گنج

بخش ۹

ازان دشت بهرام یل بنگریدیکی کاخ پرمایه آمد پدید
بران کاخ بنهاد بهرام رویهمان گور پیش اندرون راه جوی
همی‌راند تا پیش آن کاخ اسبپس پشت او بود ایزد گشسب
عنان تگاور بدو داد وگفتکه با تو همیشه خرد باد جفت
پیاده ز دهلیز کاخ اندرونهمی‌رفت بهرام بی‌رهنمون
زمانی بدر بود ایزد گشسبگرفته بدست آن گرانمایه اسب
یلان سینه آمد پس او دوانبراسب تگاور ببسته میان
بدو گفت ایزد گشسب دلیرکه‌ای پرهنر نامبرد شیر
ببین تا کجا رفت سالار ماسپهبد یل نامبردار ما
یلان سینه درکاخ بنهاد رویدلی پر ز اندیشه سالار جوی
یکی طاق و ایوان فرخنده دیدکزان سان به ایران نه دید وشنید
نهاده بایوان او تخت زرنشانده بهر پایه‌ای درگهر
بران تخت فرشی ز دیبای رومهمه پیکرش گوهر و زر بوم
نشسته برو بر زنی تاجداربه بالا چو سرو و به رخ چون بهار
بر تخت زرین یکی زیرگاهنشسته برو پهلوان سپاه
فراوان پرستنده بر گرد تختبتان پری روی بیدار بخت
چو آن زن یلان سینه را دید گفتپرستنده‌ای راکه‌ای خوب جفت
برو تیز و آن شیر دل را بگویکه ایدر تو را آمدن نیست روی
همی‌باش نزدیک یاران خویشهم اکنون بیادت بهرام پیش
بدین سان پیامش ز بهرام دهدلش را به برگشتن آرام ده
همانگه پرستنده‌گان را به راهز ایوان برافگند نزد سپاه
که تا اسب گردان به آخر برندپرآگند زینها همه بشمرند
درباغ بگشاد پالیزبانبفرمان آن تا زه رخ میزبان
بیامد یکی مرد مهترپرستبباغ از پی و واژ و برسم بدست
نهادند خوان گرد باغ اندرونخورش ساختند ازگمانی فزون
چونان خورده شد اسب گردنگشانببردند پویان بجای نشان
بدان زن چوبرگشت بهرام گفتکه با تاج تو مشتری باد جفت
بدو گفت پیروزگر باش زنهمیشه شکیبا دل ورای زن
چوبهرام زان کاخ آمد برونتو گفتی ببارید از چشم خون
منش را دگر کرد و پاسخ دگرتوگفتی بپروین برآورد سر
بیامد هم اندر پی نره گورسپهبد پس اندر همی‌راند بور
چنین تا ازان بیشه آمد برونهمی‌بود بهرام را رهنمون
بشهر اندر آمد زنخچیرگاهازان کار بگشاد لب برسپاه
نگه کرد خراد برزین بدویچنین گفت کای مهتر راست گوی
بنخچیرگاه این شگفتی چه بودکه آنکس ندید و نه هرگز شنود
ورا پهلوان هیچ پاسخ نداددژم بود سر سوی ایوان نهاد
دگر روز چون سیمگون گشت راغپدید آمد آن زرد رخشان چراغ
بگسترد فرشی ز دیبای چینتو گفتی مگر آسمان شد زمین
همه کاخ کرسی زرین نهادز دیبای زربفت بالین نهاد
نهادند زرین یکی زیرگاهنشسته برو پهلوان سپاه
نشستی بیاراست شاهنشهینهاده به سر بر کلاه مهی
نگه کرد کارش دبیر بزرگبدانست کو شد دلیر و سترگ
چو نزدیک خراد برزین رسیدبگفت آنچ دانست و دید و شنید
چو خراد برزین شنید این سخنبدانست کان رنجها شد کهن
چنین گفت پس با گرامی دبیرکه کاری چنین بر دل آسان مگیر
نباید گشاد اندرین کارلببر شاه باید شدن تیره شب
چوبهرام را دل پراز تاج گشتهمان تخت زیراندرش عاج گشت
زدند اندران کار هرگونه رایهمه چاره از رفتن آمد بجای
چورنگ گریز اندر آمیختندشب تیره از بلخ بگریختند
سپهبد چو آگه شد ازکارشانز روشن روانهای بیدارشان
