بخش ۵
چو گیو اندر آمد به پیش پدرهمی گفت پاسخ همه دربه در
به گودرز گفت اندر آور سپاهبه جایی که سازی همی رزمگاه
که او را همی آشتی رای نیستبه دلش اندرون داد را جای نیست
ز هر گونه با او سخن راندمهمه هرچ گفتی بر او خواندم
چو آمد پدیدار از ایشان گناههیونی برافگند نزدیک شاه
که گودرز و گیو اندر آمد به جنگسپه باید ایدر مرا بی درنگ
سپاه آمد از نزد افراسیابچو ما بازگشتیم بگذاشت آب
کنون کینه را کوس بر پیل بستهمی جنگ ما را کند پیشدست
چنین گفت با گیو پس پهلوانکه پیران به سیری رسید از روان
همین داشتم چشم زان بد نهانولیکن به فرمان شاه جهان
ببایست رفتن که چاره نبوددلش را کنون شهریار آزمود
یکی داستان گفته بودم به شاهچو فرمود لشکر کشیدن به راه
که دل را ز مهر کسی برگسلکجا نیستش با زبان راست دل
همه مهر پیران به ترکان بر استبشوید همی شاه از او پاک دست
چو پیران سپاه از کنابد براندبه روز اندرون روشنایی نماند
سواران جوشن وران صد هزارز ترکان کمربستهٔ کارزار
برفتند بسته کمرها به جنگهمه نیزه و تیغ هندی به چنگ
چو دانست گودرز کآمد سپاهبزد کوس و آمد ز زیبد به راه
ز کوه اندر آمد به هامون گذشتکشیدند لشکر بر آن پهن دشت
به کردار کوه از دو رویه سپاهز آهن به سر بر نهاده کلاه
برآمد خروشیدن کرنایبجنبد همی کوه گفتی ز جای
ز زیبد همی تا کنابد سپاهدر و دشت از ایشان کبود و سیاه
ز گرد سپه روز روشن نماندز نیزه هوا جز به جوشن نماند
وز آواز اسبان و گرد سپاهبشد روشنایی ز خورشید و ماه
ستاره سنان بود و خورشید تیغاز آهن زمین بود ، وز گرز میغ
بتوفید از آواز گردان زمینز ترگ و سنان آسمان آهنین
چو گودرز ، توران سپه را بدیدکه بر سان دریا زمین بردمید
درفش از درفش و گروه از گروهگسسته نشد شب برآمد ز کوه
چو شب تیره شد پیل پیش سپاهفراز آوریدند و بستند راه
برافروختند آتش از هردو رویاز آواز گردان پرخاشجوی
جهان سربه سر گفتی آهرمنستبه دامن بر از آستین دشمنست
ز بانگ تبیره به سنگ اندرونبه درد دل اندر شب قیر گون
سپیده برآمد ز کوه سیاهسپهدار ایران به پیش سپاه
به آسوده اسب اندر آورد پاییلان را به هر سو همی ساخت جای
سپه را سوی میمنه کوه بودز جنگ دلیران بیاندوه بود
سوی میسره رود آب روانچنان در خور آمد چو تن را روان
پیاده که اندر خور کارزاربفرمود تا پیش روی سوار
صفی بر کشیدند نیزهورانابا گرزداران و کنداوران
همیدون پیاده بسی نیزهدارچه با ترکش و تیر و جوشنگذار
کمانها فگنده به بازو درونهمی از جگرشان بجوشید خون
پس پشت ایشان سواران جنگکز آتش به خنجر ببردند رنگ
پس پشت لشکر ز پیلان گروهزمین از پی پیل گشته ستوه
درفش خجسته میان سپاهز گوهر درفشان به کردار ماه
ز پیلان زمین سربه سر پیلگونز گرد سواران هوا نیلگون
درخشیدن تیغهای بنفشاز آن سایهٔ کاویانی درفش
تو گفتی که اندر شب تیرهچهرستاره همی برفشاند سپهر
بیاراست لشکر به سان بهشتبه باغ وفا سرو کینه بکشت
فریبزر را داد پس میمنهپس پشت لشکر حصار و بنه
گرازه سر تخمهٔ گیوگانزواره نگهدار تخت کیان
به یاری فریبرز برخاستندبه یک روی لشکر بیاراستند
به رهام فرمود پس پهلوانکه ای تاج و تخت و خرد را روان
برو با سواران سوی میسرهنگهدار چنگال گرگ از بره
بیفروز لشکرگه از فر خویشسپه را همی دار در بر خویش
