گنج

بخش ۶

چنین گفت پس با سپه ساوه شاهکه از جادوی اندر آرید راه
بدان تا دل و چشم ایرانیانبپیچد نیاید شما را زیان
همه جاودان جادوی ساختندهمی در هوا آتش انداختند
برآمد یکی باد و ابری سیاههمی تیر بارید ازو بر سپاه
خروشید بهرام کای مهترانبزرگان ایران و کنداوران
بدین جادویها مدارید چشمبه جنگ اندر آیید یکسر بخشم
که آن سر به سر تنبل وجادویستز چاره برایشان بباید گریست
خروشی برآمد ز ایرانیانببستند خون ریختن را میان
نگه کرد زان رزمگه ساوه شاهکه آن جادویی را ندادند راه
بیاورد لشکر سوی میسرهچو گرگ اندر آمد به‌پیش بره
چویک روی لشکر به‌هم برشکستسوی قلب بهرام یازید دست
نگه کرد بهرام زان قلب‌گاهگریزان سپه دید پیش سپاه
بیامد به‌نیزه سه تن را ز زیننگون‌سار کرد و بزد بر زمین
همی‌گفت زین سان بود کارزارهمین بود رسم و همین بود کار
ندارید شرم از خدای جهاننه از نامداران فرخ مهان
و زان پس بیامد سوی میمنهچو شیر ژیان کو شود گرسنه
چنان لشکری رابه‌هم بردریددرفش سپه‌دار شد ناپدید
و زان جایگه شد سوی قلب‌گاهبران سو که سالار بد با سپاه
بدو گفت برگشت باد این سخنگر ای دون که این رزم گردد کهن
پراکنده گردد به جنگ این سپاهنگه کن کنون تا کدامست راه
برفتند وجستند راهی نبودکزان راه شایست بالا نمود
چنین گفت با لشکر آرای خویشکه دیوار ما آهنینست پیش
هر آنکس که او رخنه داند زدنز دیوار بیرون تواند شدن
شود ایمن و جان به ایران بردبه نزدیک شاه دلیران برد
همه دل به خون ریختن برنهیدسپر بر سر آرید و خنجر دهید
ز یزدان نباشد کسی ناامیدو گر تیره بینند روز سپید
چنین گفت با مهتران ساوه شاهکه پیلان بیارید پیش سپاه
به انبوه لشکر به جنگ آوریدبدیشان جهان تار و تنگ آورید
چو از دور بهرام پیلان بدیدغمی گشت و تیغ از میان برکشید
از آن پس چنین گفت با مهترانکه ای نام‌داران و جنگ آوران
کمانهای چاچی بزه برنهیدهمه یکسره ترگ برسرنهید
به‌جان و سر شهریار جهانگزین بزرگان و تاج مهان
که هرکس که بااو کمانست و تیرکمان را بزه برنهد ناگزیر
خدنگی که پیکانش یازد به‌خونسه چوبه به‌خرطوم پیل اندرون
نشانید و پس گرزها برکشیدبه جنگ اندر آیید و دشمن کشید
سپهبد کمان را بزه برنهادیکی خود پولاد بر سر نهاد
به‌پیل اندرون تیر باران گرفتکمان را چو ابر بهاران گرفت
پس پشت او اندر آمد سپاهستاره شد از پر و پیکان سیاه
بخستند خرطوم پیلان به‌تیرز خون شد در و دشت چون آب‌گیر
از آن خستگی پشت برگاشتندبدو دشت پیکار بگذاشتند
چو پیل آن‌چنان زخم پیکان بدیدهمه لشکر خویش را بسپرید
سپه بر هم افتاد و چندی بمردهمان بخت بد کام‌کاری ببرد
سپاه اندر آمد پس پشت پیلزمین شد بکردار دریای نیل
تلی بود خرم بدان جایگاهپس پشت آن رنج دیده سپاه
یکی تخت زرین نهاده بروینشسته برو ساوهٔ رزم‌جوی
سپه دید چون کوه آهن روانهمه سر پر از گرد و تیره روان
پس پشت آن زنده پیلان مستهمی‌کوفتند آن سپه را بدست
پر از آب شد دیدهٔ ساوه شاهبدان تا چرا شد هزیمت سپاه
نشست از بر تازی اسب سمندهمی‌تاخت ترسان ز بیم گزند
بر ساوه بهرام چون پیل مستکمندی به بازو کمانی بدست
به لشکر چنین گفت کای سرکشانزبخت بد آمد بر ایشان نشان
نه هنگام رازست و روز سخنبتازید با تیغ‌های کهن
بر ایشان یکی تیر باران کنیدبکوشید وکار سواران کنید
