گنج

بخش ۴

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۲۸ بیت
به‌اسپ عقاب اندر آورد پایبرانگیخت آن بارگی را ز جای
تو گفتی یکی بارهٔ آهنستوگر کوه البرز در جوشنست
به پیش سپاه اندر آمد بجنگیکی خشت رخشان گرفته بچنگ
بجنبید طوس سپهبد ز جایجهان پر شد از نالهٔ کر نای
بهومان چنین گفت کای شوربختز پالیز کین برنیامد درخت
نمودم بارژنگ یک دست بردکه بود از شما نامبردار و گرد
تو اکنون همانا بکین آمدیکه با خشت بر پشت زین آمدی
بجان و سر شاه ایران سپاهکه بی‌جوشن و گرز و رومی کلاه
بجنگ تو آیم بسان پلنگکه از کوه یازد بنخچیر چنگ
ببینی تو پیکار مردان مردچو آورد گیرم بدشت نبرد
چنین پاسخ آورد هومان بدویکه بیشی نه خوبست بیشی مجوی
گر ایدونک بیچاره‌ای را زمانبدست تو آمد مشو در گمان
بجنگ من ارژنگ روز نبردکجا داشتی خویشتن را بمرد
دلیران لشکر ندارند شرمنجوشد یکی را برگ خون گرم
که پیکار ایشان سپهبد کندبرزم اندرون دستشان بد کند
کجا بیژن و گیو آزادگانجهانگیر گودرز کشوادگان
تو گر پهلوانی ز قلب سپاهچرا آمدستی بدین رزمگاه
خردمند بیگانه خواند تراهشیوار دیوانه خواند ترا
تو شو اختر کاویانی بدارسپهبد نیاید سوی کارزار
نگه کن که خلعت کرا داد شاهز گردان که جوید نگین و کلاه
بفرمای تا جنگ شیر آورندزبردست را دست زیر آورند
اگر تو شوی کشته بر دست منبد آید بدان نامدار انجمن
سپاه تو بی‌یار و بیجان شونداگر زنده مانند پیچان شوند
و دیگر که گر بشنوی گفت راستروان و دلم بر زبانم گواست
که پر درد باشم ز مردان مردکه پیش من آیند روز نبرد
پس از رستم زال سام سوارندیدم چو تو نیز یک نامدار
پدر بر پدر نامبردار و شاهچو تو جنگجویی نیاید سپاه
تو شو تا ز لشکر یکی نامجویبیاید بروی اندر آریم روی
بدو گفت طوس ای سرافراز مردسپهبد منم هم سوار نبرد
تو هم نامداری ز توران سپاهچرا رای کردی به آوردگاه
دلت گر پذیرد یکی پند منبجویی بدین کار پیوند من
کزین کینه تا زنده ماند یکینیاسود خواهد سپاه اندکی
تو با خویش وپیوند و چندین سوارهمه پهلوان و همه نامدار
بخیره مده خویشتن را ببادبباید که پند من آیدت یاد
سزاوار کشتن هرآنکس که هستبمان تا بیازند بر کینه دست
کزین کینه مرد گنهکار هیچرهایی نیابد خرد را مپیچ
مرا شاه ایران چنین داد پندکه پیران نباید که یابد گزند
که او ویژه پروردگار منستجهاندیده و دوستدار منست
به بیداد بر خیره با او مکوشنگه کن که دارد بپند تو گوش
چنین گفت هومان به بیداد و دادچو فرمان دهد شاه فرخ نژاد
بران رفت باید ببیچارگیسپردن بدو دل بیکبارگی
همان رزم پیران نه بر آرزوستکه او راد و آزاده و نیک خوست
بدین گفت و گوی اندرون بود طوسکه شد گیو را روی چون سندروس
ز لشکر بیامد بکردار بادچنین گفت کای طوس فرخ نژاد
فریبنده هومان میان دو صفبیامد دمان بر لب آورده کف
کنون با تو چندین چه گوید برازمیان دو صف گفت و گوی دراز
سخن جز بشمشیر با او مگویمجوی از در آشتی هیچ روی
چو بشنید هومان برآشفت سختچنین گفت با گیو بیدار بخت
ایا گم شده بخت آزادگانکه گم باد گودرز کشوادگان
فراوان مرا دیده‌ای روز جنگبه آوردگه تیغ هندی بچنگ
کس از تخم کشواد جنگی نماندکه منشور تیغ مرا برنخواند
ترا بخت چون روی آهرمنستبخان تو تا جاودان شیونست
اگر من شوم کشته بر دست طوسنه برخیزد آیین گوپال و کوس
بجایست پیران و افراسیاببخواهد شدن خون من رود آب
نه گیتی شود پاک ویران ز منسخن راند باید بدین انجمن
وگر طوس گردد بدستم تباهیکی ره نیابند ز ایران سپاه
تو اکنون بمرگ برادر گریچه با طوس نوذر کنی داوری
بدو گفت طوس این چه آشفتنستبدین دشت پیکار تو با منست
بیا تا بگردیم و کین آوریمبجنگ ابروان پر ز چین آوریم
بدو گفت هومان که دادست مرگسری زیر تاج و سری زیر ترگ
اگر مرگ باشد مرا بی‌گمانبه آوردگه به که آید زمان
بدست سواری که دارد هنرسپهبدسر و گرد و پرخاشخر
گرفتند هر دو عمود گرانهمی حمله برد آن برین این بران
