بخش ۲
چو کیخسرو آمد به کین خواستنجهان ساز نو خواست آراستن
ز توران زمین گم شد آن تخت و گاهبرآمد به خورشید بر تاج شاه
بپیوست با شاه ایران سپهربر آزادگان بر بگسترد مهر
زمانه چنان شد که بود از نخستبه آب وفا روی خسرو بشست
به جویی که یک روز بگذشت آبنسازد خردمند ازو جای خواب
چو بهری ز گیتی برو گشت راستکه کین سیاوش همی باز خواست
به بگماز بنشست یک روز شادز گردان لشکر همی کرد یاد
به دیبا بیاراسته گاه شاهنهاده به سر بر کیانی کلاه
نشسته به گاه اندرون می به چنگدل و گوش داده به آوای چنگ
به رامش نشسته بزرگان به همفریبرز کاوس با گستهم
چو گودرز کشواد و فرهاد و گیوچو گرگین میلاد و شاپور نیو
شه نوذر آن طوس لشکرشکنچو رهام و چون بیژن رزمزن
همه بادهٔ خسروانی به دستهمه پهلوانان خسروپرست
می اندر قدح چون عقیق یمنبه پیش اندرون لاله و نسترن
پریچهرگان پیش خسرو به پایسر زلفشان بر سمن مشکسای
همه بزمگه بوی و رنگ بهارکمر بسته بر پیش سالاربار
ز پرده درآمد یکی پرده داربه نزدیک سالار شد هوشیار
که بر در بپایند ارمانیانسر مرز توران و ایرانیان
همی راه جویند نزدیک شاهز راه دراز آمده دادخواه
چو سالار هشیار بشنید رفتبه نزدیک خسرو خرامید تفت
بگفت آنچ بشنید و فرمان گزیدبه پیش اندر آوردشان چون سزید
به کش کرده دست و زمین را به رویستردند زاریکنان پیش اوی
که ای شاه پیروز جاوید زیکه خود جاودان زندگی را سزی
ز شهری به داد آمدستیم دورکه ایران ازین سوی زان سوی تور
کجا خان ارمانش خوانند ناموز ارمانیان نزد خسرو پیام
که نوشه زی ای شاه تا جاودانبه هر کشوری دسترس بر بدان
به هر هفت کشور تویی شهریارز هر بد تو باشی بهر شهر، یار
سر مرز توران در شهر ماستازیشان به ما بر چه مایه بلاست
سوی شهر ایران یکی بیشه بودکه ما را بدان بیشه اندیشه بود
چه مایه بدو اندرون کشتزاردرخت برآور همه میوهدار
چراگاه ما بود و فریاد ماایا شاه ایران بده داد ما
گراز آمد اکنون فزون از شمارگرفت آن همه بیشه و مرغزار
به دندان چو پیلان به تن همچو کوهوزیشان شده شهر ارمان ستوه
هم از چارپایان و هم کشتمندازیشان به ما بر چه مایه گزند
درختان، کشتن نداریم یادبه دندان به دو نیمه کردند شاد
نیاید به دندانشان سنگ سختمگرمان به یکباره برگشت بخت
چو بشنید گفتار فریادخواهبه درد دل اندر بپیچید شاه
بریشان ببخشود خسرو به دردبه گردان گردنکش آواز کرد
که ای نامداران و گردان منکه جوید همی نام ازین انجمن
شود سوی این بیشهٔ خوک خوردبه نام بزرگ و به ننگ و نبرد
ببرد سران گرازان به تیغندارم ازو گنج گوهر دریغ
یکی خوان زرین بفرمود شاهک بنهاد گنجور در پیشگاه
ز هر گونه گوهر برو ریختندهمه یک بدیگر برآمیختند
ده اسب گرانمایه زرین لگامنهاده برو داغ کاوس نام
به دیبای رومی بیاراستندبسی ز انجمن نامور خواستند
چنین گفت پس شهریار زمینکه ای نامداران با آفرین
که جوید به آزرم من رنج خویشازان پس کند گنج من گنج خویش
کس از انجمن هیچ پاسخ ندادمگر بیژن گیو فرخنژاد
نهاد از میان گوان پیش پایابر شاه کرد آفرین خدای
که جاوید بادی و پیروز و شادسرت سبز باد و دلت پر ز داد
گرفته به دست اندرون جام میشب و روز بر یاد کاوس کی
که خرم به مینو بود جان توبه گیتی پراکنده فرمان تو
من آیم به فرمان این کار پیشز بهر تو دارم تن و جان خویش