بران تل بر آمد کجا ساوه شاههمی‌بود بر تخت زر با کلاه
و را دید برتازیی چون هزبرهمی‌تاخت در دشت برسان ابر
خدنگی گزین کرد پیکان چو آبنهاده برو چار پر عقاب
بمالید چاچی کمان را بدستبه چرم گوزن اندر آورد شست
چو چپ راست کرد و خم آورد راستخروش از خم چرخ چاچی بخاست
چو آورد یال یلی رابه‌گوشز شاخ گوزنان برآمد خروش
چو بگذشت پیکان از انگشت اویگذر کرد از مهرهٔ پشت اوی
سر ساوه آمد بخاک اندرونبزیر اندرش خاک شد جوی خون
شد آن نامور شاه و چندان سپاههمان تخت زرین و زرین کلاه
چنینست کردار گردان سپهرنه نامهربانیش پیدا نه مهر
نگر تا ننازی به‌تخت بلندچو ایمن شوی دورباش از گزند
چو بهرام جنگی رسید اندرویکشیدش بر آن خاک تفته بروی
برید آن سر شاه‌وارش ز تننیامد کسی پیشش از انجمن
چوترکان رسیدند نزدیک شاهفگنده تنی بود بی‌سر به راه
همه برگرفتند یکسر خروشزمین پر خروش و هوا پر ز جوش
پسر گفت کاین ایزدی کار بودکه بهرام را بخت بیدار بود
ز تنگی کجا راه بد بر سپاهفراوان بمردند زان تنگ راه
بسی پیل بسپرد مردم به‌پاینشد زان سپه ده یکی باز جای
چه زیر پی پیل گشته تباهچه سرها بریده به‌آوردگاه
چو بگذشت زان روز بد به زمانندیدند زنده یکی بد گمان
مگرآنک بودند گشته اسیرروان‌ها به غم خسته و تن به تیر
همه راه برگستوان بود و ترگسران را ز ترگ آمده روز مرگ
همان تیغ هندی و تیر و کمانبه هرسوی افگنده بد بدگمان
ز کشته چو دریای خون شد زمینبه هرگوشه‌ای مانده اسبی به زین
همی‌گشت بهرام گرد سپاهکه تا کشته ز ایران که یابد به راه
از آن پس بخراد برزین بگفتکه یک روز با رنج ما باش جفت
نگه کن کز ایرانیان کشته کیستکزان درد ما را بباید گریست
به هرجای خراد برزین بگشتبه هر پرده و خیمه‌ای برگذشت
کم آمد زلشکر یکی نامورکه بهرام بدنام آن پرهنر
ز تخم سیاوش گوی مهتریسپهبد سواری دلاور سری
همی‌رفت جوینده چون بیهشانمگر زو بیابد بجایی نشان
تن خسته و کشته چندی کشیدز بهرام جایی نشانی ندید
سپهدار زان کار شد دردمندهمی‌گفت زار ای گو مستمند
زمانی برآمد پدید آمد اویدر بسته را چون کلید آمد اوی
ابا سرخ ترکی بد او گربه چشمتو گفتی دل آزرده دارد بخشم
چو بهرام بهرام را دید گفتکه هرگز مبادی تو با خاک جفت
از آن پس بپرسیدش از ترک زشتکه ای دوزخی روی دور از بهشت
چه مردی و نام نژاد تو چیستکه زاینده را برتو باید گریست
چنین داد پاسخ که من جادوامز مردی و از مردمی یک‌سوام
هران کس که سالار باشد به جنگبه کارآیمش چون بود کارتنگ
به شب چیزهایی نمایم بخوابکه آهستگان را کنم پرشتاب
تو را من نمودم شب آن خواب بدبدان گونه تا بر سرت بد رسد
مرا چاره زان بیش بایست جستچو نیرنگ‌ها را نکردم درست
به‌ما اختر بد چنین بازگشتهمان رنج با باد انباز گشت
اگر یابم از تو به جان زینهاریکی پر هنر یافتی دست‌وار
چو بشنید بهرام و اندیشه کرددلش گشت پر درد و رخساره زرد
زمانی همی‌گفت کین روز جنگبه کار آیدم چو شود کار تنگ
زمانی همی‌گفت برساوه شاهچه سود آمد ازجادویی برسپاه
همه نیکویها ز یزدان بودکسی را کجا بخت خندان بود
بفرمود از تن بریدن سرشجدا کرد جان از تن بی‌برش
چو او رابکشتند بر پای خاستچنین گفت کای داور داد وراست
بزرگی و پیروزی و فرهیبلندی و نیروی شاهنشهی
نژندی و هم شادمانی ز تستانوشه دلیری که راه توجست
و زان پس بیامد دبیر بزرگچنین گفت کای پهلوان سترگ
