بخش ۱۳
چو خورشید بر گنبد لاژوردسراپردهای زد ز دیبای زرد
خروشی بلند آمد از دیدهگاهبگودرز کای پهلوان سپاه
سپاه آمد و راه نزدیک شدز گرد سپه روز تاریک شد
بجنبید گودرز از جای خویشبیاورد پوینده بالای خویش
سوی گرد تاریک بنهاد رویهمی شد خلیده دل و راهجوی
بیامد چو نزدیک ایشان رسیددرفش فریبرز کاوس دید
که او بد بایران سپه پیشروپسندیده و خویش سالار نو
پیاده شد از اسپ گودرز پیرهمان لشکر افروز دانشپذیر
گرفتند مر یکدگر را کنارخروشی برآمد ز هر دو بزار
فریبرز گفت ای سپهدار پیرهمیشه بجنگ اندری ناگزیر
ز کین سیاوش تو داری زیاندریغا سواران گودرزیان
ازیشان ترا مزد بسیار بادسر بخت دشمن نگونسار باد
سپاس از خداوند خورشید و ماهکه دیدم ترا زنده بر جایگاه
ازیشان ببارید گودرز خونکه بودند کشته بخاک اندرون
بدو گفت بنگر که از بخت بدهمی بر سرم هر زمان بد رسد
درین جنگ پور و نبیره نماندسپاه و درفش و تبیره نماند
فرامش شدم کار آن کارزارکنونست رزم و کنونست کار
سپاهست چندان برین دشت و راغکه روی زمین گشت چون پر زاغ
همه لشکر طوس با این سپاهچو تیره شبانست با نور ماه
ز چین و ز سقلاب وز هند و رومز ویران گیتی و آباد بوم
همانا نماندست یک جانورمگر بسته بر جنگ ما بر کمر
کنون تا نگویی که رستم کجاستز غمها نگردد مرا پشت راست
فریبرز گفت از پس من ز جایبیامد نبودش جز از رزم رای
شب تیره را تا سپیده دمانبیاید بره بر نجوید زمان
کنون من کجا گیرم آرامگاهکجا رانم این خوار مایه سپاه
بدو گفت گودرز رستم چه گفتکه گفتار او را نشاید نهفت
فریبرز گفت ای جهاندیده مردتهمتن نفرمود ما را نبرد
بباشید گفت اندران رزمگاهنباید شدن پیش روی سپاه
بباید بدان رزمگاه آرمیدیکی تا درفش من آید پدید
برفت او و گودرز با او برفتبراه هماون خرامید تفت
چو لشکر پدید آمد از دیدهگاهبشد دیدهبان پیش توران سپاه
کز ایران یکی لشکر آمد بدشتازان روی سوی هماون گذشت
سپهبد بشد پیش خاقان چینکه آمد سپاهی ز ایران زمین
ندانیم چندست و سالار کیستچه سازیم و درمان این کار چیست
بدو گفت کاموس رزم آزمایبجایی که مهتر تو باشی بپای
بزرگان درگاه افراسیابسپاهی بکردار دریای آب
تو دانی چه کردی بدین پنج ماهبرین دشت با خوار مایه سپاه
کنون چون زمین سربسر لشکرستچو خاقان و منشور کنداورست
بمان تا هنرها پدید آوریمتو در بستی و ما کلید آوریم
گر از کابل و زابل و مای و هندشود روی گیتی چو رومی پرند
همانا به تنها تن من نیندنگویی که ایرانیان خود کیند
تو ترسانی از رستم نامدارنخستین ازو من برآرم دمار
گرش یک زمان اندر آرم بدامنمانم که ماند بگیتیش نام
تو از لشکر سیستان خستهایدل خویش در جنگشان بستهای
یکی بار دست من اندر نبردنگه کن که برخیزد از دشت گرد
بدانی که اندر جهان مرد کیستدلیران کدامند و پیکار چیست
بدو گفت پیران کانوشه بدیهمیشه ز تو دور دست بدی
بپیران چنین گفت خاقان چینکه کاموس را راه دادی بکین
بکردار پیش آورد هرچ گفتکه با کوه یارست و با پیل جفت
