گنج

بخش ۸

برآشفت بهرام و شد شوخ چشمزگفتار پرموده آمد بخشم
بتندیش یک تازیانه بزدبران سان که از ناسزایان سزد
ببستند هم در زمان پای اوییکی تنگ خرگاه شد جای اوی
چو خراد برزین چنان دید گفتکه این پهلوان را خرد نیست جفت
بیامد بنزد دبیر بزرگبدو گفت کین پهلوان سترگ
بیک پر پشه ندارد خردازیرا کسی را بکس نشمرد
ببایدش گفتن کزین چاره نیستورا بتر از خشم پتیاره نیست
به نزدیک بهرام رفت آن دو مردزبانها پراز بند و رخ لاژورد
بگفتند کین رنج دادی ببادسر نامور پر ز آتش مباد
بدانست بهرام کان بود زشتباب اندرافگند و تر گشت خشت
پشیمان شد وبند او برگرفتز کردار خود دست بر سرگرفت
فرستاد اسبی بزرین ستامیکی تیغ هندی بزرین نیام
هم اندر زمان شد به نزدیک اویکه روشن کند جان تاریک اوی
همی‌بود تا او میان را ببستیکی بارهٔ تیزتگ برنشست
سپهبد همی‌راند با اوبه راهبدید آنک تازه نبد روی شاه
بهنگام پدرود کردنش گفتکه آزار داری ز من درنهفت
گرت هست با شاه ایران مگوینیاید تو را نزد او آب روی
بدو گفت خاقان که ما راگلهزبختست و کردم به یزدان یله
نه من زان شمارم که از هرکسیسخنها همی‌راند خواهم بسی
اگر شهریار تو زین آگهینیابد نزیبد برو بر مهی
مرا بند گردون گردنده کردنگویم که با من بدی بنده کرد
ز گفتار اوگشت بهرام زردبپیچید و خشم از دلیری بخورد
چنین داد پاسخ که آمد نشانز گفتار آن مهتر سرکشان
که تخم بدی تا توانی مکارچوکاری برت بر دهد روزگار
بدو گفت بهرام کای نامجویسخنها چنین تا توانی مگوی
چرا من بتو دل بیاراستمز گیتی تو را نیکویی خواستم
ز تو نامه کردم بشاه جهانهمی زشت تو داشتم در نهان
بدو گفت خاقان که آن بد گذشتگذشته سخنها همه باد گشت
ولیکن چو در جنگ خواری بودگه آشتی بردباری بود
تو راخشم با آشتی گر یکیستخرد بی‌گمان نزد تواندکیست
چو سالار راه خداوند خویشبگیرد نیفتد بهرکار پیش
همان راه یزدان بباید سپردز دل تیرگیها بباید سترد
سخن گر نیفزایی اکنون رواستکه آن بد که شد گشت با باد راست
زخاقان چوبشنید بهرام گفتکه پنداشتم کین بماند نهفت
کنون زان گنه گر بیاید زیاننپوشم برو چادر پرنیان
چوآنجارسی هرچ باید بگوینه زان مر مراکم شود آب روی
بدو گفت خاقان که هرشهریارکه ازنیک وبد برنگیرد شمار
ببد کردن بنده خامش بودبرمن چنان دان که بیهش بود
چواز دور بیند ورا بدسگالوگر نیک خواهی بود گر همال
تو را ناسزا خواند وسرسبکورا شاه ایران ومغزی تنگ
بجوشید بهرام وشد زردروینگه کرد خراد برزین بروی
بترسید زان تیزخونخوار مردکه اورا زباد اندرآرد بگرد
ببهرام گفت ای سزاوار گاهبخور خشم وسر بازگردان ز راه
که خاقان همی راست گوید سخنتوبنیوش واندیشه بدمکن
سخن گر نرفتی بدین گونه سردتو را نیستی دل پرآزار و درد
بدو گفت کین بدرگ بی‌هنربجوید همی خاک وخون پدر
بدو گفت خاقان که این بد مکنبتیزی بزرگی بگردد کهن
بگیتی هرآنکس که او چون تو بودسرش پر ز گرد ودلش پر ز دود
همه بد سگالید وباکس نساختبکژی ونابخردی سر فراخت
همی ازشهنشاه ترسانییمسزا زو بود رنج وآسانییم
زگردنکشان اوهمال منستنه چون بنده اوبدسگال منست
هشیوار وآهسته و با نژادبسی نامبردار دارد بیاد
به جان و سرشاه ایران سپاهکز ایدر کنون بازگردی به راه
