بخش ۱۱
شبی داغ دل پر ز تیمار طوسبخواب اندر آمد گه زخم کوس
چنان دید روشن روانش بخوابکه رخشنده شمعی برآمد ز آب
بر شمع رخشان یکی تخت عاجسیاوش بران تخت با فر و تاج
لبان پر ز خنده زبان چربگویسوی طوس کردی چو خورشید روی
که ایرانیان را هم ایدر بدارکه پیروزگر باشی از کارزار
بگو در زیان هیچ غمگین مشوکه ایدر یکی گلستانست نو
بزیر گل اندر همی میخوریمچه دانیم کین باده تا کی خوریم
ز خواب اندر آمد شده شاد دلز درد و غمان گشته آزاد دل
بگودرز گفت ای جهان پهلوانیکی خواب دیدم بروشن روان
نگه کن که رستم چو باد دمانبیاید بر ما زمان تا زمان
بفرمود تا برکشیدند نایبجنبید بر کوه لشکر ز جای
ببستند گردان ایران میانبرافراختند اختر کاویان
بیاورد زان روی پیران سپاهشد از گرد خورشید تابان سیاه
از آواز گردان و باران تیرهمی چشم خورشید شد خیره خیر
دو لشکر بروی اندر آورده رویز گردان نشد هیچ کس جنگجوی
چنین گفت هومان بپیران که جنگهمی جست باید چه جویی درنگ
نه لشکر بدشت شکار اندرندکه اسپان ما زیر بار اندرند
بدو گفت پیران که تندی مکننه روز شتابست و گاه سخن
سه تن دوش با خوار مایه سپاهبرفتند بیگاه زین رزمگاه
چو شیران جنگی و ما چون رمهکه از کوهسار اندر آید دمه
همه دشت پر جوی خون یافتیمسر نامداران نگون یافتیم
یکی کوه دارند خارا و خشکهمی خار بویند اسپان چو مشک
بمان تا بران سنگ پیچان شوندچو بیچاره گردند بیجان شوند
گشاده نباید که دارید راهدو رویه پس و پیش این رزمگاه
چو بیرنج دشمن بچنگ آیدتچو بشتابیش کار تنگ آیدت
چرا جست باید همی کارزارطلایه برین دشت بس صد سوار
بباشیم تا دشمن از آب و نانشود تنگ و زنهار خواهد بجان
مگر خاکگر سنگ خارا خورندچو روزی سرآید خورند و مرند
سوی خیمه رفتند زان رزمگاهطلایه بیامد به پیش سپاه
گشادند گردان سراسر کمربخوان و بخوردن نهادند سر
بلشکر گه آمد سپهدار طوسپر از خون دل و روی چون سندروس
بگودرز گفت این سخن تیره گشتسر بخت ایرانیان خیره گشت
همه گرد بر گرد ما لشکرستخور بارگی خارگر خاورست
سپه را خورش بس فراوان نماندجز از گرز و شمشیر درمان نماند
بشبگیر شمشیرها برکشیمهمه دامن کوه لشکر کشیم
اگر اختر نیک یاری دهدبریشان مرا کامگاری دهد
ور ایدون کجا داور آسمانبشمشیر بر ما سرآرد زمان
ز بخش جهانآفرین بیش و کمنباشد مپیمای بر خیره دم
مرا مرگ خوشتر بنام بلندازین زیستن با هراس و گزند
برین برنهادند یکسر سخنکه سالار نیک اختر افگند بن
چو خورشید برزد ز خرچنگ چنگبدرید پیراهن مشک رنگ
به پیران فرستاده آمد ز شاهکه آمد ز هر جای بیمر سپاه
سپاهی که دریای چین را ز گردکند چون بیابان بروز نبرد
نخستین سپهدار خاقان چینکه تختش همی برنتابد زمین
تنش زور دارد چو صد نره شیرسر ژنده پیل اندر آرد بزیر
یکی مهتر از ماورالنهر برکه بگذارد از چرخ گردنده سر
ببالا چو سرو و بدیدار ماهجهانگیر و نازان بدو تاج و گاه
سر سرافرازان و کاموس نامبرآرد ز گودرز و از طوس نام
ز مرز سپیجاب تا دشت رومسپاهی که بود اندر آباد بوم
فرستادم اینک سوی کارزاربرآرند از طوس و خسرو دمار
چو بشنید پیران بتوران سپاهچنین گفت کای سرفرازان شاه
بدین مژدهٔ شاه پیر و جوانهمه شاد باشید و روشنروان
