بخش ۴
بی آزار لشکر به فرمان شاههمی رفت منزل به منزل سپاه
چو گودرز نزدیک زیبد رسیدسران را ز لشکر همی برگزید
هزاران دلیران خنجر گزارز گردان لشکر دلاور سوار
از ایرانیان نامور دههزارسخن گوی و اندر خور کارزار
سپهدار پس گیو را پیش خواندهمه گفتهٔ شاه با او براند
بدو گفت کای پور سالار سربرافراخته سر ز بسیار سر
گزین کردم اندر خورت لشکریکه هستند سالار هر کشوری
بدان تا به نزدیک پیران شویبگویی و گفتار او بشنوی
بگویی به پیران که من با سپاهبه زیبد رسیدم به فرمان شاه
شناسی تو گفتار و کردار خویشبی آزاری و رنج و تیمار خویش
همه شهر توران بدی را میانببستند با نامدار کیان
فریدون فرخ که با داغ و دردز گیتی بشد دیده پر آب زرد
پر از درد ایران پر از داغ شاهکه با سوک ایرج نتابید ماه
ز ترکان تو تنها از آن انجمنشناسی به مهر و وفا خویشتن
دروغست بر تو همین نام مهرنبینم به دلت اندر آرام مهر
همانست کان شاه آزرمجویمرا گفت با او همه نرم گوی
از آن کو به کار سیاوش ردبیفگند یک روز بنیاد بد
به نزد منش دستگاهست نیزز خون پدر بیگناهست نیز
گناهی که تا این زمان کردهایز شاهان گیتی که آزردهای
همی شاه بگذارد از تو همهبدی ، نیکی انگارد از تو همه
نباید که بر دست ما بر ، تباهشوی بر گذشته فراوان گناه
دگر کز پی جنگ افراسیابزمانه همی بر تو گیرد شتاب
بزرگان ایران و فرزند منبخوانند بر تو همه پند من
سخن هرچ دانی بدیشان بگویوز ایشان همیدون سخن بازجوی
اگر راست باشد دلت با زبانگذشتی ز تیمار و رستی به جان
بر و بوم و خویشانت آباد گشتز تیغ منت گردن آزاد گشت
ور از تو پدیدار آید گناهنماند به تو مهر و تخت و کلاه
نجویم بر این کینه آرام و خوابمن و گرز و میدان افراسیاب
کزو شاه ما را به کین خواستننباید بسی لشکر آراستن
مگر پند من سربه سر بشنویبه گفتار هشیار من بگروی
نخستین کسی کو پی افگند کینبه خون ریختن برنوشت آستین
به خون سیاووش یازید دستجهانی به بیداد بر کرد پست
به سان سگانش از آن انجمنببندی فرستی به نزدیک من
بدان تا فرستم به نزدیک شاهچه شان سر ستاند چه بخشد کلاه
تو نشنیدی آن داستان بزرگکه شیر ژیان آورد پیش گرگ
که هر کو به خون کیان دست آختزمانه به جز خاک جایش نساخت
دگر هرچ از گنج نزدیک تستهمه دشمن جان تاریک تست
ز اسپان پرمایه و گوهرانز دیبا و دینار وز افسران
ز ترگ و ز شمشیر و برگستوانز خفتان، و از خنجر هندوان
همه آلت لشکر و سیم و زرفرستی به نزدیک ما سربه سر
به بیداد کز مردمان بستدیفراز آوریدی ز دست بدی
بدان باز خری مگر جان خویشاز این در کنی زود درمان خویش
چه اندر خور شهریارست از آنفرستم به نزدیک شاه جهان
ببخشیم دیگر همه بر سپاهبه جای مکافات کرده گناه
و دیگر که پور گزین ترانگهبان گاه و نگین ترا
برادرت هر دو سران سپاهکه هزمان برآرند گردن به ماه
چو هر سه بدین نامدار انجمنگروگان فرستی به نزدیک من
بدان تا شوم ایمن از کار توبرآرد درخت وفا بار تو
تو نیز آنگهی برگزینی دو راهیکی راهجویی به نزدیک شاه
ابا دودمان نزد خسرو شویبدان سایهٔ مهر او بغنوی
کنم با تو پیمان که خسرو ترابه خورشید تابان برآرد سرا
ز مهر دل او تو آگه تریکزو هیچ ناید جز از بهتری
بشویی دل از مهر افراسیابنبینی شب تیره او را به خواب
