گنج

شمارهٔ ۴ - ترکیب‌بند در رثای محمدعلی نام از شاگردان فیاض

۳۸ بیت
تا کی درون سینه نگهدارم آه رارفتم سیه کنم رخ خورشید و ماه را
تا کی سپه به دشمنی ما کشد سپهرای ناله جمع کن سپه اشک و آه را
تا کی فلک ببندد راه گریز ماما هم بزور گریه ببندیم راه را
از یکدیگر نمی‌گسلد موج ماتممصد کوه بسته است به پا برگ کاه را
شد وقت آنکه چون مژه از نو مصیبتیدر کسوت عزا بنشانم نگاه را
روزم که بد سیاه کنون تازه کرده استبر من سیاه‌تر شب و روز سیاه را
صرع زمانه را که تواند علاج کرداکنون که برد حادثه حکمت پناه را
وه کان هزبر بیشة دریا دلی نماندآن میرزای دهر محمّد علی نماند
با آفتاب مهر رخش بود پنجه‌تابگفتی به روی گل سخن تلخ چون گلاب
می‌خواست زینب چمن خلد، روزگاراز گلشن زمانه از آن کردش انتخاب
رفت از سرای فانی سوی سرای خلدشد جانب زلال ازین منبع سراب
این تنگنا لیاقت منزگلهش نداشتزانرو سوی جهان دگر تاخت از شتاب
آن نوجوان مردمی از دهر چون برفتنه در جوانی آب و نه در مردمیست تاب
می‌ماند اگر دو سال دگر بر سریر عمرمی‌دیدی آدمی که برآید برآفتاب
در دانش و کمال به حدیّ که بی‌نظیرگفتی سؤالِ نامده در لفظ را جواب
بر هم زن زمانه و آشوب شهر بودشاگرد من نبود که استاد دهر بود
افسوس کان یگانه ازین خانه رخت بستاین گوژپشت بین که چه سان پشت ما شکست
صد حیف از آن فطانت و آن فهم و (آن) ذکاافسوس از آن لطافت طبع بلند دست
می‌بود اگر به دولت چندی درین جهانمی‌دیدی آدمی به کجا می‌کند نشست
هشیار مانده بود درین بزم بیهشانهموار رفته بود در این ره بلند و پست
ای نور دیدة مه و خورشید، بی تو نیستنه مهر روزپرور و نه ماه شب‌پرست
ذوقی نماند بی‌ تو جهان خراب راگو آسمان سیاه کند آفتاب را
رفتی تو لیک نام نکو یادگار ماندحرف ترت چو دیدة ما آبدار ماند
رفتی تو از میان (و) دل سخت جان مابر خاک مرقد تو چو سنگ مزار ماند
بودی صفای آینة دهر و من غباراز آبگینه رفت صفا و غبار ماند
در باغ بی‌حضور تو یک غنچه وانشداین عقده سخت در دل تنگ بهار ماند
می‌راند روزگار عنان بر عنان توآخر تو پیش تاختی و روزگار ماند
بودی عیار نیک‌نهادی درین جهانرفتی و نقد نیک‌وشی بی‌عیار ماند
بودی گل کنار محبّان و دوستانرفتی و خون دیده چو گل در کنار ماند
ما بی‌تو دوستان همه خود را تبه کنیمتا روزگار خویش به ماتم سیه کنیم
روزی که می‌شد تو کجا بودم آه منکز پرده‌های چشم ترا کردمی کفن
تو بودی و نبود مرا روی روزگارمن زنده در جهان و نباشی تو! وای من
جز من که زنده مرده شدم در فراق تودر زندگی ندیده کسی مرگ خویشتن
در باغ دهر تا تو چو گل ریختی به خاکچون غنچه با هزار زبان دوختم دهن
تا رفته‌ای ز سلسلة اهل علم، چرخکرد از سواد لفظ سیه، خانة سخن
گل از فراق روی تو چون خار بر درختسرو از مصیبت تو فرو رفت در چمن
بلبل ز فرقت گل روی تو ناله‌سازدر هجر سرو قد تو قمریست نغمه‌زن
در هجر روی مهوشت ای سرو بوستاننه دشمنان گذاشته‌ای و نه دوستان