بدان آبگون خنجر نیو سوزچو شیر ژیان با یلان رزم توز
برفتند یارانش با او به همز گردان لشکر یکی گستهم
دگر گژدهم رزم را ناگزیرفروهل که بگذارد از سنگ تیر
بفرمود با گیو تا دو هزاربرفتند برگستوانور سوار
سپرد آن زمان پشت لشکر بدویکه بد جای گردان پرخاشجوی
برفتند با گیو جنگاورانچو گرگین و چون زنگهٔ شاوران
درفشی فرستاد و سیصد سوارنگهبان لشکر سوی رودبار
همیدون فرستاد بر سوی کوهدرفشی و سیصد ز گردان گروه
یکی دیدهبان بر سر کوهسارنگهبان روز و ستاره شمار
شب و روز گردن برافراختهاز آن دیدهگه دیدهبان ساخته
بجستی همی تا ز توران سپاهپی مور دیدی نهاده به راه
ز دیده خروشیدن آراستیبگفتی به گودرز و برخاستی
بدان سان بیاراست آن رزمگاهکه رزم آرزو کرد خورشید و ماه
چو سالار شایسته باشد به جنگنترسد سپاه از دلاور نهنگ
از آن پس بیامد به سالارگاهکه دارد سپه را ز دشمن نگاه
درفش دلفروز بر پای کردسپه را به قلب اندرون جای کرد
سران را همه خواند نزدیک خویشپس پشت شیدوش ، و فرهاد پیش
به دست چپش رزمدیده هجیرسوی راست کتمارهٔ شیرگیر
ببستند ز آهن به گردش سرایپس پشت ، پیلان جنگی به پای
سپهدار گودرزشان در میاندرفش از برش سایهٔ کاویان
همی بستد از ماه و خورشید نورنگه کرد پیران به لشکر ز دور
بدان ساز و آن لشکر آراستندل از ننگ و تیمار پیراستن
در و دشت و کوه و بیابان سنانعنان بافته سر به سر با عنان
سپهدار پیران غمی گشت سختبرآشفت با تیره خورشید بخت
از آن پس نگه کرد جای سپاهنیامدش بر آرزو رزمگاه
نه آوردگه دید و نه جای صفهمی بر زد از خشم کف را به کف
بر این گونه کآمد ببایست ساختچو سوی یلان چنگ بایست آخت
پس از نامداران افراسیابکسی کش سر از کینه گیرد شتاب
گزین کرد شمشیرزن سیهزارکه بودند شایستهٔ کارزار
به هومان سپرد آن زمان قلبگاهسپاهی هژبر اوژن و رزمخواه
بخواند اندریمان و او خواست رانهاد چپ لشکر و راست را
چپ لشکرش را بدیشان سپردابا سیهزار از دلیران گرد
چو لهاک جنگی و فرشیدوردابا سیهزار از دلیران مرد
گرفتند بر میمنه جایگاهجهان سر به سر گشت ز آهن سیاه
چو زنگولهٔ گرد و کلباد راسپهرم که بد روز فریاد را
برفتند با نیزهور ده هزاربه پشت سواران خنجرگزار
برون رفت رویین رویینهتنابا ده هزار از یلان ختن
بدان تا دران بیشه اندر چو شیرکمینگه کند با یلان دلیر
طلایه فرستاد بر سوی کوهسپهدار ایران شود زو ستوه
گر از رزمگه پی نهد پیشتروگر جنبد از خویشتن بیشتر
سپهدار رویین به کردار شیرپس پشت او اندر آید دلیر
همان دیدهبان بر سر کوه کردکه جنگ سواران بیاندوه کرد
ز ایرانیان گر سواری ز دورعنان تافتی سوی پیکار تور
نگهبان دیده گرفتی خروشهمه رزمگاه آمدی زو به جوش
دو لشکر به روی اندر آورد رویهمه نامداران پرخاشجوی
چنین ایستاده سه روز و سه شبیکی را به گفتن نجنبید لب
همی گفت گودرز گر پشت خویشسپارم بدیشان نهم پای پیش
سپاه اندر آید پس پشت مننماند جز از باد در مشت من
شب و روز بر پای پیش سپاههمی جست نیک اختر هور و ماه
که روزی که آن روز نیکاخترستکدامست و جنبش که را بهترست
کجا بردمد باد روز نبردکه چشم سواران بپوشد به گرد
بریشان بیابم مگر دستگاهبه کردار باد اندر آرم سپاه
نهاده سپهدار پیران دو چشمکه گودرز را دل بجوشد ز خشم
کند پشت بر دشت و راند سپاهسپاه اندر آرد به پشت سپاه