گنج

بخش ۳

چو بگذشت یک چندگاه این چنینپس آگاهی آمد به دربان ازین
نهفته همه کارشان بازجستبه ژرفی نگه کرد کار از نخست
کسی کز گزافه سخن راندادرخت بلا را بجنباندا
نگه کرد کو کیست و شهرش کجاستبدین آمدن سوی توران چراست
بدانست و ترسان شد از جان خویششتابید نزدیک درمان خویش
جز آگاه کردن ندید ایچ رایدوان از پس پرده برداشت پای
بیامد بر شاه ترکان بگفتکه دختت ز ایران گزیده‌ست جفت
جهانجوی کرد از جهاندار یادتو گفتی که بید است هنگام باد
به دست از مژه خون مژگان برفتبرآشفت و این داستان باز گفت
که را از پس پرده دختر بوداگر تاج دارد بد اختر بود
که را دختر آید به جای پسربه از گور داماد ناید به در
ز کار منیژه دلش خیره ماندقراخان سالار را پیش خواند
بدو گفت ازین کار ناپاک زنهشیوار با من یکی رای زن
قراخان چنین داد پاسخ به شاهکه در کار هشیارتر کن نگاه
اگر هست خود جای گفتار نیستولیکن شنیدن چو دیدار نیست
به گرسیوز آنگاه گفتش به دردپر از خون دل و دیده پر آب زرد
زمانه چرا بندد این بند منغم شهر ایران و فرزند من
برو با سواران هشیار سرنگه دار مر کاخ را بام و در
نگر تا که بینی به کاخ اندراببند و کشانش بیار ایدرا
چو گرسیوز آمد به نزدیک دراز ایوان خروش آمد و نوش و خور
غریویدن چنگ و بانگ رباببرآمد ز ایوان افراسیاب
سواران در و بام آن کاخ شاهگرفتند و هر سو ببستند راه
چو گرسیوز آن کاخ در بسته دیدمی و غلغل نوش پیوسته دید
سواران گرفتند گرد اندرشچو سالار شد سوی بسته درش
بزد دست و برکند بندش ز جایبجست از میان در اندر سرای
بیامد به نزدیک آن خانه زودکجا پیشگه مرد بیگانه بود
ز در چون به بیژن برافگند چشمبچوشید خونش به رگ بر ز خشم
در آن خانه سیصد پرستنده بودهمه با رباب و نبید و سرود
بپیچید بر خویشتن بیژناکه چون رزم سازم برهنه تنا
نه شبرنگ با من نه رهوار بورهمانا که برگشتم امروز هور
ز گیتی نبینم همی یار کسبجز ایزدم نیست فریادرس
کجا گیو و گودرز کشوادگانکه سر داد باید همی رایگان
همیشه به یک ساق موزه درونیکی خنجری داشتی آبگون
بزد دست و خنجر کشید از نیامدر خانه بگرفت و برگفت نام
که من بیژنم پور کشوادگانسر پهلوانان و آزادگان
ندرد کسی پوست بر من مگرهمی سیری آید تنش را ز سر
وگر خیزد اندر جهان رستخیزنبیند کسی پشتم اندر گریز
تو دانی نیاکان و شاه مرامیان یلان پایگاه مرا
وگر جنگ سازند مر جنگ راهمیشه بشویم به خون چنگ را
ز تورانیان من بدین خنجراببرم فراوان سران را سرا
گرم نزد سالار توران بریبه خوبی برو داستان آوری
تو خواهشگری کن مرا زو به خونسزد گر به نیکی بوی رهنمون
نکرد ایچ گرسیوز آهنگ اویچو دید آنچنان تیزی چنگ اوی
بدانست کو راست گوید همیبه خون ریختن دست شوید همی
وفا کرد با او به سوگندهابه خوبی بدادش بسی پندها
به پیمان جدا کرد زو خنجرابه خوبی کشیدش به بند اندرا
بیاورد بسته به کردار یوزچه سود از هنرها چو برگشت روز
چنینست کردار این گوژپشتچو نرمی بسودی بیابی درشت
چو آمد به نزدیک شاه اندراگو دست بسته برهنه سرا