فریدون یل چون تویک پهلوانندید و نه کسری نوشین روان
همت شیرمردی هم اورند و بندکه هرگز به جان‌ت مبادا گزند
همه شهر ایران به تو زنده‌اندهمه پهلوانان تو را بنده‌اند
بتو گشت بخت بزرگی بلندبه‌تو زیردستان شوند ارجمند
سپهبد تویی هم سپهبدنژادخنک مام کو چون تو فرزند زاد
که فرخ نژادی و فرخ سریستون همه شهر و بوم و بری
پراگنده گشتند ز آوردگاهبزرگان و هم پهلوان سپاه
شب تیره چون زلف را تاب دادهمان تاب او چشم را خواب داد
پدید آمد آن پردهٔ آبنوسبر آسود گیتی ز آواز کوس
همی‌گشت گردون شتاب آمدششب تیره را دیریاب آمدش
بر آمد یکی زرد کشتی ز آببپالود رنج و بپالود خواب
سپهبد بیامد فرستاد کسبه‌نزدیک یاران فریادرس
که تا هرک شد کشته از مهترانبزرگان ترکان و جنگ آوران
سران‌شان ببرید یکسر ز تنکسی راکه بد مهتر انجمن
درفشی درفشان پس هر سریکه بودند از آن جنگیان افسری
اسیران و سرها همه گرد کردببردند ز آوردگاه نبرد
دبیر نویسنده را پیش خواندز هر در فراوان سخن‌ها براند
از آن لشکر نامور بی‌شماراز آن جنبش و گردش روزگار
از آن چاره و جنگ واز هر دریکجا رفته بد با چنان لشکری
و زان کوشش و جنگ ایرانیانکه نگشاد روزی سواری میان
چو آن نامه بنوشت نزدیک شاهگزین کرد گوینده‌ای زان سپاه
نخستین سر ساوه برنیزه کرددرفشی کجا داشتی در نبرد
سران بزرگان توران زمینچنان هم درفش سواران چین
بفرمود تا برستور نوندبه‌زودی برشاه ایران برند
اسیران و آن خواسته هرچ بودهمی‌داشت اندر هری نابسود
بدان تا چه فرمان دهد شهریارفرستاد با سر فراوان سوار
همان تا بود نیز دستور شاهسوی جنگ پرموده بردن سپاه
ستور نوند اندر آمد ز جایبه‌پیش سواران یکی رهنمای
وزان روی ترکان همه برهنهبرفتند بی‌ساز واسب و بنه
رسیدند یکسر به‌توران زمینسواران ترک و دلیران چین
چو آمد بپرموده زان آگهیبینداخت از سر کلاه مهی
خروشی بر آمد ز ترکان به‌زاربرآن مهتران تلخ شد روزگار
همه سر پر از گرد و دیده پر آبکسی رانبد خورد و آرام و خواب
ازآن پس گوان‌را بر خویش خواندبه‌مژگان همی خون دل برفشاند
بپرسید کز لشکر بی‌شمارکه در رزم جستن نکردند کار
چنین داد پاسخ ورا رهنمونکه ما داشتیم آن سپه را زبون
چو بهرام جنگی بهنگام کارنبیند کس اندر جهان یک سوار
ز رستم فزونست هنگام جنگدلیران نگیرند پیشش درنگ
نبد لشکرش را ز ما صد یکینخست از دلیران ما کودکی
جهان‌دار یزدان ورا برکشیدازین بیش گویم نباید شنید
چو پرموده بشنید گفتار اویپر اندیشه گشتش دل از کار اوی
بجوشید و رخسارگان کرد زردبه‌درد دل آهنگ آورد کرد
سپه بودش از جنگیان صدهزارهمه نامدار از در کارزار
ز خرگاه لشکر به‌هامون کشیدبه نزدیکی رود جیحون کشید
وزان پس کجا نامه پهلوانبیامد بر شاه روشن روان
نشسته جهان‌دار با موبدانهمی‌گفت کای نامور بخردان
دو هفته بدین بارگاه مهینیامد ز بهرام هیچ آگهی
چه گویید ازین پس چه شاید بدنبباید بدین داستان‌ها زدن
همانگه که گفت این سخن شهریاربیامد ز درگاه سالار بار
شهنشاه را زان سخن مژده دادکه جاوید بادا جهان‌دار شاد
که بهرام بر ساوه پیروز گشتبه رزم اندرون گیتی افروز گشت
سبک مرد بهرام را پیش خواندوزان نامدارانش برتر نشاند
فرستاده گفت ای سر افراز شاهبه کام تو شد کام آن رزم‌گاه
انوشه بدی شاد و رامش‌پذیرکه بخت بد اندیش توگشت پیر
