گنج

شمارهٔ ۵ - ترکیب‌بند در عشق عرفانی

۹۹ بیت
ای دل بیا که دست ردی بر جهان زنیمسنگ از زمین کنیم و به فرق زمان زنیم
روشن نگشت از ورق خور سواد کساین لوح ساده را به سر آسمان زنیم
از چشم مست ساقی جامی طلب کنیمچون شیشه خنده بر می چون ارغوان زنیم
زین بار هستیی که گرانی کند به ماخود را سبک کنیم و به رطل‌ گران زنیم
آخر ز دور گردون چون پیر می‌شویمحیف است پشت پای به بخت جوان زنیم
یک سر سری به بحر تفکّر فرو بریمو آنگه زنخ به مایة دریا و کان زنیم
آریم تازه تازه برون گوهر سخنهر چند بی‌بهاست، در رایگان زنیم
اول به عشوه از دو جهان دلبری کنیموآنگه چو چشم یار به صف‌های جان زنیم
از یمن ضرب ناخن تأثیر فکرهابس سکّة خراش به نقد روان زنیم
با بخت بد ستیزه اگر رو دهد دلیرخود را به قلب لشکر هندوستان زنیم
از آستین همّت گردون‌نورد خویشدستی برون کنیم و بجوییم مرد خویش
جانم ز غصّه‌های جهان دردپرورستدل از غبار کینة دوران مکدّرست
کو روی تازه‌ای که برآید به کام دلکاین آفتاب هرزه در ابر مکرّرست
شاید گر التفات کند لطف دلبریکش آفتاب، عاشقِ از ذرّه کمترست
شوخی که ظاهرست ز لعلش معاینهکان نمک که تعبیه در تنگ شکّرست
مستی که در ستیزه‌گه تُرکِ غمزه‌اشصد فتنه در شکنجة زلف معنبرست
چون تیغ ناز برکشدش غمزه از نیامبر هر طرف نگاه کنی جلوة سرست
در قتل عاشقانش کجا فکرِ خونبهاستخاک درش به خون شهیدان برابرست
در جلوه‌گاه غمزة او از خدنگ نازهر آرزو که می‌طلبد دل، میسّرست
با یاد زمزم لب حسرت‌فزای توتا حشر آب در دهن حوض کوثرست
در عرض گاه جلوة حسن آفتاب رابر رخ خراش ناخن او سکّة زرست
طفل است و خاطری نتواند نگاه داشتدل می‌برد ولیک نداند نگاه داشت
ماهی که آفتاب ندیدست روی اوچون غنچه باد هم نشنیدست بوی او
از مثل او سخن مکن ای دل که این سخنآیینه هم نیارد گفتن به روی او
رویی چنانکه گویی مشّاطه می‌کندهر صبحدم به چشمه خور شستشوی او
خورشید را به او نرسد لاف همسریکاین شیشه‌ایست پر شده هم از سبوی او
گل پاره پاره شد ز غم رشگِ تازه، بازاز بلبلان شنیده مگر گفت‌وگوی او
گر در جهان به هم نرسد مثل او دگراین آفتاب هرزه کند جستجوی او
وصلش به آروز به کسی کی رسد که هستصد خون دل به گردن هر آرزوی او
ای برهمن به کیش بت خود چنان مناززنّار بسته است مگر پیش موی او
مرغ فگار، زحمت بال و پرت مدهبر گرد او نمی‌رسی از بیم خوی او
از نشئه دم زند چو لب او شراب چیست!وز رخ چو پرده برفکند آفتاب چیست!
ای ملک دل مسخّر روی چو ماه توخورشید سایه‌پرور زلف سیاه تو
صف‌های دل شکستی و این طرفه‌تر که هستحسن ترا ظفر ز شکستِ کلاه تو
خورشید عاشقی کندش تا به روز حشرهر ذرّه کو بلند شد از جلوه‌گاه تو
هر گه به عزم جلوه برون تازی آفتابخود را ضعیف سازد کافتد به راه تو
دست از ستم مدار که فردا به روز حشردر گردن شهید تو باشد گناه تو
طفلیّ و صرفه‌ای نبرد از تو آفتابچون چارده شوی که برآید به ماه تو
دامن نگیردت به جزا خون هیچ‌کسگر این نگاه گرم بود عذرخواه تو
خورشید تیغ بسته ز یک گوشه سر زندحسن تو چون دهد به تو عرض سپاه تو
همتای تو به عالم بالا و پست نیستمثل تو در بهشت ندانم که هست؟ نیست
خورشید اگر بود رخ بی‌شرم بی‌صفاستشبنم گل‌عذار بتان را خوی حیاست
ای غنچه آبروی حیا را مده به بادرنگ گل نکویی از آب رخ حیاست
در گلستان روی تو ای نوبهار حسنچیزی که آب و رنگ ندارد گل وفاست
ما را نه دل به جا و نه دین از تو و هماننازت به جا کرشمه به جا سرکشی به‌جاست
من می‌کشم جفای تو تا زنده‌ام ولیکدر مردنم خلاصی ازین درد و غم کجاست
تو شیرخواره بودی و من بودم آشناتخونخواره چون شدی؟ همه بیگانگی چراست؟
خون می‌خورم زدست تو ای طفل شیرخوارشیرت به خون بدل چو شود قسمتم چهاست
تیری است از تو دربن هر موی و شکوه نیستخود گو که تاب جور تو زین بیشتر کراست؟
