گنج

بخش ۹

همی کرد پوزش ز بهر گناهمر او را همی جست هر سو سپاه
خبر یافت زو رستم و گیو و طوسبرفتند با لشکری گشن و کوس
به رستم چنین گفت گودرز پیرکه تا کرد مادر مرا سیر شیر
همی بینم اندر جهان تاج و تختکیان و بزرگان بیدار بخت
چو کاووس نشنیدم اندر جهانندیدم کس از کهتران و مهان
خرد نیست او را نه دانش نه راینه هوشش بجایست و نه دل بجای
رسیدند پس پهلوانان بدوینکوهش گر و تیز و پرخاشجوی
بدو گفت گودرز بیمارستانترا جای زیباتر از شارستان
به دشمن دهی هر زمان جای خویشنگویی به کس بیهده رای خویش
سه بارت چنین رنج و سختی فتادسرت ز آزمایش نگشت اوستاد
کشیدی سپه را به مازندراننگر تا چه سختی رسید اندران
دگرباره مهمان دشمن شدیصنم بودی اکنون برهمن شدی
به گیتی جز از پاک یزدان نماندکه منشور تیغ ترا برنخواند
به جنگ زمین سر به سر تاختیکنون باسمان نیز پرداختی
پس از تو بدین داستانی کنندکه شاهی برآمد به چرخ بلند
که تا ماه و خورشید را بنگردستاره یکایک همی بشمرد
همان کن که بیدار شاهان کنندستاینده و نیک‌خواهان کنند
جز از بندگی پیش یزدان مجویمزن دست در نیک و بد جز بدوی
چنین داد پاسخ که از راستینیاید به کار اندرون کاستی
همی داد گفتی و بیداد نیستز نام تو جان من آزاد نیست
فروماند کاووس و تشویر خوردازان نامداران روز نبرد
بسیچید و اندر عماری نشستپشیمانی و درد بودش بدست
چو آمد بر تخت و گاه بلنددلش بود زان کار مانده نژند
چهل روز بر پیش یزدان به پایبپیمود خاک و بپرداخت جای
همی ریخت از دیدگان آب زردهمی از جهان‌آفرین یاد کرد
ز شرم از در کاخ بیرون نرفتهمی پوست گفتی برو بر به کفت
همی ریخت از دیده پالوده خونهمی خواست آمرزش رهنمون
ز شرم دلیران منش کرد پستخرام و در بار دادن ببست
پشیمان شد و درد بگزید و رنجنهاده ببخشید بسیار گنج
همی رخ بمالید بر تیره خاکنیایش کنان پیش یزدان پاک
چو بگذشت یک چند گریان چنینببخشود بر وی جهان‌آفرین
یکی داد نو ساخت اندر جهانکه تابنده شد بر کهان و مهان
جهان گفتی از داد دیبا شدستهمان شاه بر گاه زیبا شدست
ز هر کشوری نامور مهتریکه بر سر نهادی بلند افسری
به درگاه کاووس شاه آمدندوزان سرکشیدن به راه آمدند
زمانه چنان شد که بود از نخستبه آب وفا روی خسرو بشست
همه مهتران کهتر او شدندپرستنده و چاکر او شدند
کجا پادشا دادگر بود و بسنیازش نیاید بفریادرس
بدین داستان گفتم آن کم شنودکنون رزم رستم بباید سرود