گنج

بخش ۱۳

دبیر خردمند را پیش خواندسخنهای بایسته با او براند
چو آن نامه را زود پاسخ نوشتپدید آورید اندر او خوب و زشت
نخست آفرین کرد بر کردگارکز او دید نیک و بد روزگار
دگر آفرین کرد بر پهلوانکه جاوید بادی و روشن‌روان
خجسته سپهدار بسیار هوشهمه رای و دانش همه جنگ و جوش
خداوند گوپال و تیغ بنفشفروزندهٔ کاویانی درفش
سپاس از جهاندار یزدان ماکه پیروز بودند گردان ما
از اختر ترا روشنایی نمودز دشمن برآورد ناگاه دود
نخست آنک گفتی که مر گیو رابزرگان فرزانه و نیو را
به نزدیک پیران فرستاده‌امچه مایه ورا پندها داده‌ام
نپذرفت از آن پس خود او پند مننجست اندر این کار پیوند من
سپهبد یکی داستان زد بر اینچو دستور پیشین برآورد کین
که هر مهتری کو روان کاستستز نیکی به بخت بد آراستست
مرا زان سخن پیش بود آگهیکه پیران دل از کین نخواهد تهی
ولیکن از آن خوب کردار اونجستم همی ژرف پیکار او
کنون آشکارا نمود این سپهرکه پیران به توران گراید به مهر
کنون چون نبیند جز افراسیابدلش را تو از مهر او برمتاب
گر او بر خرد برگزیند هوابه کوشش نروید ز خارا گیا
تو با دشمن ار خوب گویی رواستاز آزادگان خوب گفتن سزاست
و دیگر ز پیکار جنگ‌آورانکجا یاد کردی به گرز گران
ز نیک‌اختر و گردش هور و ماهز کوشش نمودن بر آن رزمگاه
مرا این درست است کز کارکردتو پیروز باشی به روز نبرد
نبیره کجا چون تو دارد نیابه جنگ اندرون باشدش کیمیا
ز شیران چه زاید مگر نره شیرچنان چون بود نامدار و دلیر
به بیداد بر نیست این کار توبسنده است یزدان نگهدار تو
تو زور و دلیری ز یزدان شناساز او دار تا زنده باشی سپاس
سه دیگر که گفتی که افراسیابسپه را همی بگذراند ز آب
ز پیران فرستاده شد نزد اویسپاهش به ایران نهادست روی
همان است یکسر که گفتی سخنکنون باز پاسخ فگندیم بن
بدان ای پر اندیشه سالار منبه هر کار شایستهٔ کار من
که او بر لب رود جیحون درنگنه زان کرد کآید بر ما به جنگ
که خاقان بر او لشکر آرد ز چینفراز آمدش از دو رویه کمین
و دیگر که از لشکران گرانپراگنده بر گرد توران سران
بدو دشمن آمد ز هر سو پدیداز آن بر لب رود جیحون کشید
به پنجم سخن که آگهی خواستیبه مهر گوان دل بیاراستی
چو لهراسب و چون اشکش تیزچنگچو رستم سپهبد دمنده نهنگ
بدان ای سپهدار و آگاه باشبه هر کار با بخت همراه باش
کزان سو که شد رستم شیرمردز کشمیر و کابل برآورد گرد
وز آن سو که شد اشکش تیزهوشبرآمد ز خوارزم یکسر خروش
به رزم اندرون شیده برگشت از اویسوی شهر گرگان نهادست روی
وز آن سو که لهراسب شد با سپاههمه مهتران برگشادند راه
الانان و غز گشت پرداختهشد آن پادشاهی همه ساخته
گر افراسیاب اندر آید به راهز جیحون بدین سو گذارد سپاه
بگیرند گردان پس پشت اوینماند به جز باد در مشت اوی
تو بشناس کو شهر آباد خویشبر و بوم و فرخنده بنیاد خویش
به گفتار پیران نماند بجایبه دشمن سپارد نهد پیش پای
نجنباند او داستان را دو لبکه ناید خبر زو به من روز و شب
بدان روز هرگز مبادا درودکه او بگذراند سپه را ز رود
به ما برکند پیشدستی به جنگنبیند کس این روز تاریک و تنگ
بفرمایم اکنون که بر پیل کوسببندد دمنده سپهدار طوس
دهستان و گرگان و آن بوم و بربگیرد برآرد به خورشید سر
من اندر پی طوس با پیل و گاهبه یاری بیایم به پشت سپاه
تو از جنگ پیران مبرتاب رویسپه را بیارای و زو کینه‌جوی
چو هومان و نستیهن از پشت اویجدا ماند شد باد در مشت اوی
گر از نامداران ایران نبردبخواهد بفرما وز آن برمگرد
چو پیران نبرد تو جوید دلیرمکن بددلی پیش او شو چو شیر
به پیکار مندیش ز افراسیاببه جای آر دل روی از او برمتاب