یلان سینه را گفت با صد سواربتاز از پس این دو ناهوشیار
بیامد از آنجا بکردار گردابا او دلیران روز نبرد
همی‌راند تا در دبیر بزرگرسید و برآشفت برسان گرگ
ازو چیز بستد همه هرچ داشتببند گرانش ز ره بازگشت
به نزدیک بهرام بردش ز راهبدان تاکند بیگنه را تباه
بدو گفت بهرام کای دیوسازچرارفتی از پیش من بی‌جواز
چنین داد پاسخ که ای پهلوانمراکرد خراد برزین نوان
همی‌گفت کایدر بدن روی نیستدرنگ تو جز کام بدگوی نیست
مرا و تو را بیم کشتن بودز ایدر مگر بازگشتن بود
چوبهرام را پهلوان سپاهببردند آب اندران بارگاه
بدو گفت بهرام شاید بدنبنیک وببد رای باید زدن
زیانی که بودش همه باز دادهم از گنج خویشش بسی ساز داد
بدو گفت زان پس که تو ساز خویشبژرفی نگه دار و مگریز بیش
وزین روی خراد برزین نهانهمی‌تاخت تا نزد شاه جهان
همه گفتنیها بدوبازگفتهمه رازها برگشاد از نهفت
چنین تا ازان بیشه و مرغزاریکایک همی‌گفت با شهریار
وزان رفتن گور و آن راه تنگز آرام بهرام و چندین درنگ
وزان رفتن کاخ گوهرنگارپرستندگان و زن تاجدار
یکایک بگفت آن کجا دیده بوددگر هرچ‌ازکار پرسیده بود
ازان تاجورماند اندر شگفتسخن هرچ بشنید در دل گرفت
چوگفتار موبد بیاد آمدشز دل بر یکی سرد باد آمدش
همان نیز گفتار آن فال‌گویکه گفت او بپیچد ز تخت تو روی
سبک موبد موبدان را بخواندبران جای خراد برزین نشاند
بخراد برزین چنین گفت شاهکه بگشای لب تا چه دیدی به راه
بفرمان هرمز زبان برگشادسخنها یکایک همه کرد یاد
بدوشاه گفت این چه شاید بدنهمه داستانها بباید زدن
که در بیشه گوری بود رهنمایمیان بیابان بی‌بر سرای
برتخت زرین یکی تاجدارپرستار پیش اندرون شاهوار
بکردار خوابیست این داستانکه برخواند از گفته باستان
چنین گفت موبد بشاه جهانکه آن گور دیوی بود درنهان
چوبهرام را خواند از راستیپدید آمد اندر دلش کاستی
همان کاخ جادوستانی شناسبدان تخت جادو زنی ناسپاس
که بهرام را آن سترگی نمودچنان تاج وتخت بزرگی نمود
چوبرگشت ازو پرمنش گشت ومستچنان دان که هرگز نیاید بدست
کنون چاره‌ای کن که تا آن سپاهز بلخ آوری سوی این بارگاه
پشیمان شد از دوکدان شهریاروزان پنبه وجامهٔ نابکار
برین بر نیامد بسی روزگارکه آمد کس از پهلوان سوار
یکی سله پرخنجری داشتهیکایک سرتیغ برگاشته
بیاورد وبنهاد درپیش شاههمی‌کرد شاه اندر آهن نگاه
بفرمود تا تیغها بشکننددران سلهٔ نابکار افگنند
فرستاد نزدیک بهرام بازسخنهای پیکار و رزم دراز
بدو نیمه کرده نهاده‌بجایپراندیشه شد مرد برگشته رای
فرستاد وایرانیان را بخواندهمه گرد آن سله اندرنشاند
چنین گفت کین هدیهٔ شهریارببینید واین را مدارید خوار
پراندیشه شد لشکر ازکار شاهبه گفتار آن پهلوان سپاه
که یک روزمان هدیه شهریاربود دوک وآن جامهٔ پرنگار
شکسته دگر باره خنجر بودز زخم و ز دشنام بتر بود
چنین شاه برگاه هرگز مبادنه آنکس که گیرد ازو نیز یاد
اگر نیز بهرام پورگشسببران خاک درگاه بگذارد اسب
زبهرام مه مغز بادا مه پوستنه آن کم بها را که بهرام ازوست
سپهبد چو گفتار ایشان شنیددل لشکر از تاجور خسته دید