بباید کنون دل ز تیمار شستبایران نمانم بر و بوم و رست
سر از رزم و از رنج و کین خواستنبرآسود وز لشکر آراستن
بایران و توران و بر خشک و آبنبینند جز کام افراسیاب
ز لشکر بر پهلوان پیش روبمژده بیامد همی نو بنو
بگفتند کای نامور پهلوانهمیشه بزی شاد و روشنروان
بدیدار شاهان دلت شاددارروانت ز اندیشه آزاد دار
ز کشمیر تا برتر از رود شهددرفش و سپاهست و پیلان و مهد
نخست اندر آیم ز خاقان چینکه تاجش سپهرست و تختش زمین
چو منشور جنگی که با تیغ اویبخاک اندر آید سر جنگجوی
دلاور چو کاموس شمشیرزنکه چشمش ندیدست هرگز شکن
همه کارهای شگرف آوردچو خشم آورد باد و برف آورد
چو خشنود باشد بهار آردتگل و سنبل جویبار آردت
ز سقلاب چون کندر شیر مردچو پیروز کانی سپهر نبرد
چو سگسار غرچه چو شنگل ز هندهوا پردرفش و زمین پر پرند
چغانی چو فرطوس لشکر فروزگهار گهانی گو گردسوز
شمیران شگنی و گردوی وهرپراگنده بر نیزه و تیغ زهر
تو اکنون سرافراز و رامش پذیرکزین مژده بر نا شود مرد پیر
ز لشکر توی پهلو و پیش روهمیشه بزی شاد و فرمانت نو
دل و جان پیران پر از خنده گشتتو گفتی مگر مرده بد زنده گشت
بهومان چنین گفت پیران که منپذیره شوم پیش این انجمن
که ایشان ز راه دراز آمدندپراندیشه و رزمساز آمدند
ازین آمدن بینیازند سختخداوند تاجاند و زیبای تخت
ندارند سر کم ز افراسیابکه با تخت و گنجاند و با جاه و آب
شوم تا ببینم که چند و چیندسپهبد کدامند و گردان کیند
کنم آفرین پیش خاقان چینوگر پیش تختش ببوسم زمین
ببینم سرافراز کاموس رابرابر کنم شنگل و طوس را
چو باز آیم ایدر ببندم میانبرآرم دم و دود از ایرانیان
اگر خود ندارند پایاب جنگبریشان کنم روز تاریک و تنگ
هرانکس که هستند زیشان سرانکنم پای و گردن ببندگران
فرستم بنزدیک افراسیابنه آرام جویم بدین بر نه خواب
ز لشکر هر آنکس که آید بدستسرانشان ببرم بشمشیر پست
بسوزم دهم خاک ایشان ببادنگیریم زان بوم و بر نیز یاد
سه بهره ازان پس برانم سپاهکنم روز بر شاه ایران سیاه
یکی بهره زیشان فرستم ببلخبایرانیان بر کنم روز تلخ
دگر بهره بر سوی کابلستانبکابل کشم خاک زابلستان
سوم بهره بر سوی ایران برمز ترکان بزرگان و شیران برم
زن و کودک خرد و پیر و جواننمانم که باشد تنی با روان
بر و بوم ایران نمانم بجایکه مه دست بادا ازیشان مه پای
کنون تا کنم کارها را بسیچشما جنگ ایشان مجویید هیچ
بگفت این و دل پر ز کینه برفتهمی پوست بر تنش گفتی بکفت
بلکشر چنین گفت هومان گردکه دلرا ز کینه نباید سترد
دو روز این یکی رنج بر تن نهیددو دیده بکوه هماون نهید
نباید که ایشان شبی بیدرنگگریزان برانند ازین جای تنگ
کنون کوه و رود و در و دشت و راهجهانی شود پردرفش سپاه
چو پیران بنزدیک لشکر رسیددر و دشت از سم اسپان ندید
جهان پر سراپرده و خیمه بودزده سرخ و زرد و بنفش و کبود
ز دیبای چینی و از پرنیاندرفشی ز هر پردهای در میان
فروماند و زان کارش آمد شگفتبسی با دل اندیشه اندر گرفت
که تا این بهشتست یا رزمگاهسپهر برینست گر تاج و گاه
بیامد بنزدیک خاقان چینپیاده ببوسید روی زمین
چو خاقان بدیدش به بر درگرفتبماند از بر و یال پیران شگفت
بپرسید بسیار و بنواختشبر خویش نزدیک بنشاختش
بدو گفت بخ بخ که با پهلواننشینم چنین شاد و روشنروان