برو آفرین کرد که‌ای شهریارگر از من کنی راستی خواستار
بگویم ترا سر به سر داستانچو گردی به گفتار همداستان
نه من به‌آزرو جستم این جشنگاهنبود اندرین کار کس را گناه
از ایران به جنگ گراز آمدمبدین جشن توران فراز آمدم
ز بهر یکی باز گم بوده رابرانداختم مهربان دوده را
به زیر یکی سرو رفتم به خوابکه تا سایه دارد مرا ز آفتاب
پری دربیامد بگسترد پرمرا اندر آورد خفته به بر
از اسبم جدا کرد و شد تا به راهکه آمد همی لشکر و دخت شاه
سواران پراگنده بر گرد دشتچه مایه عماری به من برگذشت
یکی چتر هندی برآمد ز دورز هر سو گرفته سواران تور
یکی کرده از عود مهدی میانکشیده برو چادر پرنیان
بدو اندرون خفته بت پیکرینهاده به بالین برش افسری
پری یک به یک ز اهرمن کرد یادمیان سواران درآمد چو باد
مرا ناگهان در عماری نشاندبران خوب چهره فسونی بخواند
که تا اندر ایوان نیامد ز خوابنجنبید و من چشم کرده پر آب
گناهی مرا اندرین بوده نیستمنیژه بدین کار آلوده نیست
پری بی‌گمان بخت برگشته بودکه بر من همی جادوی آزمود
چنین بد که گفتم کم و بیش نهمرا ایدر اکنون کس و خویش نه
چنین داد پاسخ پس افراسیابکه بخت بدت کرد بر تو شتاب
تو آنی کز ایران به تیغ و کمندهمی رزم جستی به نام بلند
کنون چون زنان پیش من بسته دستهمی خواب گویی به کردار مست
به کار دروغ آزمودن همیبخواهی سر از من ربودن همی
بدو گفت بیژن که ای شهریارسخن بشنو از من یکی هوشیار
گرازان به دندان و شیران به چنگتوانند کردن به هر جای جنگ
یلان هم به شمشیر و تیر و کمانتوانند کوشید با بدگمان
یکی دست بسته برهنه تنایکی را ز پولاد پیراهنا
چگونه درَد شیر بی چنگ تیزاگر چند باشد دلش پر ستیز
اگر شاه خواهد که بیند ز مندلیری نمودن بدین انجمن
یکی اسب فرمای و گرزی گرانز ترکان گزین کن هزار از سران
به آوردگه بر یکی زین هزاراگر زنده مانم به مردم مدار
ز بیژن چو این گفته بشنید چشمبرو بر فگند و برآورد خشم
بگرسیوز اندر یکی بنگریدکز ایران چه دیدیم و خواهیم دید
نبینی که این بدکنش ریمنافزونی سگالد همی بر منا
بسنده نبودش همین بد که کردهمی رزم جوید به ننگ و نبرد
ببر همچنین بند بر دست و پایهم اندر زمان زو بپرداز جای
بفرمای داری زدن پیش درکه باشد ز هر سو برو رهگذر
نگون بخت را زنده بر دار کنوزو نیز با من مگردان سخن
بدان تا ز ایرانیان زین سپسنیارد به توران نگه کرد کس
کشیدندش از پیش افراسیابدل از درد خسته دو دیده پر آب
چو آمد به در بیژن خسته دلز خون مژه پای مانده به گل
همی گفت اگر بر سرم کردگارنوشته‌ست مردن به بد روزگار
ز دار و ز کشتن نترسم همیز گردان ایران بترسم همی
که نامرد خواند مرا دشمنمز ناخسته بر دار کرده تنم
به پیش نیاکان پهلو منشپس از مرگ بر من بود سرزنش
روانم بماند هم ایدر به جایز شرم پدر چون شوم باز جای
دریغا که شادان شود دشمنمچو بینند بر دار روشن تنم
دریغا ز شاه و ز مردان نیودریغا که دورم ز دیدار گیو
ایا باد بگذر به ایران زمینپیامی بر از من به شاهِ گزین
بگویش که بیژن به سختی دَرستچو آهو که در چنگ شیر نرست