بلشکر چنین گفت پس پهلوانکه بیدار باشید و روشن روان
که خراد برزین برشهریارسخنهای پوشیده کردآشکار
کنون یک بیک چارهٔ جان کنیدهمه بامن امروز پیمان کنید
مگر کس فرستم زلشکر به راهکه دارند ما را زلشکر نگاه
وگرنه مرا روز برگشته گیرسپه رایکایک همه کشته گیر
بگفت این وخود ساز دیگر گرفتنگه کن کنون تا بمانی شگفت
پراگند بر گرد کشور سواربدان تا مگر نامه شهریار
بیاید به نزدیک ایرانیانببندند پیکار وکین را میان
برین نیز بگذشت یک روزگارنخواندند کس نامه شهریار
ازان پس گرانمایگان را بخواندبسی رازها پیش ایشان براند
چوهمدان گشسب ودبیر بزرگیلان سینه آن نامدار سترگ
چوبهرام گرد آن سیاوش نژادچوپیدا گشسب آن خردمند وراد
همی رای زد با چنین مهترانکه بودند شیران کنداوران
چنین گفت پس پهلوان سپاهبدان لشکر تیزگم کرده راه
که‌ای نامداران گردن فرازبرای شما هرکسی را نیاز
ز ما مهتر آزرده شد بی‌گناهچنین سربپیچید زآیین وراه
چه سازید ودرمان این کارچیستنباید که برخسته باید گریست
هرآنکس که پوشید درد ازپزشکزمژگان فروریخت خونین سرشک
زدانندگان گر بپوشیم رازشود کارآسان بما بر دراز
کنون دردمندیم اندرجهانبداننده گوییم یکسر نهان
برفتیم ز ایران چنین کینه خواهبدین مایه لشکر بفرمان شاه
ازین بیش لشکر نبیند کسیوگر چند ماند بگیتی بسی
چوپرمودهٔ گرد با ساوه شاهاگر سوی ایران کشیدی سپاه
نیرزید ایران بیک مهره موموزان پس همی‌داشت آهنگ روم
بپرموده و ساوه شاه آن رسیدکه کس درجهان آن شگفتی ندید
اگر چه فراوان کشیدیم رنجنه شان پیل ماندیم زان پس نه گنج
بنوی یکی گنج بنهاد شاهتوانگر شد آشفته شد بر سپاه
کنون چارهٔ دام او چون کنیمکه آسان سر از بند بیرون کنیم
شهنشاه راکارهاساختستوزین چاره بی‌رنج پرداختست
شما هریکی چارهٔ جان کنیدبدین خستگی تاچه درمان کنید
من از راز پردخته کردم دلمزتیمارجان را همی‌بگسلم
پس پردهٔ نامور پهلوانیکی خواهرش بود روشن روان
خردمند راگردیه نام بوددلارام وانجام بهرام بود
چواز پرده گفت برادر شنیدبرآشفت وز کین دلش بردمید
بران انجمن شد سری پرسخنزبان پر ز گفتارهای کهن
برادر چو آواز خواهر شنیدزگفتار وپاسخ فرو آرمید
چنان هم زگفتار ایرانیانبماندند یکسر زبیم زیان
چنین گفت پس گردیه با سپاهکه‌ای نامداران جوینده راه
زگفتار خامش چرا ماندیدچنین از جگر خون برافشاندید
ز ایران سرانید وجنگ‌آورانخردمند ودانا وافسونگران
چه بینید یکسر به کار اندرونچه بازی نهید اندرین دشت خون
چنین گفت ایزد گشسب سوارکه‌ای ازگرانمایگان یادگار
زبانهای ماگر شود تیغ نیززدریای رای تو گیرد گریز
همه کارهای شما ایزدیستزمردی و ز دانش و بخردیست
نباید که رای پلنگ آوریمکه با هرکسی رای جنگ آوریم
مجویید ازین پس کس ازمن سخنکزین باره‌ام پاسخ آمد ببن
اگر جنگ سازید یاری کنیمبه پیش سواران سواری کنیم
چوخشنود باشد ز من پهلوانبرآنم که جاوید مانم جوان
چوبهرام بشنید گفتار اویمیانجی همی‌دید کردار اوی
ازان پس یلان سینه را دید وگفتکه اکنون چه داری سخن درنهفت