هر روز از تو آب رخی می‌رود به باداینها سزای آن که به شبها غم تو خواست
پا از طلب نمی‌کشم اما نمی‌شودکار دل شکسته ز زلف کج تو راست
این زخم خون‌چکان که دلم تازه خورده استچون آب روشن است که تیغ تو کرده است
هر شامگه که جلوه نماید جمال توخور در زمین فرو رود از انفعال تو
چشم از تو برنداشته‌ام در تمام عمریا خود تو بوده‌ای به نظر، یا خیال تو
در حشر سرخ‌رویی اهل گنه ازوستهر خون عاشقی که شود پایمال تو
با غیر باده می‌ خوری ای مه چه می‌کنی!خونی که خورده‌ای نکنم گر حلال تو
طفلی هنوز صرفة نازی نگاه‌داربگذار تا که بدر برآید هلال تو
دیروز ماه بودی و امروز آفتاببهتر ز یکدگر گذرد ماه و سال تو
بارش گل تجلّی و بر آتش کلیمنسبت به نخل طور رساند نهال تو
حسن از تو دست باز ندارد که دیده استفال سعادت از رخ فرخنده فال تو
در عهد خوبرویی تو آفتاب و ماهسوگند می‌خورند به جاه و جلال تو
جانا ستیزة تو ندارد نهایتیجور و جفا خوش است ولی تا به غایتی
روز سیاه بنگر و شب‌های تار مناینست بی‌تو روز من و روزگار من
از سینه‌ام چو شعلة فانوس روشن استسوز نهان من ز دل بی‌قرار من
چون آستان فتادة این درگهم که هستخاک در تو آبِ رخ اعتبار من
یک‌ دم نشین به ناز به پیشم که تا نهددوران جزای صبر مرا در کنار من
بگشا به خنده آن لب شیرین چه می‌شودگر غنچه‌ای شکفته شود از بهار من؟
ای خوبتر ز پارِ تو امسال، از چه روستامسال من ز عشق تو بدتر ز پار من؟
از خاک درگه تو چو دورم کند به زوربخت زبون و طالع ناسازگار من
شادم ازین که بر در و دیوار کوی تومانَد ز خون دیدة من یادگار من
سیر از جفا نشد نگه عشوه‌ساز تواز جوی زخم آب خورد تیغ ناز تو
کی یوسف این طراوت و روی چو ماه داشتاین شیوة تبسّم و طرز نگاه داشت
این ناز و این کرشمه و این چشم و این نگاهدر عهد تو چه‌گونه توان دل نگاه داشت!
من کوه کندم از مژه در عاشقیّ و تولیکن کجا به پیش تو مقدار کاه داشت
شد کور دیده بی‌تو مرا، یاد آن به‌خیرکاین چشم توتیائی از آن خاک راه داشت
عشّاق بوده‌اند ولی کس چو من کجااین روزگار تیره و بخت سیاه داشت؟
صد بار سوختیّ و تسلّی نمی‌شویمسکین دلم به کیش تو چندین گناه داشت
هرگز کسی ندیده رخت بی‌نقاب زلفخورشید من همیشه به سایه پناه داشت
چشمت به غمزه ریخت اگر خون عاشقاناز هر نگاه گرم تو صد عذرخواه داشت
ناید به هم ز ذوق لب خون‌چکان زخمتا خنجر تو کرد زبان در دهان زخم
ای آفتاب را ز درت چشمِ توتیادر کوچة تو سرمه‌فروشی کند صبا
هر ذرّه آفتابِ دگر زآستان توصد آفتاب بر سر کوی تو خاک پا
کفر از شکست زلف تو اسلام را شکستنوعی که سبحه از غم زنّار شد دوتا
ز آشوب جادوی سر زلف ترا بودصد فتنه دست بسته به هر حلقه مبتلا
از آرزوی دیدن روی تو آسمانهر صبح آورد زر خورشید رونما
دل را به بند خانة تاریک زلف توهر حلقه‌ای ازوست یک روزن بلا
دور و درازی ره زلف توام گداختصد عمر طی شد و نپذیرفت انتها
گرمی مکن به خار و خس شعله بیش ازینترسم که چون سپند جهانی ز خود مرا
دستم به دامنت نرسد لیک خون مندر حشر هم عجب که کند دامنت رها
چشم تو از نگه چو مرا منفعل کندخون مرا چو آب به تیغت بحل کند
پنهان چه‌سان کنم که دلم مهربان تستاین پیچشم تمام ز موی میان تست
یک دل به سینه دارم و چندین هزار کاماین‌ها همه به عهدة لطف نهان تست
کس ناز را به خوبی آن ابروان نکردتیری است این‌که در خور زور کمان تست
من تشنه‌لب چه‌گونه نمیرم که لعل نابسیراب حسرت لب گوهرفشان تست
تیر قضا که بر سر کس بی‌گمان رسدتفسیر ناوک نگه ناگهان تست
از صد یکی به جای نیاری یقین ماستآن وعده‌ای که با دل ما در گمان تست
یک بلبلی به باغ تو نگذارد از ستماین ناز تندخوی تو گر باغبان تست
کار گشایش دل تنگ حزین مندر بند یک گشادگی ابروان تست
از شکوه بس کنم که دل یار نازکستخوی کرشمه نازک و بسیار نازکست