گنج

شمارهٔ ۲ - ترکیب‌بند در منقبت امیر مؤمنان علی (ع)

۱۷۹ بیت
دیگرم از شکوه زبان پُر شدستباز دل از هر دو جهان پر شدست
رفت که دل بود و زبانم نبودهر سر مویم ز زبان پر شدست
تا به من آن خانه‌نشین دوست شدخانه‌ام از دشمن جان پر شدست
گر دو جهان سود نمایم چه سودچون دل و جانم ز زیان پر شدست
چون نه مکانیّ و نه کونی‌ست دوستکیست کزو کون و مکان پر شدست؟
گردی و امروز تهی شیشه‌اندچیست کزو ظرف زمان پر شدست
ماضی و مستقبل اگر فارغنداز چه قدح جرعة آن پر شدست
دایره در دایره چندین چه بودچون دل مرکز ز میان پر شدست
بحر تهی کاسه‌تر از قطره استگرچه کران تا به کران پر شدست
قالبم از روح تهی کیسه ماندتا که از آن روح روان پر شدست
جوش زمین باز بر افلاک شدخانه‌ام از خانه‌نشین پاک شد
یک سر مو بی‌نفس هوش نیستمن چه بگویم که ترا گوش نیست
منّت آغوش کشیدم ولیآنکه در آغوش در آغوش نیست
روز بروزم ز فزونیست کارامشب من کم ز شب دوش نیست
گرچه ز آلایش یادم بریستاز من آلوده فراموش نیست
گرچه زبان نیست که نامت برمیک سر مویم ز تو خاموش نیست
مرده دلم ماتم دل لازم استبخت بدم هرزه سیه‌پوش نیست
با همه افسردگی دایمیذرّه‌ای از من تهی از جوش نیست
دامن اسباب برافشانده‌امبار بود خانه که بر دوش نیست
چوش دلم ناز فلک برنداشتدیگ مرا حاجت سرپوش نیست
لطف نباشد ستمش هم خوشستکام مرا نیش کم از نوش نیست
چرخ به کینم چه کمان می‌کشد؟این هوس اندازة بازوش نیست
وه که دگر پر شده از حرف مندفتر دریا دل کم ظرف من
دست مرا حسرت دامان مباددرد من آلودة درمان مباد
آنچه درو چرخ فلک عاجزستمشکل عشق است که‌ آسان مباد
هیچ دلی همچو دل جمع مندر سر زلف تو پریشان مباد
پرتو خورشید پریشانیمبر سر من سایة سامان مباد
دهر خرابست ز تعمیر چرخگله به تدبیر نگهبان مباد
روزن خورشید پر از دود شدذرّه تمنّایی جولان مباد
در گرو کشتی نوح است چرخچشم ترم را سر طوفان مباد
فرصت آن نیست که بر سر زنمدست، بدآموز گریبان مباد
چند خلد خار به چشمم ز رشک!دامن آیینه گلستان مباد
جز به ستم کش نرسد جور چرخگوی به اندازة چوگان مباد
میکُشدم یاد وفاهای خویشهیچ‌کس از کرده پشیمان مباد
لطف توام پیشِ تأسّف فکندمهر پدر گرگ به یوسف فکند
چون غم هجر تو ادا می‌کنمگریه جدا، ناله جدا می‌کنم
گریه ز دنبال گره می‌کندهر نفسِ ناله که وا می‌کنم
هست گل بوسة خاک دریخنده که بر آب بقا می‌کنم
از در او گر به بهشتم برندمی‌روم و رو به قفا می‌‌کنم
رفتی و من آنچه نکردم چه‌هاستکاش بیائی که چه‌ها می‌کنم
می‌کشم از یاد قدت ناله‌ایپیرهن سرو قبا می‌کنم
با تو چو دم می‌زنم از اتّحادخویشتن از خویش جدا می‌کنم
مهر ترا می برم آخر به خاکوعدة دیرینه وفا می‌کنم
تربت خود را زنم اشک خویشباغچة مهر گیا می‌کنم
من نیم آن کس که ستیزد به کسدرد دلست اینکه ادا می‌‌کنم
هر که به دشنام نوازد مراتا ابدش شکر دعا می‌‌کنم
مردم و دل غرق تن آسانی استاین چه گرانی چه گرانجانی است؟
باز دل از لطف تو مغرور شدراه ز نزدیک شدن دور شد
دل به وصال تو تسلّی نشستحیف ز ویرانه که معمور شد
دم زدم از مهر رخت ذرّه‌وارهر نفسم هم‌نفس حور شد
آینه‌ام پیش نفس داشتندمشرق آیینه پر از نور شد
هجر توام دلزده از وصل کردلقمه‌ام از بی‌نمکی شور شد
نام اجل چون نبرد دل زمن؟جدول باغم که لب گور شد
سبزة این دشت چها می‌کشددُردی دن بود که انگور شد
کاسة چین شد سر فغفور و بازکاسة چینی سر فغفور شد شد
رو به بیابان شعورم فتادجادة از خود شدنم دور شد
زخمی شمشیر جراحت نیمخونی من مرهم کافور شد
از ازلم تا به ابد یک دم استدهرِ فراخم نفسِ مور شد