یلان سینه گفت ای سپهدار گردهرآنکس که اوراه یزدان سپرد
چو پیروزی و فرهی یابد اویبسوی بدی هیچ‌نشتابد اوی
که آن آفرین باز نفرین شودوزو چرخ گردنده پرکین شود
چو یزدان تو را فرهی داد و بختهمه لشکر گنج با تاج وتخت
ازو گر پذیری بافزون شوددل از ناسپاسی پرازخون شود
ازان پس ببهرام بهرام گفتکه‌ای با خردیاروبا رای جفت
چه گویی کزین جستن تخت وگنجبزرگیست فرجام گر درد ورنج
بخندید بهرام ازان داوریازان پس برانداخت انگشتری
بدو گفت چندانک این در هوابماند شود بنده‌ای پادشا
بدو گفت کین را مپندار خردکه دیهیم را خرد نتوان شمرد
چنین گفت زان پس بپیداگشسبکه‌ای تیغ زن شیر تازنده اسب
چه بینی چه گویی بدین کار مابود گاه شاهی سزاوار ما
چنین گفت پیداگشسب سوارکه‌ای از یلان جهان یادگار
یکی موبدی داستان زد برینکه هرکس که دانا بد وپیش بین
اگر پادشاهی کند یک زمانروانش بپرد سوی آسمان
به ازبنده بودن بسال درازبه گنج جهاندار بردن نیاز
چنین گفت پس با دبیر بزرگکه بگشای لب را تو ای پیرگرگ
دبیر بزرگ آن زمان لب ببستبانبوه اندیشه اندر نشست
ازان پس چنین گفت بهرام راکه هرکس که جویا بود کامرا
چودرخور بجوید بیابد هماندرازست ویازنده دست زمان
زچیزی که بخشش کند دادگرچنان دان که کوشش بیاید ببر
بهمدان گشسب آن زمان گفت بازکه‌ای گشته اندر نشیب وفراز
سخن هرچ‌گویی بروی کسانشود باد وکردار او نارسان
بگو آنچ دانی به کار اندورنزنیک وبد روزگار اندرون
چنین گفت همدان گشسب بلندکه‌ای نزد پرمایگان ارجمند
زناآمده بد بترسی همیزدیهیم شاهان چه پرسی همی
بکن کار وکرده به یزدان سپاربخرما چه یازی چوترسی زخار
تن آسان نگردد سرانجمنهمه بیم جان باشد ورنج تن
زگفتارشان خواهر پهلوانهمی‌بود پیچان وتیره روان
بران داوری هیچ نگشاد لبزبرگشتن هور تا نیم شب
بدو گفت بهرام کای پاک تنچه بینی به گفتار این انجمن
ورا گردیه هیچ پاسخ ندادنه از رای آن مهتران بود شاد
چنین گفت اوبا دبیر بزرگکه‌ای مرد بدساز چون پیرگرگ
گمانت چنینست کین تاج وتختسپاه بزرگی و پیروزبخت
ز گیتی کسی را نبد آرزویازان نامداران آزاده خوی
مگر شاهی آسانتر از بندگیستبدین دانش تو بباید گریست
بر آیین شاهان پیشین رویمسخن‌های آن برتران بشنویم
چنین داد پاسخ مر او را دبیرکه گر رای من نیستت جایگیر
هم آن گوی وآن کن که رای آیدتبران رو که دل رهنمای آیدت
همان خواهرش نیز بهرام رابگفت آن سواران خودکام را
نه نیکوست این دانش ورای توبکژی خرامد همی پای تو
بسی بد که بیکار بدتخت شاهنکرد اندرو هیچ‌کهتر نگاه
جهان را بمردی نگه داشتندیکی چشم برتخت نگماشتند
هرآنکس که دانا بدو پاک مغززهرگونه اندیشه‌ای راند نغز
بداند که شاهی به ازبندگیستهمان سرافرازی زافگندگیست
نبودند یازان بتخت کیانهمه بندگی را کمر برمیان
ببستند و زیشان بهی خواستندهمه دل بفرمانش آراستند
نه بیگانه زیبای افسر بودسزای بزرگی بگوهر بود
زکاوس شاه اندرآیم نخستکجا راه یزدان همی‌بازجست
که برآسمان اختران بشمردخم چرخ گردنده رابشکرد
به خواری و زاری بساری فتاداز اندیشهٔ کژ وز بدنهاد