شمارهٔ ۳ - ترکیببند در رثای حضرت سیدالشهدا (ع)
عالم تمام نوحهکنان از برای کیست؟دوران سیاهپوش چنین در عزای کیست؟
نیلی چواست خیمة نه توی آسمان؟جیب افق دریده زدست جفای کیست؟
دیگر غم که گونه خورشید را شکست؟بر روی مه خراش کلف زابتلای کیست؟
از غم سیاه شد در و دیوار روزگاراین تیرهفام غمکده ماتمسرای کیست؟
این صندلی مخمل مشکین به روی چرخکز شهریار خویش تهی مانده، جای کیست؟
خون شفق به چهرة ایام ریختندگلهای این چمن دگر از خار پای کیست؟
خون در تنی نماند و همان گریه در تلاشپیچیده در گلوی نفس هایهای کیست؟
از استماع ناله دل از کار میروداین نیش داده سر به رگ جان، نوای کیست؟
دلها کباب گشت و درونها خراب شداین آه دردناک دل مبتلای کیست؟
بر کف نهادهاند جهانی متاع جاندعوی همان بهجاست مگر خونبهای کیست؟
سر تا سر سپهر پر از دود ماتم استآخر خبر کنید که اینها برای کیست؟
گویا مصیبت همه دلهای مبتلاستیعنی عزای شاه شهیدان کربلاست
آن شهسوار معرکة کربلا حسینمهمان نورسیدة دشت بلا حسین
گلدستة بهار امامت به باغ دینآن نخل نازپرور لطف خدا حسین
آن خو به ناز کردة آغوش جبرئیلآن پارة دل و جگر مصطفی حسین
آن نور دیدة دل زهرا و مرتضییعنی برادر حسن مجتبی حسین
افتاده در میانة بیگانگان دینبیغمگسار و بیکس و بیآشنا حسین
شخص حیا و خستة خصمان بیحیاکان وفا و کشتة تیغ جفا حسین
آن خواندة بهرغبت و افکندة به جوردر دست کوفیان دغا مبتلا حسین
از کوفیان ناکس و از شامیان دوندر کربلا نشانة تیر بلا حسین
از دشمنان شکسته به دل خار صد جفاوز دوستان ندیده نسیم وفا حسین
مانند موج لاله و گل در ره نسیمبر خون خویشتن زده پر دست و پا حسین
آنک جفای دشمن و اینک وفای دوستبیبهره هم ز دشمن و هم دوست یا حسین
زین درد پایِ عشرت دنیا به خواب رفتاین گرد تا به آینة آفتاب رفت
گر صرف ماتم شه دوران شود کم استهر گریهای که وقف بر اولاد آدم است
جا دارد ار چو ابروی خوبان شود سیاهاین طاق سرنگون، که هلال محرم است
از بار غم خمیده قد ماه نو، بلیپشت سپهر نیز ازین غصهها خم است
آوخ ز گریهخیزی این درد گریهسوزهر دیده گشت خشک همان دجله یم است
ماه محرم آمد و عشرت حرام گشتباز اول مصیبت و باز اول غم است
باز آن دمست آنکه ز بس رستخیز خلقافتند در گمان که قیامت همین دم است
زین غصه بسکه خاطر خورشید تیره شدصبحی که سر زند ز افق، شام ماتم است
تا روزگار دل همه آه پیاپی استتا شب مدار دیده به اشک دمادم است
در پیش موج گریه زمین را چه اعتباراین سیل را معامله با عرش اعظم است
در دشت دل قیامت دلهای مرده کرداین نالة گرفته که با صور توأم است
چون اهل دل متاع غم دل کنند عرضدردی است اینکه بر همه دردی مقدم است
آوخ که عمر خنده شادی تمام شدجز آب شور گریه به مردم حرام شد
هر سال تازه خون شهیدان کربلاچون لاله میدمد ز بیابان کربلا
این تازهتر که میرود از چشم ما برونخونی که خوردهاند یتیمان کربلا
آمد فرود و جمله به دلهای ما نشستگردی که شد بلند به میدان کربلا