بپاسخ نیفزایی وبدخوینگویی سخن نیز تا نشنوی
چوبشنید بهرام زوگشت بازبلشکر گه آمد گو رزمساز
چو خراد برزین وآن بخرداندبیر بزرگ ودگر موبدان
نبشتند نامه بشاه جهانسخن هرچ بد آشکار ونهان
سپهدار با موبد موبدانبخشم آن زمان گفت کای بخردان
هم اکنون از ایدر بدز درشویدبکوشید و با باد همبر شوید
بدز بر ببیند تا خواستهچه مایه بود گنج آراسته
دبیران برفتند دل پرهراسز شبگیر تاشب گذشته سه پاس
سیه شد بسی یازگار از شمارنبشته نشد هم بفرجام کار
بدز بر نبد راه زان خواستهگذشته بدو سال و ناکاسته
ز هنگام ارجاسب و افراسیابز دینار و گوهر که خیزد ز آب
همان نیز چیزی که کانی بودکجا رستنش آسمانی بود
همه گنجها اندر آورده بودکجا نام او در جهان برده بود
زچیز سیاوش نخستین کمربهرمهره‌ای در سه یاره گهر
همان گوشوارش که اندر جهانکسی را نبود ازکهان ومهان
که کیخسرو آن رابه لهراسب دادکه لهراسب زان پس بگشتاسب داد
که ارجاسب آن را بدز درنهادکه هنگام آنکس ندارد بیاد
شمارش ندانست کس در جهانستاره شناسان و فرخ مهان
نبشتند یک یک همه خواستهکه بود اندر آن گنج آراسته
فرستاد بهرام مردی دبیرسخن گوی و روشن دل و یادگیر
بیامد همه خواسته گرد کردکه بد در دز وهم به دشت نبرد
ابا خواسته بود دو گوشواردو موزه درو بود گوهرنگار
همان شوشه زر وبرو بافتهبگوهر سر شوشه برتافته
دو برد یمانی همه زربفتبسختند هر یک بمن بود هفت
سپهبد زکشی و کنداورینبود آگه از جستن داوری
دو برد یمانی بیکسونهاددو موزه به نامه نکرد ایچ یاد
بفرمود زان پس که پیداگشسبهمی با سواران نشیند براسب
زلشکر گزین کرد مردی هزارکه با اوشود تا درشهریار
زخاقان شتر خواست ده کاروانشمرد آن زمان جمله بر ساروان
سواران پس پشت وخاقان زپیشهمی‌راند با نامداران خویش
چو خاقان بیامد به نزدیک شاهابا گنج دیرینه و با سپاه
چوبشنید شاه جهان برنشستبه سر بر یکی تاج و گرزی بدست
بیامد چنین تا بدرگه رسیدز دهلیز چون روی خاقان بدید
همی‌بود تا چونش بیند به راهفرود آید او همچنان با سپاه
ببیندش و برگردد از پیش اویپراندیشه بد زان سخن نامجوی
پس آنگاه خاقان چنان هم بر اسبابا موبد خویش پیداگشسب
فرود آمد از اسب خاقان همانبیامد برشاه ایران دمان
درنگی ببد تا جهاندار شاهنشست از بر تازی اسبی سیاه
شهنشاه اسب تگاور براندبدهلیز با او زمانی بماند
چوخاقان برفت از در شهریارعنانش گرفت آن زمان پرده دار
پیاده شد از باره پرموده زودبران کهتری جادوییها نمود
پیاده همان شاه دستش بدستبیاورد او را بجای نشست
خرامان بیامد به نزدیک تختمراورا شهنشاه بنواخت سخت
بپرسید و بنشاختش پیش خویشبگفتند بسیار ز انداره بیش
سزاوار او جایگه ساختندیکی خرم ایوان بپرداختند
ببردند چیزی که شایسته بودهمان پیش پرموده بایسته بود
سپه را به نزدیک او جای کرددبیری بدان کاربر پای کرد
چو آگه شد از کار آن خواستهکه آورد پرموده آراسته
به میدان فرستاده تا همچنانبرد بار پرمایه با ساروان
چوآسود پرموده از رنج راهبهشتم یکی سور فرمود شاه
چو خاقان زپیش جهاندار شاهنشستند برخوان او پیش گاه
بفرمود تابار آن اشترانبپشت اندر آرند پیش سران
کسی برگرفت از کشیدن شماربیک روز مزدور بدصدهزار
دگر روز هم بامداد پگاهبخوان برمی‌آورد وبنشست شاه
