گنج

بخش ۴

ببخشود یزدان جوانیش رابهم برشکست آن گمانیش را
کننده همی کند جای درختپدید آمد از دور پیران ز بخت
چو پیران ویسه بدانجا رسیدهمه راه ترک کمربسته دید
یکی دار برپای کرده بلندکمندی برو بسته چون پای بند
ز ترکان بپرسید کین دار چیستدر شاه را از در دار کیست
بدو گفت گرسیوز این بیژنستاز ایران کجا شاه را دشمنست
بزد اسب و آمد بر بیژناجگر خسته دیدش برهنه تنا
دو دست از پس پشت بسته چو سنگدهن خشک و رفته ز رخساره رنگ
بپرسید و گفتش که چون آمدیاز ایران همانا بخون آمدی
همه داستان بیژن او را بگفتچنانچون رسیدش ز بدخواه جفت
ببخشود پیران ویسه برویز مژگان سرشکش فرو شد بروی
بفرمود تا یک زمانش بدارنکردند و گفتا هم ایدر بدار
بدان تا ببینم یکی روی شاهنمایم بدو اختر نیک راه
بکاخ اندر آمد پرستارفشبر شاه با دست کرده بکش
بیامد دمان تا بنزدیک تختبر افراسیاب آفرین کرد سخت
همی بود در پیش تختش بپایچو دستور پاکیزه و رهنمای
سپهبد بدانست کز آرزویبپایست پیران آزاده خوی
بخندید و گفتش چه خواهی بگویترا بیشتر نزد من آبروی
اگر زر خواهی و گر گوهراو گر پادشاهی هر کشورا
ندارم دریغ از تو من گنج خویشچرا برگزینی همی رنج خویش
چو بشنید پیران خسرو پرستزمین را ببوسید و بر پای جست
که جاوید بادا ترا بخت و جایمبادا ز تخت تو پردخته جای
ز شاهان گیتی ستایش تراستز خورشید برتر نمایش تراست
مرا هرچ باید ببخت تو هستز مردان وز گنج و نیروی دست
مرا این نیاز از در خویش نیستکس از کهتران تو درویش نیست
بداند شهنشاه برترمنشستوده بهر کار بی‌سرزنش
که من شاه را پیش ازین چند بارهمی دادمی پند بر چند کار
بفرمان من هیچ نامد فرازازو داشتم کارها دست باز
مکش گفتمت پور کاوس راکه دشمن کنی رستم و طوس را
کز ایران بپیلان بکوبندمانز هم بگسلانند پیوندمان
سیاوش که بود از نژاد کیانز بهر تو بسته کمر بر میان
بکشتی بخیره سیاوش رابزهر اندر آمیختی نوش را
بدیدی بدیهای ایرانیانکه کردند با شهر تورانیان
ز ترکان دو بهره بپای ستورسپردند و شد بخت را آب شور
هنوز آن سر تیغ دستان سامهمانا نیاسود اندر نیام
که رستم همی سرفشاند ازویبخورشید بر خون چکاند ازوی
بآرام بر کینه جویی همیگل زهر خیره ببویی همی
اگر خون بیژن بریزی برینز توران برآید همان گرد کین
خردمند شاهی و ما کهتراتو چشم خرد باز کن بنگرا
نگه کن ازان کین که گستردیاابا شاه ایران چه بر خوردیا
هم آنرا همی خواستار آوریدرخت بلا را ببار آوری
چو کینه دو گردد نداریم پایایا پهلوان جهان کدخدای
به از تو نداند کسی گیو رانهنگ بلا رستم نیو را
چو گودرز کشواد پولادچنگکه آید ز بهر نبیره بجنگ
چو برزد بران آتش تیز آبچنین داد پاسخ پس افراسیاب
که بیژن نبینی که با من چه کردبایران و توران شدم روی زرد
نبینی کزین بدهنر دخترمچه رسوایی آمد بپیران سرم
همان نام پوشیده رویان منز پرده بگسترد بر انجمن
کزین ننگ تا جاودان بر سرمبخندد همی کشور و لشکرم
چنو یابد از من رهایی بجانگشایند بر من ز هر سو زبان
برسوایی اندر بمانم بدردبپالایم از دیدگان آب زرد
دگر آفرین کرد پیران بدویکه ای شاه نیک اختر راست‌گوی
چنینست کین شاه گوید همیجز از نیک نامی نجوید همی
ولیکن بدین رای هشیار منیکی بنگرد ژرف سالار من
ببندد مر او را ببند گرانکجا دار و کشتن گزیند بران
هر آنکو بزندان تو بسته ماندز دیوانها نام او کس نخواند
ازو پند گیرند ایرانیاننبندند ازین پس بدی را میان
چنان کرد سالار کو رای دیددلش با زبان شاه بر جای دید
ز دستور پاکیزهٔ راهبردرفشان شود شاه بر گاه بر
بگرسیوز آنگه بفرمود شاهکه بند گران ساز و تاریک چاه
دو دستش بزنجیر و گردن بغلیکی بند رومی بکردار مل
ببندش به مسمار آهنگرانز سر تا بپایش ببند اندران
چو بستی نگون اندر افگن بچاهچو بی‌بهره گردد ز خورشید و ماه
ببر پیل و آن سنگ اکوان دیوکه از ژرف دریای گیهان خدیو
فگندست در بیشهٔ چین ستانبیاور ز بیژن بدان کین ستان
بپیلان گردون کش آن سنگ راکه پوشد سر چاه ارژنگ را
بیاور سر چاه او را بپوشبدان تا بزاری برآیدش هوش
وز آنجا بایوان آن بی‌هنرمنیژه کزو ننگ یابد گهر
برو با سواران و تاراج کننگون‌بخت را بی سر و تاج کن
بگو ای بنفرین شوریده بختکه بر تو نزیبد همی تاج و تخت
به ننگ از کیان پست کردی سرمبخاک اندر انداختی افسرم
برهنه کشانش ببر تا بچاهکه در چاه بین آنک دیدی بگاه
بهارش توی غمگسارش تویدرین تنگ زندان زوارش توی
خرامید گرسیوز از پیش اویبکردند کام بداندیش اوی
کشان بیژن گیو از پیش دارببردند بسته بران چاهسار
ز سر تا به پایش به آهن ببستبر و بازوی و گردن و پای و دست
بپولاد خایسک آهنگرانفروبرد مسمارهای گران
نگونش بچاه اندر انداختندسر چاه را بند بر ساختند
وز آنجا بایوان آن دخترشبیاورد گرسیوز آن لشکرش
همه گنج و گوهر بتاراج دادازین بدره بستد بدان تاج داد
منیژه برهنه بیک چادرابرهنه دو پای و گشاده سرا
کشیدش دوان تا بدان چاهساردو دیده پر از خون و رخ جویبار
بدو گفت اینک ترا خان و مانزواری برین بسته تا جاودان
غریوان همی گشت بر گرد دشتچو یک روز و یک شب برو بر گذشت
خروشان بیامد بنزدیک چاهیکی دست را اندرو کرد راه
چو از کوه خورشید سر برزدیمنیژه ز هر در همی نان چدی
همی گرد کردی بروز درازبسوراخ چاه آوریدی فراز
ببیژن سپردی و بگریستیبران شوربختی همی زیستی