این باغبان که بود که ناداده آب چیدچندین گل شکفته ز بستان کربلا
گلبن به جای گل دل خونین دهد به بارخون خورده است خاک گلستان کربلا
آه از دمی که بیکس و بییار و همنشینتنها بماند رستم دستان کربلا
داد آن گلی که بود گل دامن رسولدامن به دست خارِ بیابان کربلا
گشتند حلقه لشکر افزون ز مار و مورخاتم صفت به گرد سلیمان کربلا
خون خورد تیغ تیز که در یک نفس براندآبی به حلق تشنة سلطان کربلا
آبی که دیو و دد همه چون شیر میخورندآل پیمبر از دم شمشیر میخورند
از موج گریه کشتی طاقت تباه شدوز دود آه خانة دلها سیاه شد
تا بود در جگر نم خون وقف گریه شدتا بود در درون نفسی صرف آه شد
زین غم که سرخ شد رخ شهزادگان به خونباید سیاهپوش چو بخت سیاه شد
تنها نه گرد غصّه به آدم رسید و بساین غم غبار آینة مهر و ماه شد
پیغام درد تا برساند به شرق و غربپیک سرشک هر طرفی روبهراه شد
ایّام تیره شد چو محرّم فرا رسیداین ماه داغ ناصیة سال و ماه شد
خورشید کرد دعوی ماتم رسیدگیرنگ شکسته بر رخ روشن گواه شد
هر کس که گریه کرد درین مه ز سوز دلجبریل شد ضمان که بری از گناه شد
فردا چو گل شکفته شود پیش مصطفیرویی که اندرین دهه همرنگ کاه شد
در گریه کوش تا بتوانی که در خورستعذر گناهِ عمرِ ابد دیدة ترست
فریاد از دمی که شهنشاه دین پناهدر بر سلاح جنگ فروزان چو برق آه
آمد برون ز خیمه وداع حرم نمودبا خیل درد و حسرت و با خیل اشک و آه
بیاهتمام حضرت او اهل بیت شرعچون شرع در زمانة ما مانده بیپناه
از دود آه اهل حرم شد سیاهپوشچون خانههای اهل حشم خیمهها سیاه
این یک نشسته در گل اشک از هجوم دردآن یک فتاده از سر حسرت به خاک راه
اشک یکی گذشته ز ماهی ازین ستمآه یکی رسیده ازین غصّه تا به ماه
زین سوی شه ز خون جگر گشته سرخرویزآن سوی مانده خصم سیهکار روسیاه
چشمی به سوی دشمن و چشمی به سوی دوستپایی به ره نهاده و پایی به بارگاه
غیرت کشیده گوشة خاطر به دفع خصمحیرت گرفته این طرفش دامن نگاه
آتش رکاب گشته در اندیشه فکر جنگسیماب جلوه کرده رگ و ریشه عزم راه
پایش رکاب خواهش و دستش عنانطلبتن در کشاکش حرم و دل به حرب گاه
بگرفت دامن شه دین بانوی حرمفریاد برکشید که ای شاه محترم
دامنکشان چنین ز بر ما چه میروی!ما را چنین گذاشته تنها چه میروی!
بنگر که در غم تو فتادیم در چه روزای غمگسار مونس شبها چه میروی!
اولاد فاطمه همگی بیکسند و زارای نور دیدة دل زهرا چه میروی!
ما پایبند صد غم و دردیم هر زمانپنهان چه میخرامی و پیدا چه میروی!
دانی که بیکسیم و غریبیم و عاجزیمما را چنین فکنده به صحرا چه میروی!
تو ناخدای کشتی شرع پیمبریکشتی دین فکنده به دریا چه میروی!
در پیش دشمنان که فزونند از شمارچون آفتاب یک تن تنها میروی!
صد جان و دل در آتش فرقت کباب شدای مرهم جراحت دلها چه میروی!
ای یادگار یک چمن گل، درین چمناز پیش بلبلان تمنّا چه میروی!
در دست دشمنان ستمکار نابکارافتادهایم بیکس و تنها چه میروی!
