گنج

بخش ۲

چو لشکر بیامد به راه چرمکلات از بر و زیر آب میم
همی یاد کردند رزم فرودپشیمانی و درد و تیمار بود
همه دل پر از درد و از بیم شاهدو دیده پر از خون و تن پر گناه
چنان شرمگین نزد شاه آمدندجگر خسته و پر گناه آمدند
برادرش را کشته بر بی‌گناهبه دشمن سپرده نگین و کلاه
همه یکسره دست کرده به کشبرفتند پیشش پرستار فش
بدیشان نگه کرد خسرو به خشمدلش پر ز درد و پر از خون دو چشم
به یزدان چنین گفت کای دادگرتو دادی مرا هوش و رای و هنر
همی شرم دارم من از تو کنونتو آگه‌تری بی‌شک از چند و چون
وگرنه بفرمودمی تا هزارزدندی به میدان پیکار دار
تن طوس را دار بودی نشستهرانکس که با او میان را ببست
ز کین پدر بودم اندر خروشدلی داشتم پر غم و درد و جوش
کنون کینه نو شد ز کین فرودسر طوس نوذر بباید درود
بگفتم که سوی کلات و چرممرو گر فشانند بر سر درم
کزان ره فرودست و با مادرستسپهبد نژادست و کنداور است
دمان طوس نامرد ناهوشیارچرا برد لشکر به سوی حصار
کنون لاجرم کردگار سپهرز طوس و ز لشکر ببرید مهر
بد آمد به گودرزیان بر ز طوسکه نفرین بر او باد و بر پیل و کوس
همی خلعت و پندها دادمشبه جنگ برادر فرستادمش
جهانگیر چون طوس نوذر مبادچنو پهلوان پیش لشکر مباد
دریغ آن فرود سیاوش دریغکه با زور و دل بود و با گرز و تیغ
به سان پدر کشته شد بی‌گناهبه دست سپهدار من با سپاه
به گیتی نباشد کم از طوس کسکه او از در بند چاهست و بس
نه در سرش مغز و نه در تنش رگچه طوس فرومایه پیشم چه سگ
ز خون برادر به کین پدرهمی گشت پیچان و خسته جگر
سپه را همه خوار کرد و براندز مژگان همی خون به رخ برفشاند
در بار دادن بر ایشان ببستروانش به مرگ برادر بخست
بزرگان ایران به ماتم شدنددلیران به درگاه رستم شدند
به پوزش که این بودنی کار بودکه را بود آهنگ رزم فرود
بدانگه کجا کشته شد پور طوسسر سرکشان خیره گشت از فسوس
همان نیز داماد او ریونیزنبود از بد بخت مانند چیز
که دانست نام و نژاد فرودکجا شاه را دل بخواهد شخود
تو خواهشگری کن که برناست شاهمگر سر بپیچد ز کین سپاه
نه فرزند کاوس‌کی ریونیزبه جنگ اندرون کشته شد زار نیز
که کهتر پسر بود و پرخاشجویدریغ آنچنان خسرو ماهروی
چنین است انجام و فرجام جنگیکی تاج یابد یکی گور تنگ
چو شد روی گیتی ز خورشید زردبه خم اندر آمد شب لاژورد
تهمتن بیامد به نزدیک شاهببوسید خاک از در پیشگاه
چنین گفت مر شاه را پیلتنکه بادا سرت برتر از انجمن
به خواهشگری آمدم نزد شاههمان از پی طوس و بهر سپاه
چنان دان که کس بی‌بهانه نمرداز این در سخنها بباید شمرد
و دیگر کزان بدگمان بد سپاهکه فرخ برادر نبد نزد شاه
همان طوس تندست و هشیار نیستو دیگر که جان پسر خوار نیست
چو در پیش او کشته شد ریونیززرسپ آن جوان سرافراز نیز
گر او برفروزد نباشد شگفتجهانجوی را کین نباید گرفت
بدو گفت خسرو که ای پهلواندلم پر ز تیمار شد زان جوان
کنون پند تو داروی جان بودوگرچه دل از درد پیچان بود
به پوزش بیامد سپهدار طوسبه پیش سپهبد زمین داد بوس
همی آفرین کرد بر شهریارکه نوشه بدی تا بود روزگار
زمین بندهٔ تاج و تخت تو بادفلک مایهٔ فر و بخت تو باد
منم دل پر از غم ز کردار خویشبه غم بسته جان را ز تیمار خویش
همان نیز جانم پر از شرم شاهزبان پر ز پوزش روان پر گناه
ز پاکیزه جان فرود و زرسپهمی برفروزم چو آذرگشسپ
اگر من گنهکارم از انجمنهمی پیچم از کردهٔ خویشتن
به ویژه ز بهرام وز ریونیزهمی جان خویشم نیاید بچیز
اگر شاه خشنود گردد ز منوزین نامور بی‌گناه انجمن
شوم کین این ننگ بازآورمسر شیب را برفراز آورم
همه رنج لشکر به تن برنهماگر جان ستانم اگر جان دهم
از این پس به تخت و کله ننگرمجز از ترگ رومی نبیند سرم
ز گفتار او شاد شد شهریاردلش تازه شد چون گل اندر بهار
چو تاج خور روشن آمد پدیدسپیده ز خم کمان بردمید
سپهبد بیامد به نزدیک شاهابا او بزرگان ایران سپاه
بدیشان چنین گفت شاه جهانکه هرگز پی کین نگردد نهان
ز تور و ز سلم اندر آمد سخنازان کین پیشین و رزم کهن
چنین ننگ بر شاه ایران نبودزمین پر ز خون دلیران نبود
همه کوه پر خون گودرزیانبه زنار خونین ببسته میان
همان مرغ و ماهی بر ایشان بزاربگرید به دریا و بر کوهسار
از ایران همه دشت تورانیانسر و دست و پایست و پشت و میان
شما را همه شادمانیست رایبه کینه نجنبد همی دل ز جای
دلیران همه دست کرده به کشبه پیش خداوند خورشیدفش
همه همگنان خاک دادند بوسچو رهام و گرگین، چو گودرز و طوس
چو خراد با زنگهٔ شاوراندگر بیژن و گیو و کنداوران
که ای شاه نیک‌اختر و شیردلببرده ز شیران به شمشیر دل
همه یک به یک پیش تو بنده‌ایمز تشویر خسرو سرافگنده‌ایم
اگر جنگ فرمان دهد شهریارهمه سرفشانیم در کارزار
سپهدار پس گیو را پیش خواندبه تخت گرانمایگان برنشاند
فراوانش بستود و بنواختشبسی خلعت و نیکوی ساختش
بدو گفت کاندر جهان رنج منتو بردی و بی‌بهری از گنج من
نباید که بی رای تو پیل و کوسسوی جنگ راند سپهدار طوس
به تندی مکن سهمگین کار خردکه روشن‌روان باد بهرام گرد
ز گفتار بدگوی وز نام و ننگجهان کرد بر خویشتن تار و تنگ