بخش ۳
درم داد و روزیدهان را بخواندبسی با سپهبد سخنها براند
همان رای زد با تهمتن بر آنچنین تا رخ روز شد در نهان
چو خورشید بر زد سنان از نشیبشتاب آمد از رفتن با نهیب
سپهبد بیامد به نزدیک شاهابا گیو گودرز و چندی سپاه
بدو داد شاه اختر کاویانبران سان که بودی به رسم کیان
ز اختر یکی روز فرخ بجستکه بیرون شدن را کی آید درست
همی رفت با کوس خسرو بدشتبدان تا سپهبد بدو برگذشت
یکی لشکری همچو کوه سیاهگذشتند بر پیش بیدار شاه
پس لشکر اندر سپهدار طوسبیامد بر شه زمین داد بوس
برو آفرین کرد و بر شد خروشجهان آمد از بانگ اسپان بجوش
یکی ابر بست از بر گرد سمبرآمد خروشیدن گاو دم
ز بس جوشن و کاویانی درفششده روی گیتی سراسر بنفش
تو خورشید گفتی به آب اندر استسپهر و ستاره بخواب اندر است
نهاد از بر پیل پیروزه مهدهمی رفت زین گونه تا رود شهد
هیونی بکردار باد دمانبدش نزد پیران هم اندر زمان
که من جنگ را گردن افراختهسوی رود شهد آمدم ساخته
چو بشنید پیران غمی گشت سختفروبست بر پیل ناکام رخت
برون رفت با نامداران خویشگزیده دلاور سواران خویش
که ایران سپه را ببیند که چیستسرافراز چندست و با طوس کیست
رده برکشیدند زان سوی رودفرستاد نزد سپهبد درود
وزین روی لشکر بیاورد طوسدرفش همایون و پیلان و کوس
سپهدار پیران یکی چرب گویز ترکان فرستاد نزدیک اوی
بگفت آنک من با فرنگیس و شاهچه کردم ز خوبی بهر جایگاه
ز درد سیاوش خروشان بدمچو بر آتش تیز جوشان بدم
کنون بار تریاک زهر آمدستمرا زو همه رنج بهر آمدست
دل طوس غمگین شد از کار اویبپیچید زان درد و پیکار اوی
چنین داد پاسخ که از مهر توفراوان نشانست بر چهر تو
سر آزاد کن دور شو زین میانببند این در بیم و راه زیان
بر شاه ایران شوی با سپاهمکافات یابی به نیکی ز شاه
بایران ترا پهلوانی دهدهمان افسر خسروانی دهد
چو یاد آیدش خوب کردار تودلش رنجه گردد ز تیمار تو
چنین گفت گودرز و گیو و سرانبزرگان و تیمارکش مهتران
سرایندهٔ پاسخ آمد چو بادبنزدیک پیران ویسه نژاد
بگفت آنچ بشنید با پهلوانز طوس و ز گودرز روشنروان
چنین داد پاسخ که من روز و شببیاد سپهبد گشایم دو لب
شوم هرچ هستند پیوند منخردمند کو بشنود پند من
بایران گذارم بر و بوم و رختسر نامور بهتر از تاج و تخت
وزین گفتها بود مغزش تهیهمی جست نو روزگار بهی
هیونی برافگند هنگام خوابفرستاد نزدیک افراسیاب
کزایران سپاه آمد و پیل و کوسهمان گیو و گودرز و رهام و طوس
فراوان فریبش فرستادهامز هر گونهای پندها دادهام
سپاهی ز جنگاوران برگزینکه بر زین شتابش بیاید ز کین
مگر بومشان از بنه برکنیمبتخت و بگنج آتش اندر زنیم
وگر نه ز کین سیاوش سپاهنیاساید از جنگ هرگز نه شاه
چو بشنید افراسیاب این سخنسران را بخواند از همه انجمن
یکی لشکری ساخت افراسیابکه تاریک شد چشمهٔ آفتاب
دهم روز لشکر بپیران رسیدسپاهی کزو شد زمین ناپدید
چو لشکر بیاسود روزی بدادسپه برگرفت و بنه برنهاد
ز پیمان بگردید وز یاد عهدبیامد دمان تا لب رود شهد
طلایه بیامد بنزدیک طوسکه بربند بر کوههٔ پیل کوس
که پیران نداند سخن جز فریبچو داند که تنگ اندر آمد نهیب
درفش جفا پیشه آمد پدیدسپه بر لب رود صف برکشید
بیاراست لشکر سپهدار طوسبهامون کشیدند پیلان و کوس
دو رویه سپاه اندر آمد چو کوهسواران ترکان و ایران گروه
چنان شد ز گرد سپاه آفتابکه آتش برآمد ز دریای آب
درخشیدن تیغ و ژوپین و خشتتو گفتی شب اندر هوا لاله کشت
ز بس ترگ زرین و زرین سپرز جوشن سواران زرین کمر
برآمد یکی ابر چون سندروسزمین گشت از گرد چون آبنوس
سر سروران زیر گرز گرانچو سندان شد و پتک آهنگران
ز خون رود گفتی میستان شدستز نیزه هوا چون نیستان شدست
بسی سر گرفتار دام کمندبسی خوار گشته تن ارجمند
کفن جوشن و بستر از خون و خاکتن نازدیده بشمشیر چاک
زمین ارغوان و زمان سندروسسپهر و ستاره پرآوای کوس
اگر تاج جوید جهانجوی مردوگر خاک گردد بروز نبرد
بناکام میرفت باید ز دهرچه زو بهر تریاک یابی چه زهر
ندانم سرانجام و فرجام چیستبرین رفتن اکنون بباید گریست
یکی نامداری بد ارژنگ نامبابر اندر آورده از جنگ نام
برآورد از دشت آورد گرداز ایرانیان جست چندی نبرد
چو از دور طوس سپهبد بدیدبغرید و تیغ از میان برکشید
بپور زره گفت نام تو چیستز ترکان جنگی ترا یار کیست
بدو گفت ارژنگ جنگی منمسرافراز و شیر درنگی منم
کنون خاک را از تو رخشان کنمبه آوردگه برسرافشان کنم
چو گفتار پور زره شد ببنسپهدار ایران شنید این سخن
بپاسخ ندید ایچ رای درنگهمان آبداری که بودش بچنگ
بزد بر سر و ترگ آن نامدارتو گفتی تنش سر نیاورد بار
برآمد ز ایران سپه بوق و کوسکه پیروز بادا سرافراز طوس
غمی گشت پیران ز توران سپاهز ترکان تهی ماند آوردگاه
دلیران توران و کنداورانکشیدند شمشیر و گرز گران
که یکسر بکوشیم و جنگ آوریمجهان بر دل طوس تنگ آوریم
چنین گفت هومان که امروز جنگبسازید و دل را مدارید تنگ
گر ایدونک زیشان یکی نامورز لشکر برارد به پیکار سر
پذیره فرستیم گردی دمانببینیم تا بر که گردد زمان
وزیشان بتندی نجویید جنگبباید یک امروز کردن درنگ
بدانگه که لشکر بجنبد ز جایتبیره برآید ز پردهسرای
همه یکسره گرزها برکشیمیکی از لب رود برتر کشیم
بانبوه رزمی بسازیم سختاگر یار باشد جهاندار و بخت