گر از شاه ترکان بترسی ز بدنخواهی که آیی به ایران سزد
بپرداز توران و بنشین به چاجببر تخت ساج و بر افراز تاج
ورت سوی افراسیابست رایبرو سوی او جنگ ما را مپای
اگر تو بخواهی بسیچید جنگمرا زور شیرست و چنگ پلنگ
به ترکان نمانم من از تخت بهرکمان من ابرست و بارانش زهر
بسیچیدهٔ جنگ خیز اندرآیگرت هست با شیر درنده پای
چو صف برکشید از دو رویه سپاهگنهکار پیدا شد از بیگناه
گرین گفتههای مرا نشنویبه فرجام کارت پشیمان شوی
پشیمانی آنگه نداردت سودکه تیغ زمانه سرت را درود
بگفت این سخن پهلوان با پسرکه برخوان به پیران همه دربه در
ز پیش پدر گیو شد تا به بلخگرفته به یاد آن سخنهای تلخ
فرود آمد و کس فرستاد زودبر آن سان که گودرز فرموده بود
همان شب سپاه اندر آورد گردبرفت از در بلخ تا ویسه گرد
که پیران بدان شهر بد با سپاهکه دیهیم ایران همی جست و گاه
فرستاده چون سوی پیران رسیدسپهدار پیران سپه را بدید
بگفتند کآمد سوی بلخ گیوابا ویژگان سپهدار نیو
چو بشنید پیران برافراخت کوسشد از سم اسبان زمین آبنوس
ده و دو هزارش ز لشکر سوارفراز آمد اندر خور کارزار
از ایشان دو بهره هم آنجا بماندبرفت و جهاندیدگان را بخواند
بیامد چو نزدیک جیحون رسیدبه گرد لب آب لشکر کشید
به جیحون پر از نیزه دیوار کردچو با گیو گودرز دیدار کرد
دو هفته شد اندر سخنشان درنگبدان تا نباشد به بیداد جنگ
ز هر گونه گفتند و پیران شنیدگنهکاری آمد ز ترکان پدید
بزرگان ایران زمان یافتندبر ایشان به گفتار بشتافتند
برافگند پیران هم اندر شتابنوندی به نزدیک افراسیاب
که گودرز کشوادگان با سپاهنهاد از بر تخت گردان کلاه
فرستاده آمد به نزدیک منگزین پور او مهتر انجمن
مرا گوش و دل سوی فرمان تستبه پیمان روانم گروگان تست
سخن چون به سالار ترکان رسیدسپاهی ز جنگ آوران برگزید
فرستاد نزدیک پیران سوارز گردان شمشیر زن سی هزار
بدو گفت بردار شمشیر کینوز ایشان بپرداز روی زمین
نه گودرز باید که ماند نه گیونه فرهاد و گرگین نه رهام نیو
که بر ما سپه آمد از چار سویهمی گاه توران کنند آرزوی
جفا پیشه گشتم از این پس به جنگنجویم به خون ریختن بر درنگ
به رای هشیوار و مردان مردبرآرم ز کیخسرو این بار گرد
چو پیران بدید آن سپاه بزرگبه خون تشنه هر یک به کردار گرگ
بر آشفت از آن پس که نیرو گرفتهنرها بشست از دل آهو گرفت
جفا پیشه گشت آن دل نیکخویپر اندیشه شد رزم کرد آرزوی
به گیو آنگهی گفت برخیز و روسوی پهلوان سپه باز شو
بگویش که از من تو چیزی مجویکه فرزانگان آن نبینند روی
یکی آنکه از نامدار گوانگروگان همی خواهی این کی توان
و دیگر که گفتی سلیح و سپاهگرانمایه اسبان و تخت و کلاه
برادر که روشن جهان منستگزیده پسر پهلوان منست
همی گویی از خویشتن دور کنز بخرد چنین خام باشد سخن
مرا مرگ بهتر از آن زندگیکه سالار باشم کنم بندگی
یکی داستان زد بر این بر پلنگچو با شیر جنگ آورش خاست جنگ
به نام ار بریزی مرا گفت خونبه از زندگانی به ننگ اندرون
و دیگر که پیغام شاه آمدستبه فرمان جنگم سپاه آمدست
چو پاسخ چنین یافت برگشت گیوابا لشکری نامبردار و نیو
سپهدار چون گیو برگشت از اویخروشان سوی جنگ بنهاد روی
دمان از پس گیو پیران دلیرسپه را همی راند بر سان شیر
بیامد چو پیش کنابد رسیدبر آن دامن کوه لشکر کشید