چو آید به جنگ اندرون جنگجوینباید که برتابی از جنگ روی
بر ایشان تو پیروز باشی بجنگنگر دل نداری بدین کار تنگ
چنین دارم اومید از کردگارکه پیروز باشی تو در کارزار
همیدون گمانم که چون من ز راهبه پشت سپاه اندر آرم سپاه
بر ایشان شما رانده باشید کامبه خورشید تابان برآورده نام
ز کاوس وز طوس نزد سپاهدرود فراوان فرستاد شاه
بر آن نامه بنهاد خسرو نگینفرستاده را داد و کرد آفرین
چو از پیش خسرو برون شد هجیرسپهبد همی رای زد با وزیر
ز بس مهربانی که بد بر سپاهسراسر همه رزم بد رای شاه
همی گفت اگر لشکر افراسیاببجنباند از جای و بگذارد آب
سپاه مرا بگسلاند ز جایمرا رفت باید همینست رای
همانگه شه نوذران را بخواندبفرمود تا تیز لشکر براند
به سوی دهستان سپه برکشیدهمه دشت خوارزم لشکر کشید
نگهبان لشکر بود روز جنگبه جنگ اندر آید به سان پلنگ
تبیره برآمد ز درگاه طوسخروشیدن نای رویین و کوس
سپاه و سپهبد برفتن گرفتزمین سم اسبان نهفتن گرفت
تو گفتی که خورشید تابان به جایبماند از نهیب سواران به پای
دو هفته همی رفت ز آن سان سپاهبشد روشنایی ز خورشید و ماه
پراگنده بر گرد کشور خبرز جنبیدن شاه پیروزگر
چو طوس از در شاه ایران برفتسبک شاه رفتن بسیچید تفت
ابا ده هزار از گزیده سرانهمه نامداران و کنداوران
به نزدیک گودرز بنهاد رویابا نامداران پرخاشجوی
ابا پیل و با کوس و با فرهیابا تخت و با تاج شاهنشهی
هجیر آمد از پیش خسرو دمانگرازان و خندان و دل شادمان
ابا خلعت و خوبی و خرمیتو گفتی همی برنوردد زمی
چو آمد به نزدیک پرده‌سرایبرآمد خروشیدن کرنای
پذیره شدندش سران سر به سرزمین پر ز آهن هوا پر ز زر
چو خیزد به چرخ اندرون داوریز ماه و ز ناهید وز مشتری
بیاراست لشکر چو چشم خروسابا زنگ زرین و پیلان و کوس
چو آمد بر نامور پهلوانبگفت آنچ دید از شه خسروان
نوازیدن شاه و پیوند اویهمی گفت از رادی و پند اوی
که چون بر سپه گستریده است مهرچگونه ز پیغام بگشاد چهر
پس آن نامهٔ شهریار جهانبه گودرز داد و درود مهان
نوازیدن شاه بشنید ازویبمالید بر نامه بر چشم و روی
چو بگشاد مهرش به خواننده دادسخنها بر او کرد خواننده یاد
سپهدار بر شاه کرد آفرینبه فرمان ببوسید روی زمین
ببود آن شب و رای زد با پسربه شبگیر بنشست و بگشاد در
همه نامداران لشگر پگاهبرفتند بر سر نهاده کلاه
پس آن نامهٔ شاه، فرخ هجیربیاورد و بنهاد پیش دبیر
دبیر آن زمان پند و فرمان شاهز نامه همی خواند پیش سپاه
سپهدار روزی‌دهان را بخواندبدیوان دینار دادن نشاند
ز اسبان گله هرچ بودش به کوهبه لشکرگه آورد یکسر گروه
در گنج دینار و تیغ و کمرهمان مایه‌ور جوشن و خود زر
به روزی‌دهان داد یکسر کلیدچو آمد گه نام جستن پدید
برافشاند بر لشکر آن خواستهسوار و پیاده شد آراسته
یکی لشکری گشن بر سان کوهزمین از پی بادپایان ستوه
دل شیر غران از ایشان به بیمهمه غرقه در آهن و زر و سیم
بفرمودشان جنگ را ساختندل و گوش دادن به کین آختن
برفتند پیش سپهبد گروهبر انبوه لشکر به کردار کوه
بر ایشان نگه کرد سالار مردزمین تیره دید آسمان لاژورد
چنین گفت کز گاه رزم پشیننیاراست کس رزمگاهی چنین
به اسب و سلیح و به سیم و به زربه پیلان جنگی و شیران نر
اگر یار باشد جهان‌آفریننپیچیم از ایدر عنان تا به چین
چو بنشست فرزانگان را بخواندابا نامداران به رامش نشاند
همی خورد شادی‌کنان دل به جایهمی با یلان جنگ را کرد رای
به پیران رسید آگهی ز این سخنکه سالار ایران چه افگند بن
از آن آگهی شد دلش پرنهیبسوی چاره برگشت و بند و فریب
ز دستور فرخنده رای آنگهیبجست اندر آن کینه جستن رهی