گنج

بخش ۷

ستاره شمر گفت بهرام راکه در چارشنبه مزن گام را
اگر زین به پیچی گزند آیدتهمه کار ناسودمند آیدت
یکی باغ بد در میان سپاهازین روی و زان روی بد رزم‌گاه
بشد چارشنبه هم از بامدادبدان باغ کامروز باشیم شاد
ببردند پرمایه گستردنیمی و رود و رامشگر و خوردنی
بیامد بدان باغ و می درکشیدچوپاسی ز تیره شب اندر کشید
طلایه بیامد بپرموده گفتکه بهرام را جام و باغست جفت
سپهدار ازان جنگیان شش هزارزلشکر گزین کرد گرد و سوار
فرستاد تا گرد بر گرد باغبگیرند گردنکشان بی‌چراغ
چو بهرام آگه شد از کارشانز رای جهانجوی و بازارشان
یلان سینه را گفت کای سرافرازبدیوار باغ اندرون رخنه ساز
پس آنگاه بهرام و ایزد گشسبنشستند با جنگجویان بر اسب
ازان رخنه باغ بیرون شدندکه دانست کان سرکشان چون شدند
برآمد ز در نالهٔ کرنایسپهبد باسب اندر آورد پای
سبک رخنهٔ دیگر اندر زدندسپه را یکایک بهم بر زدند
هم تاخت بهرام خشتی بدستچناچون بود مردم نیم مست
نجستند گردان کس از دست اویبه خون گشت یازان سر شست اوی
برآمد چکاچاک و بانگ سرانچو پولاد را پتک آهنگران
ازان باغ تا جای پرموده شاهتن بی‌سران بد فگنده به راه
چوآمد بلشکر گه خویش بازشبیخون سگالید گردن فراز
چو نیمی زتیره شب اندر گذشتسپهدار جنگی برون شد به دشت
سپهبد بران سوی لشکر کشیدزترکان طلایه کس او را ندید
چو آمد به نزدیک‌ی رزمگاهدم نای رویین برآمد ز راه
چو آواز کوس آمد و کرنایبجستند ترکان جنگی ز جای
زلشکر بران سان برآمد خروشکه شیر ژیان را بدرید گوش
به تاریکی اندر دهاده بخاستز دست چپ لشکر و دست راست
یکی مر دگر را ندانست بازشب تیره و نیزه‌های دراز
بخنجر همی آتش افروختندزمین و هوا را همی‌سوختند
ز ترکان جنگی فراوان نماندز خون سنگها جز به مرجان نماند
گریزان همی‌رفت مهتر چو گرددهن خشک و لبها شده لاجورد
چنین تا سپیده‌دمان بردمیدشب تیره گون دامن اندر کشید
سپهدار ایران بترکان رسیدخروشی چوشیر ژیان برکشید
بپرموده گفت ای گریزنده مردتو گرد دلیران جنگی مگرد
نه مردی هنوز ای پسر کودکیروا باشد ار شیرمادر مکی
بدو گفت شاه ای گراینده شیربه خون ریختن چند باشی دلیر
زخون سران سیر شد روز جنگبخشکی پلنگ و بدریا نهنگ
نخواهی شد از خون مردم تو سیربرآنم که هستی تو درنده شیر
بریده سر ساوه شاه آنک مهربرو داشت تا بود گردان سپهر
سپاهی بران گونه کردی تباهکه بخشایش آورد خورشید و ماه
ازان شاه جنگی منم یادگارمراهم چنان دان که کشتی بزار
ز مادر همه مرگ را زاده‌ایمار ای دون که ترکیم ار آزاده‌ایم
گریزانم و تو پس اندر دماننیابی مرا تا نیاید زمان
اگر باز گردم سلیحی بچنگمگر من شوم کشته گر تو به جنگ
مکن تیز مغزی و آتش سرینه زین سان بود مهتر لشکری
من ایدون شوم سوی خرگاه خویشیکی بازجویم سر راه خویش
نویسم یکی نامه زی شهریارمگر زو شوم ایمن از روزگار
گر ای دون که اندر پذیرد مراازین ساختن پس گزیرد مرا
من آن بارگه رایکی بنده‌امدل از مهتری پاک برکنده‌ام
ز سرکینه وجنگ را دورکنبخوبی منش بریکی سورکن
چوبشنید بهرام زو بازگشتکه برساز شاهی خوش آواز گشت
چو از جنگ آن لشکر آسوده شدبلشکر گه شاه پرموده شد
همی‌گشت بر گرد دشت نبردسرسرکشان را زتن دورکرد
چوبرهم نهاده بد انبوه گشتببالا و پهنا یکی کوه گشت