نه محرمی، نه غمخور و نه یار و همدمیبیچاره ماندهایم خدا را چه میروی!
آن لحظه گلبن غم آل نبی شکفتآن شاه رو به جانب اولاد کرد و گفت
کای اهل بیت: چون سوی یثرب گذر کنیداوّل گذر به تربت خیرالبشر کنید
پیغام من بس است بدان روضه اینقدرکاین خاک را به یاد من از گریه تر کنید
آنگه به سوی تربت زهرا روید زارآنجا برای من کف خاکی به سر کنید
وآنگه روید بر سر خاک برادرمآن سرمه را به نیّت من در بصر کنید
وآنگه به آه و نالة جانسوز دل گسلاحباب را ز واقعة من خبر کنید
گویید: کان غریب دیار جفا حسینگردید کشته، چارة کار دگر کنید
ای دوستان؛ چو نام لب خشک من بریدبر یاد من ز خون جگر دیده تر کنید
هر گه کنید یاد لب چون عقیق مناز اشکِ دیده دامن خود پرگهر کنید
هر سال چون هلال محرم شود پدیدبنشسته در مصیبت من گریه سر کنید
هر ماتمی که تا به قیامت فرا رسددر صبر آن به واقعة من نظر کنید
در محنت مصیبت دور و دراز منهر محنتی که روی دهد مختصر کنید
از شیونی که در حرم آنگه بلند شددلهای قدسیان همگی دردمند شد
بعد از وداع کان شرف خاندان آلآهنگ راه کرد سوی معرض قتال
ذوق شهادتش به سر افتاد در شتاببا شوق در کشاکش و با صبر در جدال
اندیشة لقای الهیش در نظرتمهید پادشاهی جاوید در خیال
در بر کشیده آن طرفش شوق باب وجَدّدامن کشیده این طرف اندیشة عیال
تیغی چو برق در کف و تنها چو آفتابچون تیغ رو نهاد بدان لشکر ضلال
ناگه زخیمههای حرم بیشتر ز حدّآمد صدای ناله و افغان به گوش حال
برگشت شاه دین و بپرسید حال چیست؟گفتند ناگهان که فلان طفل خردسال
از قحط آب گشته چو ماهی به روی خاکوز ضعف تشنگی شده چون پیکر هلال
بگریست شاه و بستدش از دایه بعد از آنآورد در برابر آن قوم بد فعال
گفت: ای گروه بدکنش این طفل بیگناهاز تشنگی چو مو شده، از خستگی چو نال
آبی که کردهاید به من بیسبب حرامیک قطره زآن کنید بدین بیگنه حلال
پس ناکسی ز چشمة پیکان خون چکانآبی به حلق تشنة او ریخت بیگمان
زان آتش ستم که برافروخت روزگاردلهای خلق سوخت چه پنهان چه آشکار
افتاد در ملایک هفت آسمان خروشبگریستند جن و پری جمله زار زار
شد آبِ بیقرار زمینگیر همچو کوهشد خاکِ پرثبات سبکخیز چون غبار
پیچیده دود در دل آتش ازین ستمشد باد خاک بر سر و شد آب خاکسار
برخاست گرد تا برد این قصّه را به عرشبرخاست باد تا برد این غم به هر دیار
از سیلِ گریه خانة افلاکیان خرابوز نیش ناله سینة روحانیان فگار
از طعنة ملامت روحانیان بسوختگوی زمین در آتش غیرت سپندوار
روحانیان پاک ازین غصّه خون شدنددلهای دردناک چه گویم که چون شدند؟
بار دگر که سرور جانبخش دلستانآمد به قصد حملة آن قوم بیکران
پوشید درع احمد مختار در بدنبربست تیغ حیدر کرّار برمیان
در بر زره ز جعفر طیّار یادگاربر سر عمامه از حسن مجتبی نشان
تیغی چو برق تند و سمندی چو شعله چستبگرفته آب در کف و آتش به زیر ران
آبی به رنگ شعلة آتش زبانهدارامّا به گاه حملة دشمن زبان مدان
شد آب و در ربود مرآن مشت خار و خسشد آتش و فتاد در آن جمع ناکسان
کرده چو شعله از تف سینه زبان برونوزتشنگی عقیق لب آورده در دهان
گر آب بستهاند از آن لعل لب چه باکخود تشنگی به لعل چسان میکند زیان!