چو بیژن چنین گفت گیو از کراننگه کرد و آن کارش آمد گران
نخست آفرین کرد مر شاه رابه بیژن نمود آنگهی راه را
بفرزند گفت این جوانی چراستبه نیروی خویش این گمانی چراست
جوان گرچه دانا بود با گهرابی آزمایش نگیرد هنر
بد و نیک هر گونه باید کشیدز هر تلخ و شوری بباید چشید
به راهی که هرگز نرفتی مپویبر شاه خیره مبر آبروی
ز گفت پدر پس برآشفت سختجوان بود و هشیار و پیروز بخت
چنین گفت کای شاه پیروزگرتو بر من به سستی گمانی مبر
تو این گفتهها از من اندر پذیرجوانم ولیکن به اندیشه پیر
منم بیژن گیو لشکرشکنسر خوک را بگسلانم ز تن
چو بیژن چنین گفت شد شاه شادبرو آفرین کرد و فرمانش داد
بدو گفت خسرو که ای پر هنرهمیشه به پیش بدیها سپر
کسی را کجا چون تو کهتر بودز دشمن بترسد سبکسر بود
به گرگین میلاد گفت آنگهیکه بیژن به توران نداند رهی
تو با او برو تا سر آب بندهمش راهبر باش و هم یارمند
از آنجا بسیچید بیژن به راهکمر بست و بنهاد بر سر کلاه
بیاورد گرگین میلاد راهم آواز ره را و فریاد را
برفت از در شاه با یوز و بازبه نخچیر کردن براه دراز
همی رفت چون پیل کفک افگنانسر گور و آهو ز تن برکنان
ز چنگال یوزان همه دشت غرمدریده بر و دل پر از داغ و گرم
همه گردن گور زخم کمندچه بیژن چه طهمورث دیوبند
تذروان به چنگال باز اندرونچکان از هوا بر سمن برگ خون
بدین سان همی راه بگذاشتندهمه دشت را باغ پنداشتند
چو بیژن به بیشه برافگند چشمبجوشید خونش به تن پر ز خشم
گرازان گرازان نه آگاه ازینکه بیژن نهادست بر بور زین
به گرگین میلاد گفت اندرآیوگرنه ز یکسو بپرداز جای
برو تا به نزدیک آن آبگیرچو من با گراز اندر آیم به تیر
بدانگه که از بیشه خیزد خروشتو بردار گرز و به جای آر هوش
به بیژن چنین گفت گرگین گوکه پیمان نه این بود با شاه نو
تو برداشتی گوهر و سیم و زرتو بستی مرین رزمگه را کمر
چو بیژن شنید این سخن خیره شدهمه چشمش از روی او تیره شد
به بیشه درآمد به کردار شیرکمان را بزه کرد مرد دلیر
چو ابر بهاران بغرید سختفرو ریخت پیکان چو برگ درخت
برفت از پس خوک چون پیل مستیکی خنجر آب داده به دست
همه جنگ را پیش او تاختندزمین را به دندان برانداختند
ز دندان همی آتش افروختندتو گفتی که گیتی همی سوختند
گرازی بیامد چو آهرمنازره را بدرید بر بیژنا
چو سوهان پولاد بر سنگ سختهمی سود دندان خود بر درخت
برانگیختند آتش کارزاربرآمد یکی دود زان مرغزار
بزد خنجری بر میان بیژنشبدو نیمه شد پیل پیکر تنش
چو روبه شدند آن ددان دلیرتن از تیغ پر خون دل از جنگ سیر
سرانشان به خنجر ببرید پستبه فتراک شبرنگ سرکش ببست
که دندانها نزد شاه آوردتن بیسرانشان به راه آورد
به گردان ایران نماید هنرز پیلان جنگی جدا کرده سر
به گردون برافگند هر یک چو کوهبشد گاومیش از کشیدن ستوه
بداندیش گرگین شوریده رفتز یک سوی بیشه درآمد چو تفت
همه بیشه آمد به چشمش کبودبرو آفرین کرد و شادی نمود
به دلش اندر آمد ازان کار دردز بدنامی خویش ترسید مرد
دلش را بپیچید آهرمنابد انداختن کرد با بیژنا
سگالش چنین بد نوشته چنیننکرد ایچ یاد از جهان آفرین
کسی کو به ره بر کند ژرف چاهسزد گر نهد در بن چاه گاه
ز بهر فزونی وز بهر نامبه راه جوان بر بگسترد دام
نگر تا چه بد ساخت آن بیوفامر او را چه پیش آورید از جفا
بدو آن زمان مهربانی نمودبه خوبی مر او را فراوان ستود
