گنج

بخش ۱۵

سر نامه کرد آفرین از نخستدگر پاسخ آورد یکسر درست
که بر خواندم نامه را سر به سرشنیدیم گفتار تو در به در
رسانید رویین بر ما پیامیکایک همه هرچ بردی تو نام
ولیکن شگفت آمدم کار توهمی ز این چنین چرب گفتار تو
دلت با زبان هیچ همسایه نیستروان ترا از خرد مایه نیست
به هرجای چربی به کار آوریچنین تو سخن پرنگار آوری
کسی را که از بن نباشد خردگمان بر تو بر مهربانی برد
چو شوره زمینی که از دور آبنماید چو تابد بر او آفتاب
ولیکن نه گاه فریبست و بندکه هنگام گرزست و تیغ و کمند
مرا با تو جز کین و پیکار نیستگه پاسخ و روز گفتار نیست
نگر تا چه سان گردد اکنون سپهرنه جای فریبست و پیوند و مهر
کرا داد خواهد جهاندار زورکرا بردهد بخت پیروز هور
ولیکن بدین گفته پاسخ شنوخرد یاد کن بخت را پیشرو
نخست آنک گفتی که از مهر نیزز یزدان وز گردش رستخیز
نخواهم که آید مرا پیش جنگدلم گشت از این کار بیداد تنگ
دلت با زبان آشنایی نداشتبدان گه که این گفته بر دل گماشت
اگر داد بودی به دلت اندرونترا پیشدستی نبودی به خون
کز آغاز کار اندر آمد نخستنبودی به خون ریختن هیچ سست
نخستین که آمد به پیش تو گیواز ایران هشیوار مردان نیو
بسازیده مر جنگ را لشکریز کشور دمان تا دگر کشوری
تو کردی همه جنگ را دست پیشسپه را تو برکندی از جای خویش
خرد، ار پس آمد تو پیش آمدیبه فرجام آرام بیش آمدی
ولیکن سرشت بد و خوی بدترا نگذراند به راه خرد
بدی خود بدان تخمه در گوهرستبه بد کردن آن تخمه اندر خورست
شنیدی که بر ایرج نیک‌بختچه آمد ز تور از پی تاج و تخت
چو از تور و سلم اندر آمد زمینسراسر بگسترد بیداد و کین
فریدون که از درد دل روز و شبگشادی به نفرین ایشان دو لب
به افراسیاب آمد آن مهر بداز آن نامداران اندک خرد
ز سر با منوچهر نو کین نهادهمیدون ابا نوذر و کیقباد
به کاووس کی کرد خود آنچ کردبرآورد از ایران آباد گرد
از آن پس به کین سیاووش بازفگند این چنین کینهٔ نو دراز
نیامد بدانگه ترا داد یادکه او بی‌گنه جان شیرین بداد
چه مایه بزرگان که از تخت و گاهاز ایران شدند اندر این کین تباه
و دیگر که گفتی که با پیر سربه خون ریختن کس نبندد کمر
بدان ای جهاندیدهٔ پرفریببه هر کار دیده فراز و نشیب
که یزدان مرا زندگانی درازبدان داد با بخت گردن‌فراز
که از شهر توران به روز نبردز کینه برآرم به خورشید گرد
بترسم همی زانک یزدان منز تن بگسلاند مگر جان من
من این کینه را ناوریده به جایبر و بومتان ناسپرده به پای
سه دیگر که گفتی ز یزدان پاکنبینم به دلت اندرون بیم و باک
ندانی کز این خیره خون ریختنگرفتار کردی به فرجام تن
من اکنون بدین خوب گفتار تواگر باز گردم ز پیکار تو
به هنگام پرسش ز من کردگاربپرسد از این گردش روزگار
که سالاری و گنج و مردانگیترا دادم و زور و فرزانگی
به کین سیاوش کمر بر میاننبستی چرا پیش ایرانیان
به هفتاد خون گرامی پسربپرسد ز من داور دادگر
ز پاسخ به پیش جهان‌آفرینچه گویم چرا بازگشتم ز کین