مرآن جای را نامداران یلهمی هرکسی خواند بهرام تل
سلیح سواران وچیزی که دیدبجایی که بد سوی آن تل کشید
یکی نامه بنوشت زی شهریارز پر موده و لشکر بی‌شمار
بگفت آنک ما را چه آمد برویز ترکان و آن شاه پرخاشجوی
که از بیم تیغ او سوی چاره شدوزان جایگه شد خوار و آواره شد
وزین روی خاقان در دز ببستبانبوه و اندیشه اندر نشست
بگشتند گرد در دز بسیندانست سامان جنگش کسی
چنین گفت زان پس که سامان جنگکنون نیست در کارکردن درنگ
یلان سینه راگفت تا سه هزارازان جنگیان برگزیند سوار
چهار از یلان نیز آذرگشسبازان جنگیان برنشاند بر اسب
بفرمود تا هر که را یافتندبگردن زدن تیز بشتافتند
مگر نامدار از دز آید برونچوبیند همه دشت را رود خون
ببد بر در دز ازین سان سه روزچهارم چو بفروخت گیتی فروز
پیامی فرستاد پرموده رامر آن مهتر کشور و دوده را
که‌ای مهتر و شاه ترکان چینزگیتی چرا کردی این دز گزین
کجا آن جهان جستن ساوه شاهکجا آن همه گنج و آن دستگاه
کجا آن همه پیل و برگستوانکجا آن بزرگان روشن روان
کجا آن همه تنبل و جادویکه اکنون از ایشان تو بر یکسوی
همی شهر ترکان تو را بس نبودچو باب تو اندر جهان کس نبود
نشستی برین باره بر چون زنانپرازخون دل ودست بر سر زنان
درباره بگشای و زنهار خواهبرشاه کشور مرا یارخواه
ز دز گنج دینار بیرون فرستبگیتی نخورد آنک برپای بست
اگرگنج داری ز کشور بیارکه دینار خوارست برشهریار
به درگاه شاهت میانجی منمکه بر شهر ایران گوانجی منم
تو را بر همه مهتران مه کنماز اندیشه و رای تو به کنم
ور ایدون که رازی‌ست نزدیک توکه روشن کند جان تاریک تو
گشاده کن آن راز و با من بگویچوکارت چنین گشت دوری مجوی
وگر جنگ را یار داری کسیهمان گنج و دینار داری بسی
بزن کوس و این کینها بازخواهبود خواسته تنگ ناید سپاه
چوآمد فرستاده داد این پیامچوبشنید زو مرد جوینده کام
چنین داد پاسخ که او را بگویکه راز جهان تا توانی مجوی
تو گستاخ گشتی بگیتی مگرکه رنج نخستینت آمد ببر
به پیروزی اندر تو کشی مکناگر تو نوی هست گیتی کهن
نداند کسی راز گردان سپهرنه هرگز نماید بما نیز چهر
زمهتر نه خوبست کردن فسوسمرا هم سپه بود و هم پیل وکوس
دروغ آزمایست چرخ بلندتودل را بگستاخی اندر مبند
پدرم آن دلیر جهاندیده مردکه دیدی ورا روزگار نبرد
زمین سم اسب ورا بنده بودبرایش فلک نیز پوینده بود
بجست آنک اورا نبایست جستبپیچید ز اندیشه نادرست
هنر زیرافسوس پنهان شودهمان دشمن از دوست خندان شود
دگر آنک گفتی شمار سپهرفزونست از تابش هور ومهر
ستوران و پیلان چوتخم گیاشد اندر دم پرهٔ آسیا
بران کو چنین بود برگشت روزنمانی توهم شاد و گیتی فروز
همی ترس ازین برگراینده دهرمگر زهر سازد بدین پای زهر
کسی را که خون ریختن پیشه گشتدل دشمنان پر ز اندیشه گشت
بریزند خونش بران هم نشانکه او ریخت خون سر سرکشان
گر از شهر ترکان برآری دمارهمی کین بخواهند فرجام کار
نیایم همان پیش تو ناگهانبترسم که برمن سرآید زمان
یکی بنده‌ای من یکی شهریاربربنده من کی شوم زار وخوار
به جنگ‌ت نیایم همان بی‌سپاهکه دیوانه خواند مرا نیکخواه
اگر خواهم از شاه تو زینهارچوتنگی بروی آیدم نیست عار
وزان پس در گنج و دز مر تو راستبدین نامور بوم کامت رواست