شد جان به تاب از تف جانسوز تشنگیخون شد چو آب از بن هر تار مو روان
افتاد همچو پرتو خورشید بر زمینچون موی خویش گشته پریشان و ناتوان
آن دم چرا سپهر برین سرنگون نشد!وین کشتی هلال چرا غرق خون نشد!
بر خاک شاهزاده چو از پشت زین فتادخورشید آسمان ز فلک بر زمین فتاد
صحرای راز خار سنان در جگر شکستدریای راز موج گره بر جبین فتاد
آواز ناقه تا فلک هفتمین رسیدفریاد ناله در فلک هشتمین فتاد
برگشت روزگار و دگر گشت کار و بارشد بر فلک زمین و فلک بر زمین فتاد
بنیاد شرع را همه ارکان خراب شدبس رخنهها به خانة دین مبین فتاد
نزدیک شد که کشتی ایمان شود تباهاعز بس که اضطراب به دریای دین فتاد
سیلابِ تند شبهه، چنان سر به دل نهادکز اضطراب رخنه به قصر یقین فتاد
آمد قیامتی به نظر اهل بیت راچون چشم بر سمند شهنشاه دین فتاد
از دیدة رکاب تراوید خون درددر طرّة عنان ز شکن چین به چین فتاد
غوغای عام گریه چنان بر سپهر رفتکز اضطراب لرزه به عرش برین فتاد
در دشت کربلا همه از قطرههای اشکتا چشم کار کرد به لعل و نگین فتاد
هر یک ز اهل بیت نبی با زبان حالگشتند نغمهسنج به مضمون این مقال
رفتی و داغ بر دل پر غم گذاشتیما را به روز تیرة ماتم گذاشتی
رفتی تو شاد و در بر ما تیرکوکبانیک دل رها نکردی و صد غم گذاشتی
رفتی ز سال و مه چون شب قدر در حجابوین تیرگی به ماه محرّم گذاشتی
رفتی چو آفتاب ازین تیره خاکدانروز سیه به مردم عالم گذاشتی
رفتی تو جانب پدر و جدّ محترمما را غریب و بیکس و پرغم گذاشتی
رفتی ز بحر غصّة دیرینه برکنارما را غریق اشک دمادم گذاشتی
جنّ و ملک ز هجر تو در گریهاند و سوزتنها نه داغ بر دل آدم گذاشتی
رفتی و روزگار یتیمان خویش راچون موی خویش تیره و درهم گذاشتی
ما را به دست لشکر دشمن غریب و خواربیغمگسار و مونس و همدم گذاشتی
بود اهل بیت را به تو دل خوش ز هر ستمخوش بر جراحت همه مرهم گذاشتی
روح رسول از غم این غصّه خون گریستجان بتول زار چه گویم که چون گریست
آه از دمی که فاطمه فرزند مصطفیآن مادر حسین و حسن سرور نسا
با جیب پارهپاره و با جان چاکچاکدر معجر مصیبت و در کسوت عزا
آید به عرصهگاه قیامت به صد خروشبر کف شکسته گوهر دندان مصطفی
بر فرق سر چو لاله شده موجزن ز خونعمامة به خون شده رنگین مرتضی
از دست راست جامة سبز حسن به دوشوز چپ لباس لعلی سلطان کربلا
آید به وحشتی که فتد زلزله به عرشآید به شورشی که درد صفّ انبیا
افغان گرفته از سر ازین شیوه شنیعفریاد برکشیده ازین جرم و ماجرا
در بارگاه عرش درآید به دادخواستبر دعویش ملایک و جنّ و پری گوا
انداخته به قائمة عرش دست صدقزانو زده به محکمة داور جزا
جبریل مضطرب شود از جرم این عمللرزد به خود پیمبر ازین فعل ناسزا
آن دم جزای این عمل زشت چون شود!در روز حشر حاصل این کشت چون شود!