چو از جنگ و کشتن بپرداختندنشستنگه رود و می ساختند
نبد بیژن آگه ز کردار اویهمی راست پنداشت گفتار اوی
چو خوردند زان سرخ می اندکیبه گرگین نگه کرد بیژن یکی
بدو گفت چون دیدی این جنگ منبدین گونه با خوک آهنگ من
چنین داد پاسخ که ای شیرخویبه گیتی ندیدم چو تو جنگجوی
به ایران و توران ترا یار نیستچنین کار پیش تو دشوار نیست
دل بیژن از گفت او شاد شدبه سان یکی سرو آزاد شد
به بیژن چنین گفت پس پهلوانکه ای نامور گرد روشنروان
برآمد ترا این چنین کار چندبه نیروی یزدان و بخت بلند
کنون گفتنی ها بگویم تراکه من چندگه بودهام ایدرا
چه با رستم و گیو و با گژدهمچه با طوس نوذر چه با گستهم
چه مایه هنرها برین پهن دشتکه کردیم و گردون بران بر گذشت
کجا نام ما زان برآمد بلندبه نزدیک خسرو شدیم ارجمند
یکی جشنگاهست ز ایدر نه دوربه دو روزه راه اندر آید بتور
یکی دشت بینی همه سبز و زردکزو شاد گردد دل رادمرد
همه بیشه و باغ و آب روانیکی جایگه از در پهلوان
زمین پرنیان و هوا مشکبویگلابست گویی مگر آب جوی
ز عنبرش خاک و ز یاقوت سنگهوا مشکبوی و زمین رنگ رنگ
خمآورده از بار شاخ سمنصنم گشته پالیز و گلبن شمن
خرامان به گرد گل اندر تذروخروشیدن بلبل از شاخ سرو
ازین پس کنون تا نه بس روزگارشود چون بهشت آن همه مرغزار
پری چهره بینی همه دشت و کوهز هر سو نشسته به شادی گروه
منیژه کجا دخت افراسیابدرفشان کند باغ چون آفتاب
همه دخت توران پوشیدهرویهمه سرو بالا همه مشک موی
همه رخ پر از گل همه چشم خوابهمه لب پر از می به بوی گلاب
اگر ما به نزدیک آن جشنگاهشویم و بتازیم یک روزه راه
بگیریم ازیشان پری چهره چندبنزدیک خسرو شویم ارجمند
چو گرگین چنین گفت بیژن جوانبجوشیدش آن گوهر پهلوان
گهی نام جست اندران گاه کامجوان بد جوانوار برداشت گام
برفتند هر دو به راه درازیکی آز پیشه دگر کینهساز
میان دو بیشه به یک روزه راهفرود آمد آن گرد لشکر پناه
بدان مرغزاران ارمان دو روزهمی شاد بودند با باز و یوز
چو دانست گرگین که آمد عروسهمه دشت ازو شد چو چشم خروس
به بیژن پس آن داستان برگشادوزان جشن و رامش بسی کرد یاد
به گرگین چنین گفت پس بیژناکه من پیشتر سازم این رفتنا
شوم بزمگه را ببینم ز دورکه ترکان همی چون بسیچند سور
وز آن جایگه پس بتابم عنانبه گردن برآرم ز دوده سنان
زنیم آنگهی رای هشیارترشود دل ز دیدار بیدارتر
به گنجور گفت آن کلاه بزرکه در بزمگه بر نهادم به سر
که روشن شدی زو همه بزمگاهبیاور که ما را کنونست گاه
همان طوق کیخسرو و گوشوارهمان یارهٔ گیو گوهرنگار
بپوشید رخشنده رومی قبایز تاج اندر آویخت پر همای
نهادند بر پشت شبرنگ زینکمر خواست با پهلوانی نگین
بیامد بنزدیک آن بیشه شددل کامجویش پر اندیشه شد
به زیر یکی سر وبن شد بلندکه تا ز آفتابش نباشد گزند
به نزدیک آن خیمهٔ خوب چهربیامد بدلش اندر افروخت مهر
همه دشت ز آوای رود و سرودروان را همی داد گفتی درود
منیژه چو از خیمه کردش نگاهبدید آن سهی قد لشکر پناه
به رخسارگان چون سهیل یمنبنفشه گرفته دو برگ سمن
کلاه تهم پهلوان بر سرشدرفشان ز دیبای رومی برش
به پرده درون دخت پوشیده رویبجوشید مهرش دگر شد به خوی
فرستاد مر دایه را چون نوندکه رو زیر آن شاخ سرو بلند
نگه کن که آن ماه دیدار کیستسیاوش مگر زنده شد گر پریست
