بخش ۳
پس آگاهی آمد به پیروز شاهکه آمد ز توران به ایران سپاه
جفاپیشه بدگوهر افراسیابز کینه نیابد شب و روز خواب
برآورد خواهد همی سر ز ننگز هر سو فرستاد لشکر بجنگ
همی زهر ساید به نوک سنانکه تابد مگر سوی ایران عنان
سواران جنگی چو سیصد هزاربه جیحون همی کرد خواهد گذار
سپاهی که هنگام ننگ و نبردز جیحون به گردون برآورد گرد
دلیران به درگاه افراسیابز بانگ تبیره نیابند خواب
ز آوای شیپور و زخم درایتو گویی برآید همی دل ز جای
گر آید به ایران به جنگ آن سپاههژبر دلاور نیاید به راه
سر مرز توران به پیران سپردسپاهی فرستاد با او نه خرد
سوی مرز خوارزم پنجه هزارکمربسته رفت از در کارزار
سپهدارشان شیدهٔ شیر دلکز آتش ستاند به شمشیر دل
سپاهی به کردار پیلان مستکه با جنگ ایشان شود کوه پست
چو بشنید گفتار کاراگهانپراندیشه بنشست شاه جهان
به کاراگهان گفت کای بخردانمن ایدون شنیدستم از موبدان
که چون ماه ترکان برآید بلندز خورشید ایرانش آید گزند
سیه مار کو را سر آید بکوبز سوراخ پیچان شود سوی چوب
چو خسرو به بیداد کارد درختبگردد بر او پادشاهی و تخت
همه موبدان را بر خویش خواندشنیده سخن پیش ایشان براند
نشستند با شاه ایران به رازبزرگان فرزانه و رزم ساز
چو دستان سام و چو گودرز و گیوچو شیدوش و فرهاد و رهام نیو
چو طوس و چو رستم یل پهلوانفریبرز و شاپور شیر دمان
دگر بیژن گیو با گستهمچو گرگین و چون زنگه و گژدهم
جز این نامداران لشکر همهکه بودند شاه جهان را رمه
ابا پهلوانان چنین گفت شاهکه ترکان همی رزم جویند و گاه
چو دشمن سپه کرد و شد تیز چنگبباید بسیچید ما را به جنگ
بفرمود تا بوق با گاودمدمیدند و بستند رویینه خم
از ایوان به میدان خرامید شاهبیاراستند از بر پیل گاه
بزد مهره در جام بر پشت پیلزمین را تو گفتی براندود نیل
هوا نیلگون شد زمین رنگ رنگدلیران لشکر به سان پلنگ
به چنگ اندرون گرز و دل پر ز کینز گردان چو دریای جوشان زمین
خروشی برآمد ز درگاه شاهکه ای پهلوانان ایران سپاه
کسی کو بساید عنان و رکیبنباید که یابد به خانه شکیب
بفرمود کز روم وز هندوانسواران جنگی گزیده گوان
دلیران گردنکش از تازیانبسیچیدهٔ جنگ شیر ژیان
کمربسته خواهند سیصد هزارز دشت سواران نیزه گزار
هر آن کو چهل روزه را نزد شاهنیاید نبیند به سر بر کلاه
پراگنده بر گرد کشور سوارفرستاده با نامه شهریار
دو هفته برآمد به فرمان شاهبجنبید در پادشاهی سپاه
ز لشکر همه کشور آمد به جوشز گیتی بر آمد سراسر خروش
به شبگیر ، گاه خروش خروسز هر سوی برخاست آوای کوس
بزرگان هر کشوری با سپاهنهادند سر سوی درگاه شاه
در گنجهای کهن باز کردسپه را درم دادن آغاز کرد
همه لشکر از گنج و دینار شاهبه سر بر نهادند گوهر کلاه
به برگستوان و به جوشن چو کوهشدند انجمن لشکری همگروه
چو شد کار لشکر همه ساختهوز ایشان دل شاه پرداخته
نخستین از آن لشکر نامدارسواران شمشیر زن سی هزار
گزین کرد خسرو به رستم سپردبدو گفت کای نامبردار گرد
ره سیستان گیر و برکش پگاهبه هندوستان اندر آور سپاه
ز غزنین برو تا به راه برینچو گردد ترا تاج و تخت و نگین
چو آن پادشاهی شود یکسرهبه آبشخور آید پلنگ و بره
فرامرز را ده کلاه و نگینکسی کو بخواهد ز لشکر گزین
بزن کوس رویین و شیپور و نایبه کشمیر و کابل فزون زین مپای
که ما را سر از جنگ افراسیابنیابد همی خورد و آرام و خواب
الانان و غزدژ به لهراسب دادبدو گفت کای گرد خسرو نژاد
برو با سپاهی به کردار کوهگزین کن ز گردان لشکر گروه
سواران شایستهٔ کارزارببر تا برآری ز دشمن دمار
به اشکش بفرمود تا سی هزاردمنده هژبران نیزه گزار
برد سوی خوارزم کوس بزرگسپاهی به کردار درنده گرگ
زند بر در شهر خوارزم گاهابا شیدهٔ رزم زن کینه خواه
سپاه چهارم به گودرز دادچه مایه ورا پند و اندرز داد
که رو با بزرگان ایران به همچو گرگین و چون زنگه و گستهم
زواره فریبرز و فرهاد و گیوگرازه سپهدار و رهام نیو
بفرمود بستن کمرشان به جنگسوی رزم توران شدن بی درنگ
سپهدار گودرز کشوادگانهمه پهلوانان و آزادگان
نشستند بر زین به فرمان شاهسپهدار گودرز پیش سپاه
به گودرز فرمود پس شهریارچو رفتی کمر بستهٔ کارزار
نگر تا نیازی به بیداد دستنگردانی ایوان آباد پست
کسی کو به جنگت نبندد میانچنان ساز کش از تو ناید زیان
که نپسندد از ما بدی دادگرسپنجست گیتی و ما برگذر
چو لشکر سوی مرز توران بریمکن تیز دل را به آتش سری
نگر تا نجوشی به کردار طوسنبندی به هر کار بر پیل کوس
جهاندیدهای سوی پیران فرستهشیوار ، وز یادگیران فرست
به پند فراوانش بگشای گوشبر او چادر مهربانی بپوش
به هر کار با هر کسی داد کنز یزدان نیکی دهش یاد کن
چنین گفت سالار لشکر به شاهکه فرمان تو برتر از شید و ماه
بدان سان شوم کم تو فرمان دهیتو شاه جهانداری و من رهی
برآمد خروش از در پهلوانز بانگ تبیره زمین شد نوان
به لشکرگه آمد دمادم سپاهجهان شد ز گرد سواران سیاه
به پیش سپاه اندرون پیل ، شستجهان پست گشته ز پیلان مست
وزان ژنده پیلان جنگی چهاربیاراسته از در شهریار
نهادند بر پشتشان تخت زرنشستنگه شاه با زیب و فر
به گودرز فرمود تا بر نشستبر آن تخت زر ، از بر پیل مست
برانگیخت پیلان و برخاست گردمر آن را به نیک اختری یاد کرد
که از جان پیران برآریم دودبر آن سان که گرد پی پیل بود