از ایرانیان نیست چندین سخندل جنگجویان چنین بد مکن
بایران نمانیم یک سرفرازبرآریم گرد از نشیب و فراز
هرانکس که هستند با جاه و آبفرستیم نزدیک افراسیاب
همه پای کرده به بندگرانوزیشان فگنده فراوان سران
بایران نمانیم برگ درختنه گاه و نه شاه و نه تاج و نه تخت
بخندید پیران و کرد آفرینبران نامداران و خاقان چین
بلشکر گه آمد دلی شادمانبرفتند ترکان هم اندر زمان
چو هومان و لهاک و فرشیدوردبزرگان و شیران روز نبرد
بگفتند کامد ز ایران سپاهیکی پیش رو با درفشی سیاه
ز کارآگهان نامداری دمانبرفت و بیامد هم اندر زمان
فریبرز کاوس گفتند هستسپاهی سرافراز و خسروپرست
چو رستم نباشد ازو باک نیستدم او برین زهر تریاک نیست
ابا آنک کاموس روز نبردهمی پیلتن را ندارد بمرد
مبادا که او آید ایدر بجنگوگر چند کاموس گردد نهنگ
نه رستم نه از سیستان لشکرستفریبرز را خاک و خون ایدرست
چنین گفت پیران که از تخت و گاهشدم سیر و بیزارم از هور و ماه
که چون من شنیدم کز ایران سپاهخرامید و آمد بدین رزمگاه
بشد جان و مغز سرم پر ز دردبرآمد یکی از دلم باد سرد
بدو گفت کلباد کین درد چیستچرا باید از طوس و رستم گریست
ز بس گرز و شمشیر و پیل و سپاهمیان اندرون باد را نیست راه
چه ایرانیان پیش ما در چه خاکز کیخسرو و طوس و رستم چه باک
پراگنده گشتند ازان جایگاهسوی خیمهٔ خویش کردند راه
ازان پس چو آگاهی آمد به طوسکه شد روی کشور پر آوای کوس
از ایران بیامد گو پیلتنفریبرز کاوس و آن انجمن
بفرمود تا برکشیدند کوسز گرد سپه کوه گشت آبنوس
ز کوه هماون برآمد خروشزمین آمد از بانگ اسپان بجوش
سپهبد بریشان زبان برگشادز مازندران کرد بسیار یاد
که با دیو در جنگ رستم چه کردبریشان چه آورد روز نبرد
سپاه آفرین خواند بر پهلوانکه بیدار دل باش و روشنروان
بدین مژده گر دیدهخواهی رواستکه این مژده آرایش جان ماست
کنون چون تهمتن بیامد بجنگندارند پا این سپه با نهنگ
یکایک بران گونه رزمی کنیمکه این ننگ از ایرانیان بفگنیم
درفش سرافراز خاقان و تاجسپرهای زرین و آن تخت عاج
همان افسر پیلبانان بزرسنانهای زرین و زرین کمر
همان زنگ زرین و زرین جرسکه اندر جهان آن ندیدست کس
همان چتر کز دم طاوس نربرو بافتستند چندان گهر
جزین نیز چندی بچنگ آوریمچو جان را بکوشیم و جنگ آوریم
بلشکر چنین گفت بیدار طوسکه هم با هراسیم و هم با فسوس
همه دامن کوه پر لشکرستسر نامداران ببند اندرست
چو رستم بیاید نکوهش کندمگر کین سخن را پژوهش کند
که چون مرغ پیچیده بودم بدامهمه کار ناکام و پیکار خام
سپهبد همان بود و لشکر همانکسی را ندیدم ز گردان دمان
یکی حمله آریم چون شیر نرشوند از بن که مگر زاستر
سپه گفت کین برتری خود مجویسخن زین نشان هیچ گونه مگوی
کزین کوه کس پیشتر نگذردمگر رستم این رزمگه بنگرد
بباشیم بر پیش یزدان بپایکه اویست بر نیکوی رهنمای
بفرمان دارندهٔ هور و ماهتهمتن بیاید بدین رزمگاه
چه داری دژم اختر خویش رادرم بخش و دینار درویش را
بشادی ز گردان ایران گروهخروشی برآمد ز بالای کوه