بخش ۱۲
چو شد روی گیتی چو دریای قیرنه ناهید پیدا نه بهرام و تیر
بیامد دمان دیدهبان پیش طوسدوان و شده روی چون سندروس
چنین گفت کای پهلوان سپاهاز ایران سپاه آمد از نزد شاه
سپهبد بخندید با مهترانکه ای نامداران و کنداوران
چو یار آمد اکنون نسازیم جنگگهی با شتابیم و گه با درنگ
بنیروی یزدان گو پیلتنبیاری بیاید بدین انجمن
ازان دیدهبان گشت روشنروانهمه مژده دادند پیر و جوان
طلایه فرستاد بر دشت جنگخروش آمد از کوه و آوای زنگ
چو خورشید بر چرخ گنبد کشیدشب تار شد از جهان ناپدید
یکی انجمن کرد خاقان چینبدیبا بیاراست روی زمین
بپیران چنین گفت کامروز جنگبسازیم و روزی نباید درنگ
یکی با سرافراز گردنکشانخنیده سواران دشمن کشان
ببینیم کایرانیان برچیندبدین رزمگه اندرون با کیند
چنین گفت پیران که خاقان چینخردمند شاهیست با آفرین
بران رفت باید که او را هواستکه رای تو بر ما همه پادشاست
وزان پس برآمد ز پردهسرایخروشیدن کوس با کرنای
سنانهای رخشان و جوشان سپاهشده روی کشور ز لشکر سیاه
ز پیلان نهادند بر پنج زینبیاراست دیگر بدیبای چین
زبرجد نشانده بزین اندرونز دیبای زربفت پیروزهگون
بزرین رکیب و جناغ پلنگبزرین و سیمین جرسها و زنگ
ز افسر سر پیلبان پرنگارهمه پاک با طوق و با گوشوار
هوا شد ز بس پرنیانی درفشچو بازار چین سرخ و زرد و بنفش
سپاهی برفت اندران دشت رزمکزیشان همی آرزو خواست بزم
زمین شد بکردار چشم خروسز بس رنگ و آرایش و پیل و کوس
برفتند شاهان لشکر ز جایهوا پر شد از نالهٔ کرنای
چو از دور طوس سپهبد بدیدسپاه آنچ بودش رده برکشید
ببستند گردان ایران میانبیاورد گیو اختر کاویان
از آوردگه تا سر تیغ کوهسپه بود از ایران گروها گروه
چو کاموس و منشور و خاقان چینچو بیورد و چون شنگل بافرین
نظاره بکوه هماون شدندنه بر آرزو پیش دشمن شدند
چو از دور خاقان چین بنگریدخروش سواران ایران شنید
پسند آمدش گفت کاینت سپاهسواران رزم آور و کینهخواه
سپهدار پیران دگرگونه گفتهنرهای مردان نشاید نهفت
سپهدار کو چاه پوشد بخاربرو اسپ تازد بروز شکار
ازان به که بر خیره روز نبردهنرهای دشمن کند زیر گرد
ندیدم سواران و گردنکشانبگردی و مردانگی زین نشان
بپیران چنین گفت خاقان چینکه اکنون چه سازیم بر دشت کین
ورا گفت پیران کز اندک سپاهنگیرند یاد اندرین رزمگاه
کشیدی چنین رنج و راه درازسپردی و دیدی نشیب و فراز
بمان تا سه روز اندرین رزمگاهبباشیم و آسوده گردد سپاه
سپه را کنم زان سپس به دو نیمسرآمد کنون روز پیکار و بیم
بتازند شبگیر تا نیمروزنبرده سواران گیتیفروز
بژوپین و خنجر بتیر و کمانهمی رزم جویند با بدگمان
دگر نیمهٔ روز دیگر گروهبکوشند تا شب برآید ز کوه
شب تیره آسودگان را بجنگبرم تا بریشان شود کار تنگ
نمانم که آرام گیرند هیچسواران من با سپاه و بسیچ
بدو گفت کاموس کین رای نیستبدین مولش اندر مرا جای نیست
بدین مایه مردم بدین گونه جنگچه باید بدین گونه چندین درنگ
بسازیم یکبار و جنگآوریمبریشان در و کوه تنگ آوریم
بایران گذاریم ز ایدر سپاهنمانیم تخت و نه تاج و نه شاه
بر و بومشان پاک و یران کنیمنه جنگ یلان جنگ شیران کنیم
زن و کودک خرد و پیر و جواننه شاه و کنارنگ و نه پهلوان
بایران نمانم بر و بوم و جاینه کاخ و نه ایوان و نه چارپای
ببد روز چندین چه باید گذاشتغم و درد و تیمار بیهوده داشت
یک امشب گشاده مدارید راهکه ایشان برانند زین رزمگاه
چو باد سپیده دمان بردمدسپه جمله باید که اندر چمد
تلی کشته بینی ببالای کوهتو فردا ز گردان ایران گروه
بدانسان که ایرانیان سربسرازین پی نبینند جز مویه گر
بدو گفت خاقان جزین رای نیستبگیتی چو تو لشکر آرای نیست
همه نامدارن بدین هم سخنکه کاموس شیراوژن افگند بن
برفتند وز جای برخاستندهمه شب همی لشکر آراستند