بخش ۸
چنان بد که ابلیس روزی پگاهیکی انجمن کرد پنهان ز شاه
به دیوان چنین گفت کامروز کاربه رنج و به سختیست با شهریار
یکی دیو باید کنون نغزدستکه داند ز هرگونه رای و نشست
شود جان کاووس بیره کندبه دیوان برین رنج کوته کند
بگرداندش سر ز یزدان پاکفشاند بر آن فر زیباش خاک
شنیدند و بر دل گرفتند یادکس از بیم کاووس پاسخ نداد
یکی دیو دژخیم بر پای خاستچنین گفت کاین چربدستی مراست
غلامی بیاراست از خویشتنسخنگوی و شایستهٔ انجمن
همی بود تا یک زمان شهریارز پهلو برون شد ز بهر شکار
بیامد بر او زمین بوس دادیکی دستهٔ گل به کاووس داد
چنین گفت کاین فر زیبای توهمی چرخگردان سزد جای تو
به کام تو شد روی گیتی همهشبانی و گردنکشان چون رمه
یکی کار ماندست کاندر جهاننشان تو هرگز نگردد نهان
چه دارد همی آفتاب از تو رازکه چون گردد اندر نشیب و فراز
چگونست ماه و شب و روز چیستبرین گردش چرخ سالار کیست
دل شاه ازان دیو بیراه شدروانش ز اندیشه کوتاه شد
گمانش چنان شد که گردان سپهربه گیتی مراو را نمودست چهر
ندانست کاین چرخ را مایه نیستستاره فراوان و ایزد یکیست
همه زیر فرمانش بیچارهاندکه با سوزش و جنگ و پتیارهاند
جهان آفرین بینیازست ازینز بهر تو باید سپهر و زمین
پراندیشه شد جان آن پادشاکه تا چون شود بی پر اندر هوا
ز دانندگان بس بپرسید شاهکزین خاک چندست تا چرخ ماه
ستاره شمر گفت و خسرو شنیدیکی کژ و ناخوب چاره گزید
بفرمود پس تا به هنگام خواببرفتند سوی نشیم عقاب
ازان بچه بسیار برداشتندبه هر خانهای بر دو بگذاشتند
همی پرورانیدشان سال و ماهبه مرغ و به گوشت بره چندگاه
چو نیرو گرفتند هر یک چو شیربدان سان که غرم آوریدند زیر
ز عود قماری یکی تخت کردسر درزها را به زر سخت کرد
به پهلوش بر نیزهای درازببست و برانگونه بر کرد ساز
بیاویخت از نیزه ران برهببست اندر اندیشه دل یکسره
ازن پس عقاب دلاور چهاربیاورد و بر تخت بست استوار
نشست از بر تخت کاووس شاهکه اهریمنش برده بد دل ز راه
چو شد گرسنه تیز پران عقابسوی گوشت کردند هر یک شتاب
ز روی زمین تخت برداشتندز هامون به ابر اندر افراشتند
بدان حد که شان بود نیرو به جایسوی گوشت کردند آهنگ و رای
شنیدم که کاووس شد بر فلکهمی رفت تا بر رسد بر ملک
دگر گفت ازان رفت بر آسمانکه تا جنگ سازد به تیر و کمان
ز هر گونهای هست آواز ایننداند به جز پر خرد راز این
پریدند بسیار و ماندند بازچنین باشد آنکس که گیردش آز
چو با مرغ پرنده نیرو نماندغمی گشت پرهاب خوی درنشاند
نگونسار گشتند ز ابر سیاهکشان بر زمین از هوا تخت شاه
سوی بیشهٔ شیرچین آمدندبه آمل بروی زمین آمدند
نکردش تباه از شگفتی جهانهمی بودنی داشت اندر نهان
سیاووش زو خواست کاید پدیدببایست لختی چمید و چرید
به جای بزرگی و تخت نشستپشیمانی و درد بودش به دست
بمانده به بیشه درون زار و خوارنیایش همی کرد با کردگار