قطرگیم بانک به دریا زندموج ثرایم به ثریّا زند
سنگ به ناموس مدارا زدمشیشه شدم بر صف خارا زدم
شیوة آداب کجا من کجا؟راه درازست به پهنا زدم
منّت کشتی غم اسباب داشترخت برافکنده به دریا زدم
موج سبک‌سیر به دریا نزدسینه که من بر دل خارا زدم
شوخی من رخش جلو داده بودمن سرش از گرم روی وازدم
گوی به چوگان نتوان زد چنیناین سرپایی که به دنیا زدم
بس سر افراخته در خاک کردتاج کیانی که منش پا زدم
نشئه تجریدِ دماغم رساستجرعه‌ای از جام مسیحا زدم
با علم ناله درین تیره شبقافلة دشت تمنّا زدم
هیچ‌کس از بیم جوابم ندادحلقه که من بر در غوغا زدم
چشم فرو بسته شدم پیش دوستکوس لمن ملک تماشا زدم
هر که چو من مست و پریشان شوددیده فرو بندد و حیران شود
هیچ‌کسی را خبر از یار نیستاین خبرم بس که خبردار نیست
زان همه هوشم که جهان غافلندخواب حرامست چو بیدار نیست
یک کس از احرام نیامد برونبر در این کعبه مگر بار نیست
رخصت نظّارة دیدار دوستهست ولی قدرت دیدار نیست
طفل سبق‌خوان فراموشیمدرس مرا حاجت تکرار نیست
وه که به بیکاری من در جهانبال و پر مرغ گرفتار نیست
هان نزنی طعنة بیکاریم!زانکه چو بیکاری من کار نیست
عجز من و سرکشی من بلاستکس عبثم در پی آزار نیست
ما به سبکروحی خود می‌پریمپرچه برآریم! که در کار نیست
کس نتوانست پی ما گرفتشوخی ما شوخی دستار نیست
مفت طبیبان مسیحا نفسگر غم ما را سر اظهار نیست
گرنه طبیبم غم بازار داشتبا من و بیکاری من کار داشت
عشق بتان در دل ما خانه کردسیل دگر روی به ویرانه کرد
رفته شکیبم همه بر باد و آهتنگدلی غارت این خانه کرد
پنجة خورشید سیه‌تاب بوددوش مگر زلف ترا شانه کرد؟
شکرِ تزلزل که به پای فشارخرمن امید مرا دانه کرد
تاخت خیالت به دل داغدارمیرحشم میل سیه خانه کرد
داغ ز جان سختی خویشم که بازتیغ ترا زخمی دندانه کرد
هیچ نگیرد به دل من قرارآه، مرا یاد که دیوانه کرد؟
بس که تمنّای تو مغزم گداختکاسة سر را می و پیمانه کرد
دشمنم از هم نتوانست ریختغارت من جلوة جانانه کرد
داغ تمنّای تو در سینه‌امجیب مرا رشک پری خانه کرد
درد ترا در بدنم عمرهاهر سر مو شکر جداگانه کرد
جوش زد امید تو در سینه‌امجلوه‌گه عکس شد آیینه‌ام
ما نه ز دریا نه ز کانیم ماپهن‌تر از کون و مکانیم ما
زادة افلاک و عناصر نئیمشیرة روحیم و روانیم ما
ریختة مُنخُل انجم نییمبیختة جوهر جانیم ما
اصل جهانیم و جهان فرع ماستگرچه جداگانه جهانیم ما
هر که نه آفاقی و نه انفسی استنیک شناسد ز چه کانیم ما
فرقة پردان خودآرا نییمطایفة هیچ ندانیم ما
شیخی ما شوخی در پرده استپیر نماییم و جوانیم ما
نغمة مطرب نشناسیم چیستشیفتة آه و فغانیم ما
لفظ خوش و معنی نازک وشیمگنج دل و نقد زبانیم ما
هر چه سرودیم گزافست و لافهیچ نه اینیم و نه آنیم ما
نه که همینیم، همین هم نییمراست بگوییم همانیم ما
گرچه ضروریم به هر شیخ و شابهیچ نیرزیم هوائیم و آب
چون نفس از ناله به شور افکنیمغلغله در نغمة صور افکنیم
تا به هوای تو توان جان سپردزندگی خضر به دور افکنیم
موسی دل را به تمنّا بریمزلزله در سینة طور افکنیم
وسعت جاه کی و ملک کیاندر بغل دیدة مور افکنیم
طنطنه‌افکن چو به طی رونهیممرده حی گور به گور افکنیم
دیدة نم دیده چو برهم زنیمجلوة طوفان به تنور افکنیم
وصف جمال تو به رضوان کنیمغلغله در زمرة حور افکنیم
از اثر نعرة مستانه‌ایولوله در ملک شعور افکنیم
وز طپش دل به هوای وصالقصر فلک را به قصور افکنیم
رخنه به بام فلک افتد ز بیمچون به جهان گرد فتور افکنیم
بی‌تو ز گل خار درآید به چشمچون به چمن نام عبور افکنیم