فرستاده آمد بگفت این پیامزپیغام بهرام شد شادکام
نبشتند پس نامه سودمندبه نزدیک پیروز شاه بلند
که خاقان چین زینهاری شدستز جنگ درازم حصاری شدست
یکی مهر و منشور باید همیبدین مژده بر سور باید همی
که خاقان زما زینهاری شودازان برتری سوی خواری شود
چونامه بیامد به نزدیک شاهبابر اندر آورد فرخ کلاه
فرستاد و ایرانیان رابخواندبرنامور تخت شاهی نشاند
بفرمود تا نامه برخواندندبخواننده بر گوهر افشاندند
به آزادگان گفت یزدان سپاسنیاش کنم من بپیشش سه پاس
که خاقان چین کهتر ما بودسپهر بلند افسر ما بود
همی سر به چرخ فلک بر فراختهمی خویشتن شاه گیتی شناخت
کنون پیش برترمنش بنده‌ایسپهبد سری گرد و جوینده‌ای
چنان شد که بر ما کند آفرینسپهدار سالار ترکان چین
سپاس از خداوند خورشید وماهکجا داد بر بهتری دستگاه
بدرویش بخشیم گنج کهنچو پیدا شود راستی زین سخن
شما هم به یزدان نیایش کنیدهمه نیکویی در فزایش کنید
فرستادهٔ پهلوان را بخواندبچربی سخنها فراوان براند
کمر خواست پرگوهر شاهواریکی باره و جامه زرنگار
ستامی بران بارگی پر ز زربه مهر مهره‌ای بر نشانده گهر
فرستاده را نیز دینار دادیکی بدره و چیز بسیار داد
چو خلعت بدان مرد دانا سپردورا مهتر پهلوانان شمرد
بفرمود پس تا بیامد دبیرنبشتند زو نامه‌ای بر حریر
که پرموده خاقان چویار منستبهرمزد در زینهار منست
برین مهر و منشور یزدان گواستکه ما بندگانیم و او پادشاست
جهانجوی را نیز پاسخ نبشتپر از آرزو نامه‌ای چون بهشت
بدو گفت پرموده را با سپاهگسی کن بخوبی بدین بارگاه
غنیمت که ازلشکرش یافتیبدان بندگی تیز بشتافتی
بدرگه فرست آنچ اندر خورستتو را کردگار جهان یاورست
نگه کن بجایی که دشمن بودوگر دشمنی را نشیمن بود
بگیر ونگه دار وخانش بسوزبه فرخ پی وفال گیتی فروز
گر ای دون که لشکر فزون بایدتفزونتر بود رنج بگزایدت
بدین نامهٔ دیگر از من بخواهفرستیم چندانک باید سپاه
وز ایرانیان هرکه نزدیک تستکه کردی همه راستی را درست
بدین نامه در نام ایشان ببرز رنجی که بردند یابند بر
سپاه تو را مرزبانی دهمتو را افسر و پهلوانی دهم
چو نامه بیامد بر پهلواندل پهلو نامور شد جوان
ازان نامه اندر شگفتی بماندفرستاده و ایرانیان را بخواند
همان خلعت شاه پیش آوریدبرو آفرین کرد هرکس که دید
سخنهای ایرانیان هرچ بودبران نامه اندر بدیشان نمود
ز گردان برآمد یکی آفرینکه گفتی بجنبید روی زمین
همان نامور نامهٔ زینهارکه پرموده را آمد از شهریار
بدان دز فرستاد نزدیک اویدرخشنده شد جان تاریک اوی
فرود آمد از بارهٔ نامداربسی آفرین خواند برشهریار
همه خواسته هرچ بد در حصارنبشتند چیزی که آید به کار
فرود آمد از دز سرافراز مردباسب نبرد اندر آمد چوگرد
همی‌رفت با لشکر از دز به راهنکرد ایچ بهرام یل را نگاه
چوآن دید بهرام ننگ آمدشوگر چند شاهی بچنگ آمدش
فرستاد و او را همانگه ز راهپیاده بیاورد پیش سپاه
چنین گفت پرموده او را که منسرافراز بودم بهر انجمن
کنون بی‌منش زینهاری شدمز ارج بلندی بخواری شدم
بدین روز خود نیستی خوش منشکه پیش آمدم ای بد بد کنش
کنون یافتم نامهٔ زینهارهمی‌رفت خواهم بر شهریار
مگر با من او چون برادر شودازو رنج بر من سبکتر شود
تو را با من اکنون چه کارست نیزسپردم تو را تخت شاهی و چیز