بپرسید زان پس کز ایران سپاهکه دارد نگین و درفش و کلاه
کدامست جنگی و گردان کیندنشسته برین کوه سر بر چیند
چنین داد پاسخ بدو پهلوانکه بیدار دل باش و روشنروان
درود جهان آفرین بر تو بادکه کردی بپرسش دل بنده شاد
ببخت تو شادانم و تن درستروانم همی خاک پای تو جست
از ایرانیان هرچ پرسید شاهنه گنج و سپاهست و نه تاج و گاه
بیاندازه پیکار جستند و جنگندارند از جنگ جز خاره سنگ
چو بیکام و بینام و بیتن شدندگریزان بکوه هماون شدند
سپهدار طوس است مردی دلیربهامون نترسد ز پیکار شیر
بزرگان چو گودرز کشوادگانچو گیو و چو رهام ز آزادگان
ببخت سرافراز خاقان چینسپهبد نبیند سپه را جزین
بدو گفت خاقان که نزدیک منبباش و بیاور یکی انجمن
یک امروز با کام دل می خوریمغم روز ناآمده نشمریم
بیاراست خیمه چو باغ بهاربهشتست گفتی برنگ و نگار
چو بر گنبد چرخ رفت آفتابدل طوس و گودرز شد پر شتاب
که امروز ترکان چرا خامشاندبرای بداند، ار ز می بیهشاند
اگر مستمندند گر شادمانشدم در گمان از بد بدگمان
اگرشان به پیکار یار آمدستچنان دان که بد روزگار آمدست
تو ایرانیان را همه کشته گیروگر زنده از رزم برگشته گیر
مگر رستم آید بدین رزمگاهوگرنه بد آید بما زین سپاه
ستودان نیابیم یک تن نه گوربکوبندمان سر بنعل ستور
بدو گفت گیو ای سپهدار شاهچه بودت که اندیشه کردی تباه
از اندیشهٔ ما سخن دیگرستترا کردگار جهان یاورست
بسی تخم نیکی پراگندهایمجهان آفرین را پرستندهایم
و دیگر ببخت جهاندار شاهخداوند شمشیر و تخت و کلاه
ندارد جهان آفرین دست یازکه آید ببدخواه ما را نیاز
چو رستم بیاید بدین رزمگاهبدیها سرآید همه بر سپاه
نباشد ز یزدان کسی ناامیدوگر شب شود روی روز سپید
بیک روز کز ما نجستند جنگمکن دل ز اندیشه بر خیره تنگ
نبستند بر ما در آسمانبپایان رسد هر بد بدگمان
اگر بخشش کردگار بلندچنانست کاید بمابر گزند
به پرهیز و اندیشهٔ نابکارنه برگردد از ما بد روزگار
یکی کنده سازیم پیش سپاهچنانچون بود رسم و آیین و راه
همه جنگ را تیغها برکشیمدو روز دگر ار کشند ار کشیم
ببینیم تا چیست آغازشانبرهنه شود بیگمان رازشان
از ایران بیاید همان آگهیدرخشان شود شاخ سرو سهی
سپهدار گودرز بر تیغ کوهبرآمد برفت از میان گروه
چو خورشید تابان ز گنبد بگشتز بالا همی سوی خاور گذشت
بزاری خروش آمد از دیدهگاهکه شد کار گردان ایران تباه
سوی باختر گشت گیتی ز گردسراسر بسان شب لاژورد
شد از خاک خورشید تابان بنفشز بس پیل و بر پشت پیلان درفش
غو دیده بشنید گودرز و گفتکه جز خاک تیره نداریم جفت
رخش گشت ز اندوه برسان قیرچنان شد کجا خسته گردد بتیر
چنین گفت کز اختر روزگارمرا بهره کین آمد و کارزار
ز گیتی مرا شور بختیست بهرپراگنده بر جای تریاک زهر
نبیره پسر داشتم لشکریشده نامبردار هر کشوری
بکین سیاوش همه کشته شدز من بخت بیدار برگشته شد
ازین زندگانی شدم ناامیدسیه شد مرا بخت و روز سپید
نزادی مرا کاشکی مادرمنگشتی سپهر بلند از برم
چنین گفت با دیدهبان پهلوانکه ای مرد بینا و روشنروان
نگه کن بتوران و ایران سپاهکه آرام دارند از آوردگاه
درفش سپهدار ایران کجاستنگه کن چپ لشکر و دست راست
بدو دیدهبان گفت کز هر دو روینه بینم همی جنبش و گفتوگوی
