بخش ۱۴
یکی نامه فرمود پس تا دبیرنویسد سوی پهلوان دلپذیر
سر نامه کرد آفرین بزرگبه یزدان پناهش ز دیو سترگ
دگر گفت کز کردگار جهانبخواهم همی آشکار و نهان
مگر کز میان دو رویه سپاهجهاندار بردارد این کینهگاه
اگر تو که گودرزی آن خواستیکه گیتی به کینه بیاراستی
برآمد از این کینه گه کام توچه گویی چه باشد سرانجام تو
نگه کن که چندان دلیران منز خویشان نزدیک و شیران من
تن بی سرانشان فگندی به خاکز یزدان نداری همی شرم و باک
ز مهر و خرد روی برتافتیکنون آنچ جستی همه یافتی
گه آمد که گردی از این کینه سیربه خون ریختن چند باشی دلیر
نگه کن کز ایران و توران سوارچه مایه تبه شد بدین کارزار
به کین جستن مردهای ناپدیدسر زندگان چند باید برید
گه آمد که بخشایش آید تراز کین جستن آسایش آید ترا
اگر بازیابی شده روزگاربه گیتی درون تخم کینه مکار
روانت مرنجان و مگذار تنز خون ریختن بازکش خویشتن
پس از مرگ نفرین بود بر کسیکز او نام زشتی بماند بسی
نباید که زشتی بماندت ناموگر تو بدان سر شوی شادکام
هر آنگه که موی سیه شد سپیدببودن نماند فراوان امید
بترسم که گر بار دیگر سپاهبه جنگ اندر آید بدین رزمگاه
نبینی ز هر دو سپه کس بپایبرفته روان تن بمانده به جای
از آن پس که داند که پیروز کیستنگونبخت گر گیتی افروز کیست
ور ایدونک پیکار و خون ریختنبدین رزمگه با من آویختن
کزین سان همی جنگ شیران کنیهمی از پی شهر ایران کنی
بگو تا من اکنون هم اندر شتابنوندی فرستم به افراسیاب
بدان تا بفرمایدم تا زمینببخشیم و پس درنوردیم کین
چنانچون به گاه منوچهر شاهبه بخشش همی داشت گیتی نگاه
هر آن شهر کز مرز ایران نهیبگو تا کنیم آن ز ترکان تهی
وز آباد و ویران و هر بوم و برکه فرمود کیخسرو دادگر
از ایران به کوه اندر آید نخستدر غرچگان از بر بوم بست
دگر طالقان شهر تا فاریابهمیدون در بلخ تا اندر آب
دگر پنجهیر و در بامیانسر مرز ایران و جای کیان
دگر گوزگانان فرخنده جاینهادست نامش جهان کدخدای
دگر مولیان تا در بدخشانهمینست از این پادشاهی نشان
فروتر دگر دشت آموی و زمکه با شهر ختلان براید برم
چه شگنان وز ترمذ ویسه گردبخارا و شهری که هستش بگرد
همیدون برو تا در سغد نیزنجوید کس آن پادشاهی بنیز
وز آن سو که شد رستم گرد سوزسپارم بدو کشور نیمروز
ز کوه و ز هامون بخوانم سپاهسوی باختر برگشاییم راه
بپردازم این تا در هندواننداریم تاریک از این پس روان
ز کشمیر وز کابل و قندهارشما را بود آن همه ز این شمار
وز آن سو که لهراسب شد جنگجویالانان و غر در سپارم بدوی
از این مرز پیوسته تا کوه قافبه خسرو سپاریم بیجنگ و لاف
وز آن سو که اشکش بشد همچنینبپردازم اکنون سراسر زمین
وز آن پس که این کرده باشم همهز هر سو بر خویش خوانم رمه
به سوگند پیمان کنم پیش توکز این پس نباشم بداندیش تو
بدانی که ما راستی خواستیمبه مهر و وفا دل بیاراستیم
سوی شاه ترکان فرستم خبرکه ما را ز کینه بپیچید سر
همیدون تو نزدیک خسرو به مهریکی نامه بنویس و بنمای چهر
چنین از ره مهر و پیکار منز خون ریختن با تو گفتار من
چو پیمان همه کرده باشیم راستز من خواسته هرچ خسرو بخواست
فرستم همه سر به سر نزد شاهدر کین ببندد مگر بر سپاه
از آن پس که این کرده باشیم نیزگروگان فرستاده و داده چیز
بپیوندم این مهر و آیین و دینبدوزم به دست وفا چشم کین
که بشکست هنگام شاه بزرگز بد گوهر تور و سلم سترگ