ز کار سیاوش چهارم سخنکه افگندی ای پیر سالار بن
که گفتی ز بهر تنی گشته خاکنشاید ستد زنده را جان پاک
تو بشناس کین زشت کردارهابه دل پر ز هر گونه آزارها
که با شهر ایران شما کرده‌ایدچه مایه کیان را بیازرده‌اید
چه پیمان شکستن چه کین ساختنهمیشه به سوی بدی تاختن
چو یاد آورم چون کنم آشتیکه نیکی سراسر بدی کاشتی
به پنجم که گفتی که پیمان کنمز توران سران را گروگان کنم
به نزدیک خسرو فرستیم گنجببندیم بر خویشتن راه رنج
بدان ای نگهبان توران سپاهکه فرمان جز اینست ما را ز شاه
مرا جنگ فرمود و آویختنبه کین سیاووش خون ریختن
چو فرمان خسرو نیارم به جایروان شرم دارد به دیگر سرای
ور اومید داری که خسرو به مهرگشاید بر این گفتها بر تو چهر
گروگان و آن خواسته هرچ هستچو لهاک و رویین خسروپرست
گسی کن بزودی به نزدیک شاهسوی شهر ایران گشادست راه
ششم شهر ایران که کردی تو یادبر و بوم آباد فرخ‌نژاد
سپاریم گفتی به خسرو همهز هر سو بر خویش خوانم رمه
ترا کرد یزدان از آن بی‌نیازگر آگه نه‌ای تا گشاییم راز
سوی باختر تا به مرز خزرهمه گشت لهراسب را سر به سر
سوی نیمروز اندرون تا بسندجهان شد به کردار روی پرند
تهم رستم نیو با تیغ تیزبرآورد از ایشان دم رستخیز
سر هندوان با درفش سیاهفرستاد رستم به نزدیک شاه
دهستان و خوارزم و آن بوم و برکه ترکان برآورده بودند سر
بیابان از ایشان بپرداختندسوی باختر تاختن ساختند
ببارید بر شیده اشکش تگرگفراز آوریدش به نزدیک مرگ
اسیران وز خواسته چند چیزفرستاد نزدیک خسرو به نیز
وز این سو من و تو به جنگ اندریمبدین مرکز نام و ننگ اندریم
به یک جنگ دیدی همه دستبرداز این نامداران و مردان گرد
ور ایدونک روی اندر آری به رویرهانم ترا ز این همه گفت و گوی
به نیروی یزدان و فرمان شاهبه خون غرقه گردانم این رزمگاه
تو ای نامور پهلوان سپاهنگه کن بدین گردش هور و ماه
که بند سپهری فراز آمدستسر بخت ترکان به گاز آمدست
نگر تا ز کردار بدگوهرتچه آرد جهان‌آفرین بر سرت
زمانه ز بد دامن اندر کشیدمکافات بد را بد آید پدید
تو بندیش هشیار و بگشای گوشسخن از خردمند مردم نیوش
بدان کین چنین لشکر نامدارسواران شمشیرزن صدهزار
همه نامجوی و همه کینه‌خواهبه افسون نگردند ازین رزمگاه
زمانه برآمد به هفتم سخنفگندی وفا را به سوگند بن
به پیمان مرا با تو گفتار نیستخرد را روانت خریدار نیست
ازیراک با هرک پیمان کنیوفا را به فرجام هم بشکنی
به سوگند تو شد سیاوش به بادبه گفتار بر تو کس ایمن مباد
نبودیش فریادرس روز دردچه مایه به سختی ترا یاد کرد
به هشتم که گفتی مرا تاج و تختاز آن تو بیشست مردی و بخت
همیدون فزونم به مردان و گنجولیکن دلم را ز مهرست رنج
من ایدون گمانم که تا این زمانبه جنگ آزمودی مرا بی‌گمان
گرم بی‌هنر یافتی روز کینتو دانی کنون بازم از پس ببین
به فرجام گفتی ز مردان مردتنی چند بگزین ز بهر نبرد
من از لشکر ترک هم ز این نشانبیارم سواران مردم‌کشان