زمیدان ببردند پنجه هزارهم ازتنگ بر پشت مردان کار
از آورده صد گنج شد ساختهدل شاه زان کار پرداخته
یکی تخت جامه بفرمود شاهکز آنجا بیارند پیش سپاه
همان بر کمر گوهر شاهوارکه نامد همی ارز او در شمار
یکی آفرین خاست از بزمگاهکه پیروز باداین جهاندار شاه
بآیین گشسب آن زمان شاه گفتکه با او بدش آشکار و نهفت
که چون بینی این کار چوبینه رابمردی به کار آورد کینه را
چنین گفت آیین گشسب دبیرکه‌ای شاه روشن دل و یادگیر
بسوری که دستانش چوبین بودچنان دان که خوانش نو آیین بود
ز گفتار او شاه شد بدگمانروانش پراندیشه بدیک زمان
هیونی بیامد همانگه سترگیکی نامه‌ای از دبیر بزرگ
که شاه جهان جاودان شادبادهمه کار اوبخشش وداد باد
چنان دان که برد یمانی دوبودهمه موزه از گوهر نابسود
همان گوشوار سیاوش ردکزو یادگارست ما را خرد
ازین چار دو پهلوان برگرفتچو او دید رنج این نباشد شگفت
زشاهک بپرسید پس نامجویکزین هرچ دیدی یکایک بگوی
سخن گفت شاهک برین‌همنشانبرآشفت زان شاه گردنکشان
هم اندر زمان گفت چوبینه راههمی گم کند سربرآرد بماه
یکی آنک خاقان چین رابزدازان سان که ازگوهر بد سزد
دگر آنک چون گوشوارش به کاربیامد مگرشد یکی شهریار
همه رنج او سر به سر بادگشتهمه داد دادنش بیداد گشت
بگفت این و پرموده را پیش خواندبران نامور پیشگاهش نشاند
ببودند وخوردند تا شب زراهبیفشاند آن تیره زلف سیاه
بخاقان چین گفت کز بهر منبسی زنج دیدی توازشهرمن
نشسته بیازید ودستش گرفتازو ماند پرموده اندر شگفت
بدو گفت سوگند ما تازه کنهمان کار بر دیگر اندازه کن
بخوردند سوگندهای گرانبه یزدان پاک وبه جان سران
که از شاه خاقان نپیچد به دلندارد به کاری ورا دلگسل
بگاه وبتاج و بخورشیدوماهبه آذرگشسب و به آذرپناه
به یزدان که او برتر ازبرتریستنگارندهٔ زهره ومشتریست
که چون بازگردی نپیچی زمننه از نامداران این انجمن
بگفتند وز جای برخاستندسوی خوابگه رفتن آراستند
چوبرزد سرازکوه زرد آفتابسرتاجداران برآمد زخواب
یکی خلعت آراسته بود شاهز زرین وسیمین و اسب وکلاه
به نزدیک خاقان فرستاد شاهدومنزل همی‌رفت با او به راه
سه دیگر نپیمود راه درازدرودش فرستاد وزو گشت باز
چو آگاهی آمد سوی پهلوانازان خلعت شهریار جهان
زخاقان چینی که از نزد شاهچنان شاد برگشت و آمد به راه
پذیره شدش پهلوان سواراز ایران هرآنکس که بد نامدار
علف ساخت جایی که اوبرگذشتبه شهروده و منزل وکوه دشت
همی‌ساخت پوزش کنان پیش اویپراز شرم جان بداندیش اوی
چوپرموده را دید کرد آفرینازو سربپیچید خاقان چین
نپذرفت ازو هرچ آورده بودعلفت بود اگر بدره وبرده بود
همی‌راند بهرام با او به راهنکرد ایچ خاقان بدو بر نگاه
بدین گونه برتاسه منزل براندکه یک روز پرموده اورانخواند
چهارم فرستاد خاقان کسیکه برگرد چون رنج دیدی بسی
چوبشنید بهرام برگشت از ویبتندی سوی بلخ بنهاد روی
همی‌بود دربلخ چندی دژمزکرده پشیمان ودل پر زغم
جهاندار زو هم نه خشنودبودزتیزی روانش پراز دود بود
از آزار خاقان چینی نخستکه بهرام آزار او را بجست
دگر آنک چیزی که فرمان نبودببرداشتن چون دلیری نمود
یکی نامه بنوشت پس شهریارببهرام کای دیو ناسازگار
ندانی همی خویشتن راتوبازچنین رابزرگان شدی بی‌نیاز