بپرسش که چون آمدی ایدرانیایی بدین بزمگاه اندرا
پریزادهای گر سیاوشیاکه دلها به مهرت همی جوشیا
وگر خاست اندر جهان رستخیزکه بفروختی آتش مهر تیز
که من سالیان اندرین مرغزارهمی جشن سازم به هر نوبهار
بدین بزمگه بر ندیدیم کسترا دیدم ای سرو آزاده بس
چو دایه بر بیژن آمد فرازبرو آفرین کرد و بردش نماز
پیام منیژه به بیژن بگفتهمه روی بیژن چو گل بر شکفت
چنین پاسخ آورد بیژن بدویکه من ای فرستادهٔ خوب روی
سیاوش نیم نز پری زادگاناز ایرانم از تخم آزادگان
منم بیژن گیو ز ایران به جنگبه زخم گراز آمدم بیدرنگ
سرانشان بریدم فگندم براهکه دندانهاشان برم نزد شاه
چو زین جشنگاه آگهی یافتمسوی گیو گودرز نشتافتم
بدین رزمگاه آمدستم فرازبپیموده بسیار راه دراز
مگر چهرهٔ دخت افراسیابنماید مرا بخت فرخ بخواب
همی بینم این دشت آراستهچو بتخانهٔ چین پر از خواسته
اگر نیک رایی کنی تاج زرترا بخشم و گوشوار و کمر
مرا سوی آن خوب چهر آوریدلش با دل من به مهر آوری
چو بیژن چنین گفت شد دایه بازبگوش منیژه سرایید راز
که رویش چنینست بالا چنینچنین آفریدش جهان آفرین
چو بشنید از دایه او این سخنبفرمود رفتن سوی سرو بن
فرستاد پاسخ هم اندر زمانکت آمد بدست آنچ بردی گمان
گر آیی خرامان به نزدیک منبیفروزی این جان تاریک من
نماند آنگهی جایگاه سخنخرامید زان سایهٔ سروبن
سوی خیمهٔ دخت آزاده خویپیاده همی گام زد با آرزوی
به پرده درآمد چو سرو بلندمیانش به زرین کمر کرده بند
منیژه بیامد گرفتش به برگشاد از میانش کیانی کمر
بپرسیدش از راه و رنج درازکه با تو که آمد به جنگ گراز؟
چرا این چنین روی و بالا و برزبرنجانی ای خوب چهره به گرز
بشستند پایش به مشک و گلابگرفتند زان پس به خوردن شتاب
نهادند خوان و خورش گونه گونهمی ساختند از گمانی فزون
نشستنگه رود و می ساختندز بیگانه خیمه بپرداختند
پرستندگان ایستاده به پایابا بربط و چنگ و رامش سرای
به دیبا زمین کرده طاووس رنگز دینار و دیبا چو پشت پلنگ
چه از مشک و عنبر چه یاقوت و زرسراپرده آراسته سربهسر
می سالخورده به جام بلوربرآورده با بیژن گیو زور
سه روز و سه شب شاد بوده به همگرفته بر او خواب مستی ستم
چو هنگام رفتن فراز آمدشبه دیدار بیژن نیاز آمدش
بفرمود تا داروی هوشبرپرستنده آمیخت با نوشبر
بدادند مر بیژن گیو رامر آن نیک دل نامور نیو را
منیژه چو بیژن دژم روی ماندپرستندگان را بر خویش خواند
عماری بسیچید رفتن به راهمر آن خفته را اندر آن جایگاه
ز یک سو نشستنگه کام رادگر ساخته جای آرام را
بگسترد کافور بر جای خوابهمی ریخت بر چوب صندل گلاب
چو آمد به نزدیک شهر اندرابپوشید بر خفته بر چادرا
نهفته به کاخ اندر آمد به شببه بیگانگان هیچ نگشاد لب
چو بیدار شد بیژن و هوش یافتنگار سمنبر در آغوش یافت
به ایوان افراسیاب اندراابا ماهرخ سر به بالین برا
بپیچید بر خویشتن بیژنابه یزدان بنالید ز آهرمنا
چنین گفت کای کردگار ار مرارهایی نخواهد بدن ز ایدرا
ز گرگین تو خواهی مگر کین منبر او بشنوی درد و نفرین من
که او بد مرا بر بدی رهنمونهمی خواند بر من فراوان فسون
منیژه بدو گفت دل شاد دارهمه کار نابوده را باد دار
به مردان ز هر گونه کار آیداگهی بزم و گه کارزار آیدا
ز هر خرگهی گلرخی خواستندبه دیبای رومی بیاراستند
پری چهرگان رود برداشتندبه شادی همه روز بگذاشتند