ز می گشت گردان و شد روز تاریکی ابر بست از بر کارزار
تو گفتی شب آمد بریشان بروزنهان گشت خورشید گیتی فروز
ازان چاک چاک عمود گرانسرانشان چو سندان آهنگران
بابر اندرون بانگ پولاد خاستبدریای شهد اندرون باد خاست
ز خون بر کف شیر کفشیر بودهمه دشت پر بانگ شمشیر بود
خم آورد رویین عمود گرانشد آهن به کردار چاچی کمان
تو گفتی که سنگ است سر زیر ترگسیه شد ز زخم یلان روی مرگ
گرفتند شمشیر هندی بچنگفرو ریخت آتش ز پولاد و سنگ
ز نیروی گردنکشان تیغ تیزخم آورد و در زخم شد ریز ریز
همه کام پرخاک و پر خاک سرگرفتند هر دو دوال کمر
ز نیروی گردان گران شد رکیبیکی را نیامد سر اندر نشیب
کمربند بگسست و هومان بجستیکی اسپ آسوده را برنشست
سپهبد سوی ترکش آورد چنگکمان را بزه کرد و تیر خدنگ
بران نامور تیرباران گرفتچپ و راست جنگ سواران گرفت
ز پولاد پیکان و پر عقابسپر کرد بر پیش روی آفتاب
جهان چون ز شب رفته دو پاس گشتهمه روی کشور پر الماس گشت
ز تیر خدنگ اسپ هومان بخستتن بارگی گشت با خاک پست
سپر بر سر آورد و ننمود روینگه داشت هومان سر از تیر اوی
چو او را پیاده بران رزمگاهبدیدند گفتند توران سپاه
که پردخت ماند کنون جای اویببردند پرمایه بالای اوی
چو هومان بران زین توزی نشستیکی تیغ بگرفت هندی بدست
که آید دگر باره بر جنگ طوسشد از شب جهان تیره چون آبنوس
همه نامداران پرخاشجوییکایک بدو در نهادند روی
چو شد روز تاریک و بیگاه گشتز جنگ یلان دست کوتاه گشت
بپیچید هومان جنگی عنانسپهبد بدو راست کرده سنان
بنزدیک پیران شد از رزمگاهخروشی برآمد ز توران سپاه
ز تو خشم گردنکشان دور باددرین جنگ فرجام ما سور باد
که چون بود رزم تو ای نامجویچو با طوس روی اندر آمد بروی
همه پاک ما دل پر از خون بدیمجز ایزد نداند که ما چون بدیم
بلشکر چنین گفت هومان شیرکه ای رزم دیده سران دلیر
چو روشن شود تیره شب روز ماستکه این اختر گیتی افروز ماست
شما را همه شادکامی بودمرا خوبی و نیکنامی بود
ز لشکر همی برخروشید طوسشب تیره تا گاه بانگ خروس
همی گفت هومان چه مرد منستکه پیل ژیان هم نبرد منست
چو چرخ بلند از شبه تاج کردشمامه پراگند بر لاژورد
طلایه ز هر سو برون تاختندبهر پرده‌ای پاسبان ساختند
چو برزد سر از برج خرچنگ شیدجهان گشت چون روی رومی سپید
تبیره برآمد ز هر دو سرایجهان شد پر از نالهٔ کر نای
هوا تیره گشت از فروغ درفشطبرخون و شبگون و زرد و بنفش
کشیده همه تیغ و گرز و سنانهمه جنگ را گرد کرده عنان
تو گفتی سپهر و زمان و زمینبپوشد همی چادر آهنین
بپرده درون شد خور تابناکز جوش سواران و از گرد و خاک
ز هرای اسپان و آوای کوسهمی آسمان بر زمین داد بوس
سپهدار هومان دمان پیش صفیکی خشت رخشان گرفته بکف
همی گفت چون من برایم بجوشبرانگیزم اسپ و برارم خروش
شما یک بیک تیغها برکشیدسپرهای چینی بسر در کشید
مبینید جز یال اسپ و عناننشاید کمان و نباید سنان
عنان پاک بر یال اسپان نهیدبدانسان که آید خورید و دهید
بپیران چنین گفت کای پهلوانتو بگشای بند سلیح گوان
ابا گنج دینار جفتی مکنز بهر سلیح ایچ زفتی مکن
که امروز گردیم پیروزگربیابد دل از اختر نیک بر
وزین روی لشکر سپهدار طوسبیاراست برسان چشم خروس
بروبر یلان آفرین خواندندورا پهلوان زمین خواندند
که پیروزگر بود روز نبردز هومان ویسه برآورد گرد
سپهبد بگودرز کشواد گفتکه این راز بر کس نباید نهفت
اگر لشکر ما پذیره شوندسواران بدخواه چیره شوند
همه دست یکسر بیزدان زنیممنی از تن خویش بفگنیم
مگر دست گیرد جهاندار ماوگر نه بد است اختر کار ما
کنون نامداران زرینه کفشبباشید با کاویانی درفش
ازین کوه پایه مجنبید هیچنه روز نبرد است و گاه بسیچ
همانا که از ما بهر یک دویستفزونست بدخواه اگر بیش نیست
بدو گفت گودرز اگر کردگاربگرداند از ما بد روزگار
به بیشی و کمی نباشد سخندل و مغز ایرانیان بد مکن
اگر بد بود بخشش آسمانبپرهیز و بیشی نگردد زمان
تو لشکر بیارای و از بودنیروان را مکن هیچ بشخودنی