آتش مهر از دمم افسرده بادمشعل ماه از نفسم مرده باد
یوسفم و چاه من این جاه منخانة گرگست سر چاه من
بی تو به هر سو که سفر می‌کنمنیست کسی غیر تو همراه من
آنکه زیاد تو نیاید به خویشکیست به غیر از دل آگاه من؟
شکر وفاشان که زمن نگسلدنالة من آه سحرگاه من
تا ابدم گر تو دهی انتظارباد دراز این ره کوتاه من
فیض سبکروحی من چون حباببر سر دریا زده خرگاه من
نیست گناهم که فتادم ز پابود مقدّر شده در راه من
گر نکنم از تو گداییّ وصفپس چه کنم از که کنم شاه من؟
گر به سرم سایه کنی تا ابدمهر برد مایه ز درگاه من
از شرف خاک در تست خضرکاب بقا می‌برد از چاه من
چرخ ز عاجزکشی من خوش استبی‌خبر افتاده ز خونخواه من
شاه ولایت که کند چون مدددهر فرو ریزم ازل تا ابد
چون مدد از شاه ولایت برمهر دو جهان را به حکایت برم
چون شرفش جلوه کند در کلامصد شرف از فیض روایت برم
سدّ ابد سنگ ره من شودگر ره مهرش به نهایت برم
هر دو جهان محو شود در صریحنام ترا گر به کنایت برم
از نم خلقش به جهان قطره‌ایتا ابد از بهر کفایت برم
من چه بگویم که ز بحر کفشفیض کرم تا به چه غایت برم
پادشهی کز در او تا به حشرهر چه برم جمله عنایت برم
از کتب مُنزّله در وصل اوتا به ابد سوره و آیت برم
ذرّه‌ای از مهر رخش در فرنگبس بود ار بهر هدایت برم
خاک در او ندهم گر به فرضدهر ولایت به ولایت برم
ای فلک از جور نترسی که منبر در شه از تو شکایت برم؟
آنکه فرو ریخته زو برگ کفرزندگی دینِ خدا مرگِ کفر
مدح تو چون جلوه‌فشانی کندصفحة مهتاب کتانی کند
ذوق مدیحت به دل از اضطرابموج نفس را خفقانی کند
مهر تو بر دل چو دهد طرح داغهر سر مو لاله‌ستانی کند
ذوق رهت گر نفزاید نشاطریگ چرا رقص روانی کند
گاه تماشای جمالت به دلهر مژه پیغام زبانی کند
بیم نهیب تو چو برگ خزانرنگ فلک را یرقانی کند
یک دو سحر بگذری از آفتاببا تو اگر اسب‌دوانی کند
وصف سمند تو به خاطر گذشتزان قلمم شوخ بیانی کند
فی‌المثل ار جلوه کند در ضمیرنرم‌تر از راز نهانی کند
در ازلش هی نتوان زد مبادتا به ابد گرم‌عنانی کند
در صف میدان زهنرها که هستهر چه به خاطر گذرانی کند
من چه بگویم که چه‌ها می‌کنیهر چه کنی جمله به جا می‌کنی
صاحب من سرور و مولای منداغ غمت زیب سراپای من
وی شده امروز من از مهر توآینة صورت فردای من
بسکه ز سودای تو بالیده‌امدر دو جهان تنگ بود جای من
تا شده‌ام زنده به مهرت شدستجامة جان تنگ به بالای من
تا به رهت جلوه‌کنان می‌رومخار گلستان شده در پای من
دور فلک را ز فروزندگیداغ کند حسرت شب‌های من
پیش رخت تیره شود آفتابدر نظر دیدة بینای من
بحر صفت موج به خود می‌زنمدر طلب گوهر یکتای من
علم تو بس در نفس روزگاردانة مرغ دل دانای من
وصف تو کامی ز بیابان دهدآب لب تشنة گویای من
قطره‌ام اما چو بجوشم به مهرچرخ بود موجة دریای من
دست فلک بسته یداللّهیتچرخ زبون اسداللّهیت
چرخ که با دور زمان می‌روددر ره او چرخ‌زنان می‌رود
رفت و ز پی می‌رودش روزگارگله به دنبال شبان می‌رود
گر نبود مایة مهرش به حشرسود دو عالم به زیان می‌رود
تا در او دید به جایی نرفتدل که جهان تا به جهان می‌رود
جز سخن مهر تو یارب مبادهر چه دلم را به زبان می‌رود
دارم از الطاف تو هر چیز هستلیک سخن در دل و جان می‌رود
زانکه به یاد درت از خویشتندل شد و جان نیز روان می‌رود
در ازل از ذوق تمنّای تورفت دل از خویش و همان می‌رود
ناله‌ام از شوق درت بر فلکمی‌رود و نازکنان می‌رود
هر نفسم از جگر آتشینناله ز دنبال فغان می‌رود
رحم کن آخر که اسیر تراتاب ز دل رفت و توان می‌رود
چند بنالی ز غم ای پرنفسسوختم از درد تو فیّاض‌ بس