ازان کار شد پهلوان پر ز دردفرود ریخت از دیدگان آب زرد
بنالید و گفت اسپ را زین کنیدازین پس مرا خشت بالین کنید
شوم پر کنم چشم و آغوش رابگیرم ببر گیو و شیدوش را
همان بیژن گیو و رهام راسواران جنگی و خودکام را
به پدرود کردن رخ هر کسیببوسم ببارم ز مژگان بسی
نهادند زین بر سمند چمانخروش آمد از دیده هم در زمان
که ای پهلوان جهان شادباشز تیمار و درد و غم آزاد باش
که از راه ایران یکی تیره گردپدید آمد و روز شد لاژورد
فراوان درفش از میان سپاهبرآمد بکردار تابنده ماه
بپیش اندرون گرگ پیکر یکییکی ماه پیکر ز دور اندکی
درفشی بدید اژدها پیکرشپدید آمد و شیر زرین سرش
بدو گفت گودرز انوشهٔ بدیز دیدار تو دور چشم بدی
چو گفتارهای تو آید بجایبدین سان که گفتی بپاکیزه رای
ببخشمت چندان گرانمایه چیزکزان پس نیازت نیاید بنیز
وزان پس چو روزی بایران شویمبنزدیک شاه دلیران شویم
ترا پیش تختش برم ناگهانسرت برفرازم بجاه از مهان
چو باد دمنده ازان جایگاهبرو سوی سالار ایران سپاه
همه هرچ دیدی بدیشان بگویسبک باش و از هر کسی مژده جوی
بدو دیدهبان گفت کز دیدهگاهنشاید شدن پیش ایران سپاه
چو بینم که روی زمین تار گشتبرین دیده گه دیده بیکار گشت
بکردار سیمرغ ازین دیدهگاهبرم آگهی سوی ایران سپاه
چنین گفت با دیدهبان پهلوانکه اکنون نگه کن بروشن روان
دگر باره بنگر ز کوه بلندکه ایشان بنزدیک ما کی رسند
چنین داد پاسخ که فردا پگاهبکوه هماون رسد آن سپاه
چنان شاد شد زان سخن پهلوانچو بیجان شده باز یابد روان
وزان روی پیران بکردار گردهمی راند لشکر بدشت نبرد
سواری بمژده بیامد ز پیشبگفت آن کجا رفته بد کم و بیش
چو بشنید هومان بخندید و گفتکه شد بیگمان بخت بیدار جفت
خروشی بشادی ازان رزمگاهبابر اندر آمد ز توران سپاه
بزرگان ایران پر از داغ و دردرخان زرد و لبها شده لاژورد
باندرز کردن همه همگروهپراگنده گشتند بر گرد کوه
بهر جای کرده یکی انجمنهمی مویه کردند بر خویشتن
که زار این دلیران خسرونژادکزیشان بایران نگیرند یاد
کفنها کنون کام شیران بودزمین پر ز خون دلیران بود
سپهدار با بیژن گیو گفتکه برخیز و بگشای راز از نهفت
برو تا سر تیغ کوه بلندببین تا کیند و چه و چون و چند
همی بر کدامین ره آید سپاهکه دارد سراپرده و تخت و گاه
بشد بیژن گیو تا تیغ کوهبرآمد بیانبوه دور از گروه
ازان کوه سر کرد هر سو نگاهدرفش سواران و پیل و سپاه
بیامد بسوی سپهبد دواندل از غم پر از درد و خسته روان
بدو گفت چندان سپاهست و پیلکه روی زمین گشت برسان نیل
درفش و سنان را خود اندازه نیستخور از گرد بر آسمان تازه نیست
اگر بشمری نیست انداز و مرهمی از تبیره شود گوش کر
سپهبد چو بشنید گفتار اویدلش گشت پر درد و پر آب روی
سران سپه را همه گرد کردبسی گرم و تیمار لشکر بخورد
چنین گفت کز گردش روزگارنبینم همی جز غم کارزار
بسی گشتهام بر فراز و نشیببرویم نیامد ازینسان نهیب
کنون چارهٔ کار ایدر یکیستاگر چه سلیح و سپاه اندکیست
بسازیم و امشب شبیخون کنیمزمین را ازیشان چو جیحون کنیم
اگر کشته آییم در کارزارنکوهش نیابیم از شهریار
نگویند بی نام گردی بمردمگر زیر خاکم بباید سپرد
بدین رام گشتند یکسر سپاههرانکس که بود اندران رزمگاه