هنرها ز یزدان نبینی همیبه چرخ فلک برنشینی همی
زفرمان من سربپیچیده‌ایدگرگونه کاری بسیجیده‌ای
نیاید همی یادت از رنج منسپاه من و کوشش وگنج من
ره پهلوانان نسازی همیسرت به آسمان برفرازی همی
کنون خلعت آمد سزاوار توپسندیده و در خور کار تو
چوبنهاد برنامه برمهرشاهبفرمود تا دو کدانی سیاه
بیارند با دوک و پنبه دروینهاده بسی ناسزا رنگ وبوی
هم از شعر پیراهن لاژوردیکی سرخ مقناع و شلوار زرد
فرستاده پر منش برگزیدکه آن خلعت ناسزا را سزید
بدو گفت کاین پیش بهرام بربگو ای سبک مایه بی‌هنر
توخاقان چین را ببندی همیگزند بزرگان پسندی همی
زتختی که هستی فرود آرمتازین پس بکس نیزنشمارمت
فرستاده با خلعت آمد چوبادشنیده سخنها همه کرد یاد
چو بهرام با نامه خلعت بدیدشکیبایی وخامشی برگزید
همی‌گفت کینست پاداش منچنین از پی شاه پرخاش من
چنین بد ز اندیشه شاه نیستجز ار ناسزا گفت بدخواه نیست
که خلعت ازینسان فرستد بمنبدان تا ببینند هر انجمن
جهاندار بر بندگان پادشاستاگر مر مرا خوار گیرد رواست
گمانی نبردم که نزدیک شاهبداندیشگان تیز یابند راه
ولیکن چوهرمز مرا خوار کردبه گفتار آهرمنان کارکرد
زشاه جهان اینچنین کارکردنزیبد به پیش خردمند مرد
ازان پس که با خار مایه سپاهبتندی برفتم زدرگاه شاه
همه دیده‌اند آنچ من کرده‌امغم و رنج وسختی که من برده‌ام
چوپاداش آن رنج خواری بودگر ازبخت ناسازگاری بود
به یزدان بنالم ز گردان سپهرکه از من چنین پاک بگسست مهر
زدادار نیکی دهش یاد کردبپوشید پس جامهٔ سرخ و زرد
به پیش اندرون دوکدان سیاهنهاده هرآنچش فرستاد شاه
بفرمود تا هرک بود ازمهانازان نامداران شاه جهان
زلشکر برفتند نزدیک اویپراندیشه بد جان تاریک اوی
چورفتند و دیدند پیر وجوانبران گونه آن پوشش پهلوان
بماندند زان کار یکسر شگفتدل هرکس اندیشه‌ای برگرفت
چنین گفت پس پهلوان با سپاهکه خلعت بدین سان فرستاد شاه
جهاندار شاهست وما بنده‌ایمدل و جان به مهر وی آگنده‌ایم
چه بینید بینندگان اندرینچه گوییم با شهریار زمین
بپاسخ گشادند یکسر زبانکه‌ای نامور پرهنر پهلوان
چو ارج تو اینست نزدیک شاهسگانند بر بارگاهش سپاه
نگر تا چه گفت آن خردمند پیربه ری چون دلش تنگ شد ز اردشیر
سری پر زکینه دلی پر زدردزبان و روان پر زگفتار سرد
بیامد دمان تا باصطخر پارسکه اصطخر بد بر زمین فخر پارس
که بیزارم از تخت وز تاج شاهچونیک وبد من ندارد نگاه
بدو گفت بهرام کین خود مگویکه از شاه گیرد سپاه آبروی
همه سر به سر بندگان وییمدهنده‌ست وخواهندگان وییم
چنین یافت پاسخ ز ایرانیانکه ماخود نبندیم زین پس میان
به ایران کس اورا نخوانیم شاهنه بهرام را پهلوان سپاه
بگفتند وز پیش بیرون شدندز کاخ همایون به هامون شدند
سپهبد سپه را همی‌داد پندهمی‌داشت با پند لب را ببند
چنین تا دوهفته برین برگذشتسپهبد ز ایوان بیامد به دشت
یکی بیشه پیش آمدش پر درختسزاوار میخوارهٔ نیکبخت
یکی گور دید اندر آن مرغزارکزان خوبتر کس نبیند نگار
پس اندر همی‌راند بهرام نرمبرو بارگی را نکرد ایچ گرم
بدان بیشه در جای نخچیرگاهبه پیش اندر آمد یکی تنگ راه
ز تنگی چو گور ژیان برگذشتبیابان پدید آمد و راغ ودشت
گرازنده بهرام و تازنده گورز گرمای آن دشت تفسیده هور