونغمی شد بدرید و آمد برون
سپهبد بکوه هماون رسیدز گرد سپه کوه شد ناپدید
بهومان چنین گفت کز رزمگاهمجنب و مجنبان از ایدر سپاه
شوم تا سپهدار ایرانیانچه دارد بپا اختر کاویان
بکوه هماون که دادش نویدبدین بودن اکنون چه دارد امید
بیامد بنزدیک ایران سپاهسری پر ز کینه دلی پرگناه
خروشید کای نامبردار طوسخداوند پیلان و گوپال و کوس
کنون ماهیان اندر آمد به پنجکه تا تو همی رزم جویی برنج
ز گودرزیان آن کجا مهترندبدان رزمگاهت همه بیسرند
تو چون غرم رفتستی اندر کمرپر از داوری دل پر از کینه سر
گریزان و لشکر پس اندر دمانبدام اندر آیی همی بیگمان
چنین داد پاسخ سرافراز طوسکه من بر دروغ تو دارم فسوس
پی کین تو افگندی اندر جهانز بهر سیاوش میان مهان
برین گونه تا چند گویی دروغدروغت بر ما نگیرد فروغ
علف تنگ بود اندران رزمگاهازان بر هماون کشیدم سپاه
کنون آگهی شد بشاه جهانبیاید زمان تا زمان ناگهان
بزرگان لشکر شدند انجمنچو دستان و چون رستم پیلتن
چو جنبیدن شاه کردم درستنمانم بتوران بر و بوم و رست
کنون کامدی کار مردان ببیننه گاه فریبست و روز کمین
چو بشنید پیران ز هر سو سپاهفرستاد و بگرفت بر کوه راه
بهر سو ز توران بیامد گروهسپاه انجمن کرد بر گرد کوه
بریشان چو راه علف تنگ شدسپهبد سوی چارهٔ جنگ شد
چنین گفت هومان بپیران گردکه ما را پی کوه باید سپرد
یکی جنگ سازیم کایرانیاننبندند ازین پس بکینه میان
بدو گفت پیران که بر ماست بادنکردست با باد کس رزم یاد
ز جنگ پیاده بپیچید سرشود تیره دیدار پرخاشخر
چو راه علف تنگ شد بر سپاهکسی کوه خارا ندارد نگاه
همه لشکر آید بزنهار ماازین پس نجویند پیکار ما
بریشان کنون جای بخشایش استنه هنگام پیکار و آرایش است
رسید این سگالش بگودرز و طوسسر سرکشان خیره گشت از فسوس
چنین گفت با طوس گودرز پیرکه ما را کنون جنگ شد ناگزیر
سه روز ار بود خوردنی بیش نیستز یکسو گشاده رهی پیش نیست
نه خورد و نه چیز و نه بار و بنهچنین چند باشد سپه گرسنه
کنون چون شود روی خورشید زردپدید آید آن چادر لاژورد
بباید گزیدن سواران مردز بالا شدن سوی دشت نبرد
بسان شبیخون یکی رزم سختبسازیم تا چون بود یار بخت
اگر یک بیک تن بکشتن دهیموگر تاج گردنکشان برنهیم
چنین است فرجام آوردگاهیکی خاک یابد یکی تاج و گاه
ز گودرز بشنید طوس این سخنسرش گشت پردرد و کین کهن
ز یک سوی لشکر به بیژن سپرددگر سو بشیدوش و خراد گرد
درفش خجسته بگستهم دادبسی پند و اندرزها کرد یاد