که از مهربانی که بر لشکرمنخواهم که بیداد کین گسترم
تو با مهربانی نهی پای پیشکه دانی نهان دل و رای خویش
بیازارد از من جهاندار شاهگر از یکدگر بگسلانم سپاه
نهم آنک گفتی مبارز گزینکه با من بگردد بر این دشت کین
یکی لشکری پرگنه پیش منپرآزار از ایشان دل انجمن
نباشد ز من شاه همداستانکز ایشان بگردم بدین داستان
نخستین به انبوه زخمی چو کوهبباید زدن سر بسر همگروه
میان دو لشکر دو صف برکشیدگر ایدونک پیروزی آید پدید
وگرنه همین نامداران مردبیاریم و سازیم جای نبرد
از این گفته گر بگسلی باز دلمن از گفتهٔ خود نیم دلگسل
ور ایدونک با من به آوردگاهبسنده نخواهی بدن با سپاه
سپه خواه و یاور ز سالار خویشبه ژرفی نگه‌دار پیکار خویش
پراگنده از لشکرت خستگانز خویشان نزدیک و پیوستگان
بمان تا کندشان پزشکان درستزمان جستن اکنون بدین کار تست
اگر خواهی از من زمان درنگوگر جنگ جویی بیارای جنگ
بدان گفتم این تا به روز نبردبه ما بر بهانه نبایدت کرد
که ناگاه با ما به جنگ آمدیکمین کردی و بی‌درنگ آمدی
من این کین اگر تا به صد سالیانبخواهم همانست و اکنون همان
از این کینه برگشتن امید نیستشب و روز بی‌دیدگان را یکیست
چو آن پاسخ نامه گشت اسپریفرستاده آمد به سان پری
کمر بر میان با ستور نوندز مردان به گرد اندرش نیز چند
فرود آمد از باره رویین گردگوان را همه پیش گودرز برد
سپهبد بفرمود تا موبدانز لشکر همه نامور بخردان
به زودی سوی پهلوان آمدندخردمند و روشن‌روان آمدند
پس آن پاسخ نامه پیش گوانبفرمود خواندن همی پهلوان
بزرگان که آن نامهٔ دلپذیرشنیدند گفتار فرخ دبیر
هش و رای پیران تنک داشتندهمه پند او را سبک داشتند
به گودرز بر آفرین خواندندورا پهلوان گزین خواندند
پس آن نامه را مهر کرد و بدادبه رویین پیران ویسه‌نژاد
چو از پیش گودرز برخاستندبفرمود تا خلعت آراستند
از اسبان تازی به زرین ستامچه افسر چه شمشیر زرین نیام
ببخشید یارانش را سیم و زرکرا در خور آمد کلاه و کمر
برفت از در پهلوان با سپاهسوی لشکر خویش بگرفت راه
چو رویین به نزدیک پیران رسیدبه پیش پدر شد چنانچون سزید
به نزدیک تختش فرو برد سرجهاندیده پیران گرفتش به بر
چو بگزارد پیغام سالار شاهبگفت آنچ دید اندر آن رزمگاه
پس آن نامه برخواند پیشش دبیررخ پهلوان سپه شد چو قیر
دلش گشت پردرد و جان پرنهیببدانست کآمد به تنگی نشیب
شکیبایی و خامشی برگزیدبکرد آن سخن بر سپه ناپدید
از آن پس چنین گفت پیش سپاهکه گودرز را دل نیامد به راه
از آن خون هفتاد پور گزیننیارامدش یک زمان دل ز کین
گر ایدونک او بر گذشته سخنبه نوی همی کینه سازد ز بن
چرا من به کین برادر کمرنبندم نخارم از این کینه سر
هم از خون نهصد سر نامدارکه از تن جدا شد گه کارزار
که اندر بر و بوم ترکان دگرسواری چو هومان نبندد کمر
چو نستیهن آن سرو سایه فگنکه شد ناپدید از همه انجمن
بباید کنون بست ما را کمرنمانم به ایرانیان بوم و بر
به نیروی یزدان و شمشیر تیزبرآرم از آن انجمن رستخیز