سر ساوه شاهست و کهتر پسرکه فغفور خواندیش وی‌را پدر
زده بر سرنیزه‌ها بر درستهمه شهر نظاره آن سرست
شهنشاه بشنید بر پای خاستبزودی خم آورد بالای راست
همی‌بود بر پیش یزدان به‌پایهمی‌گفت کای داور رهنمای
بد اندیش ما را تو کردی تباهتویی آفریننده هور و ماه
چنان زار و نومید بودم ز بختکه دشمن نگون اندر آمد ز تخت
سپهبد نکرد این نه جنگی سپاهکه یزدان بد این جنگ را نیک خواه
بیاورد زان پس صد و سی هزارز گنجی که بود از پدر یادگار
سه یک زان نخستین بدرویش دادپرستندگان را درم بیش داد
سه یک دیگر از بهر آتشکدههمان بهر نوروز و جشن سده
فرستاد تا هیربد را دهندکه در پیش آتشکده برنهند
سیم بهره جایی که ویران بودرباطی که اندر بیابان بود
کند یکسر آباد جوینده مردنباشد به راه اندرون بیم و درد
ببخشید پس چار ساله خراجبه درویش و آن را که بد تخت عاج
نبشتند پس نامه از شهریاربه هرکشوری سوی هرنامدار
که بهرام پیروز شد بر سپاهبریدند بی‌بر سر ساوه شاه
پرستنده بد شاه در هفت روزبه هشتم چو بفروخت گیتی فروز
فرستادهٔ پهلوان رابخواندبه مهر از بر نامداران نشاند
مر آن نامه را خوب پاسخ نبشتدرختی به باغ بزرگی بکشت
یکی تخت سیمین فرستاد نیزدو نعلین زرین و هر گونه چیز
ز هیتال تا پیش رود برکبه بهرام بخشید و بنوشت چک
بفرمود کان خواسته بر سپاهببخش آنچ آوردی از رزم‌گاه
مگرگنج ویژه تن ساوه شاهکه آورد باید بدین بارگاه
وزان پس تو خود جنگ پرموده سازممان تا شود خصم گردن فراز
هم ایرانیان را فرستاد چیزنبشته به هر شهر منشور نیز
فرستاده را خلعت آراستندپس اسب جهان پهلوان خواستند
فرستاده چون پیش بهرام شدسپهدار از و شاد و پدرام شد
غنیمت ببخشید پس بر سپاهجز از گنج ناپاک دل ساوه شاه
فرستاد تا استواران خویشجهان‌دیده ونام‌داران خویش
ببردند یک‌سر به درگاه شاهسپهبد سوی جنگ شد با سپاه
ازو چون بپرموده شد آگهیکه جوید همی تخت شاهنشهی
دزی داشت پرموده افراز نامکزان دز بدی ایمن و شادکام
نهاد آنچ بودش بدز در درمز دینار وز گوهر و بیش و کم
ز جیحون گذر کرد خود با سپاهبیامد گرازان سوی زرم‌گاه
دو لشکر به تنگ اندر آمد به جنگبه‌ره بر نکردند جایی درنگ
بدو منزل بلخ هر دو سپاهگزیدند شایسته دو رزم‌گاه
میان دو لشکر دو فرسنگ بودکه پهنای دشت از در جنگ بود
دگر روز بهرام جنگی برفتبه دیدار گردان پرموده تفت
نگه کرد پرموده را بدیدز هامون یکی تند بالا گزید
سپه را سراسر همه برنشاندچنان شد که در دشت جایی نماند
سپه دید پرموده چندانک دشتز دیدار ایشان همی خیره گشت
و را دید در پیش آن لشکرشبه گردون برآورده جنگی سرش
غمی گشت و با لشکر خویش گفتکه این پیش‌رو را هزبرست جفت
شمار سپاهش پدیدار نیستهم این رزم را کس خریدار نیست
سپهدار گردن‌کش و خشمناکهمی خون شود زیر او تیره خاک
چو شب تیره گردد شبیخون کنیمز دل بیم و اندیشه بیرون کنیم
چو پرموده آمد به پرده سرایهمی‌زد ز هر گونه از جنگ رای
همی‌گفت کین از هنرها یکیستاگر چه سپه‌شان کنون اندکیست
سواران و گردان پر مایه‌اندز گردن‌کشان برترین پایه‌اند
سلیحست وبهرام‌شان پیش‌روکه گردد سنان پیش او خار و خو
به پیروزی ساوه شاه اندرونگرفته دل و مست گشته به خون
اگر یار باشد جهان آفرینبه خون پدر خواهم از کوه کین
بدان‌گه که بهرام شد جنگ‌جویاز ایران سوی ترک بنهاد روی