فریدون که از درد سرگشته شدکجا ایرج نامور کشته شد
ز من هرچ باید به نیکی بخواهاز آن پس بر این نامه کن نزد شاه
نباید کز این خوب گفتار منبه سستی گمانی برند انجمن
که من جز به مهر این نگویم همیسرانجام نیکی بجویم همی
مرا گنج و مردان از آن تو بیشبه مردانگی نام از آن تو پیش
ولیکن بدین کینه انگیختنبه بیداد هر جای خون ریختن
بسوزد همی بر سپه بر دلمبکوشم که کین از میان بگسلم
سه دیگر که از کردگار جهانبترسم همی آشکار و نهان
که نپسندد از ما بدی دادگرگزافه نبردارد این شور و شر
اگر سر بپیچی ز گفتار مننجویی همه ژرف کردار من
گنهکار دانی مرا بیگناهنخواهی به گفتار کردن نگاه
کجا داد و بیداد نزدت یکیستجز از کینه گستردنت رای نیست
گزین کن ز گردان ایران سرانکسی کو گراید به گرز گران
همیدون من از لشکر خویش مردگزینم چو باید ز بهر نبرد
همه یک به دیگر فراز آوریمسران را ز سر سوی گاز آوریم
همیدون من و تو به آوردگاهبگردیم یک با دگر کینهخواه
مگر بیگناهان ز خون ریختنبه آسایش آیند ز آویختن
کسی کش گنهکار داری همیوز او بر دل آزار داری همی
به پیش تو آرم به روز نبردببایدت پیمان یکی نیز کرد
که بر ما تو گر دست یابی به خونشود بخت گردان ترکان نگون
نیازاری از بن سپاه مرانسوزی بر و بوم و گاه مرا
گذرشان دهی تا به توران شوندکمین را نسازی بر ایشان کمند
وگر من شوم بر تو پیروزگردهد مر مرا اختر نیک بر
نسازم به ایرانیان بر کمیننگیریم خشم و نجوییم کین
سوی شهر ایران دهم راهشانگذارم یکایک سوی شاهشان
از ایشان نگردد یکی کاستهشوند ایمن از جان وز خواسته
ور ایدونک زین سان نجویی نبرددگرگونه خواهی همی کار کرد
به انبوه جویی همی کارزارسپه را سراسر به جنگ اند آر
هر آن خون که آید به کین ریختهتو باشی بدان گیتی آویخته
ببست از بر نامه بر بند رابخواند آن گرانمایه فرزند را
پسر بد مر او را سر انجمنیکی نام رویین و رویینه تن
بدو گفت نزدیک گودرز شوسخن گوی هشیار و پاسخ شنو
چو رویین برفت از در نامورفرستاده با ده سوار دگر
بیامد خردمند روشنرواندمان تا سراپردهٔ پهلوان
چو رویین پیران به درگه رسیدسوی پهلوان سپه کس دوید
فرستاده را خواند پس پهلواندمان از پس پرده آمد جوان
بیامد چو گودرز را دید دستبه کش کرد و سر پیش بنهاد پست
سپهدار بر جست و او را چو دودبه آغوش تنگ اندر آورد زود
ز پیران بپرسید وز لشکرشز گردان وز شاه وز کشورش
خردمند رویین پس آن نامه پیشبیاورد و بگزارد پیغام خویش
دبیر آمد و نامه برخواند زودبه گودرز گفت آنچ در نامه بود
چو نامه به گودرز برخواندندهمه نامداران فرو ماندند
ز بس چربگفتار وز پند خوبنمودن بدو راه و پیوند خوب
خردمند پیران که در نامه یادچه آورد وز پند نیکو چه داد
به رویین چنین گفت پس پهلوانکهای پور سالار و فرخ جوان
تو مهمان ما بود باید نخستپس این پاسخ نامه بایدت جست
سراپردهٔ نو بپرداختندنشستنگه خسروی ساختند
به دیبای رومی بیاراستندخورش ها و رامشگران خواستند
پراندیشه گشته دل پهلواننبشته ابا رایزن موبدان
همی پاسخ نامه آراستندسخن هرچ نیکوتر آن خواستند
به یک هفته گودرز با رود و میهمی نامه را پاسخ افگند پی
ز بالا چو خورشید گیتی فروزبگشتی سپهبد گه نیمروز
می و رود و مجلس بیاراستیفرستاده را پیش خود خواستی
چو یک هفته بگذشت هشتم پگاهنویسنده را خواند سالار شاه
بفرمود تا نامه پاسخ نوشتدرختی به نوی به کینه بکشت