گنج

شمارهٔ ۱ - ترکیب‌بند در منقبت مولانا امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام و وداع با خاک نجف

۹۰ بیت
السّلام ای گوهرت دریای عدل و داد و دینذات پاکت نسخة اوصاف ربّ‌العالمین
السّلام ای در شرف بر رفته تا جائی که هستجلوه‌گاه نقش پایت دوش خیرالمرسلین
السّلام ای آنکه باشد تا قیامت عقل راگفته‌ات علم‌الیقین و کرده‌ات عین‌الیقین
حجّت فضل تو بس شاگردی خیرالبشرشاهد علم تو بس استادی روح‌الامین
قادری بر هر چه خواهی زانکه در تحقیق هستدست قدرت، قدرت دست ترا در آستین
از برای اعتصام دل ز اوج معرفتاز شعاع هر کلام آویختی حبل‌المتین
کس نمی‌داند تراور زانکه داند مشکل استفرق کردن رنگ و بوی یاسمین از یاسمین
گر دو عالم منکر فضل تو گردد باک نیستشاهد عدلست در فضل تو قرآن مبین
بهر جاروب سرایت روز و شب دارد سراغهر طرف بال ملک با گیسوان حور عین
گر دو عالم ابر گردد آفتابی آفتابفیض پرتو کم نگردد روز ابر اندر زمین
هر کسی مهر تو دارد خواه دشمن خواه دوستکرده‌ای هر ذرّه را نقش آفتابی بر جبین
گر به دشمن فیض بخشی دم زدن را جای نیسترحمه للعالمینی، رحمه للعالمین
هر که را در هر نفس همدم رسول‌الله بوددر طریق اتّحاد او هم رسول‌الله بود
ای مرا در بیکسی هم مصطفی کس هم تو کسگو دو عالم باش ناکس، کس مرا این هر دو بس
مهر را بی‌خاک پایت نور نبود بر جبینصبح را بی‌مهر رایت برنمی‌آید نفس
هست علم منکشف از فیض علمت مستعارهست عقل مستفاد از نور عقلت مقتبس
بر سر شهد کلامت می‌نمایند اهل هوشجوشش فوج ملک هردم تماشا چون مگس
وز قطار محمل جاه تو از روز ازلنفس کلّی ساربان، ناقه مَلَک، انجم جرس
بیش و کم را در دیار همّتت میزان یکی استکس نمی‌داند درو این بوقبیس است آن عدس
در جهان هر کس که بیند روضة پاک تراآن چنان باشد که بیند کس گلستان در قفس
بر سر آن قبّه گردون آن چنان باشد که گاهبر سر گنبد نهد مرغ آشیان از مشت خس
گر بهشت عدن را معدوم سازد روزگارعاشقان را از بهشت عدن هست آن روضه بس
من سر کوی تو می‌‌خواهم، نمی‌خواهم بهشتنیست عاشق را به غیر از کوی جانان ملتمس
از تو می‌خواهم مراد خود درین کوی مرادگرچه بر من بسته گردون راه سعی از پیش و پس
شکوه کردن از فلک ننگست لیک از شکوه‌اشمی‌توان فریاد کردن چون تویی فریادرس
آنقدر از لطف سرشار توام امیدوارکاندر آن کو تا ابد ایمن شوم از روزگار
ای ز خاک درگهت خورشید زیور یافتهآسمان از ریگ صحرای تو اختر یافته
تا دم محشر ز دست جوهر شمشیر توشاهدان فتح و نصرت زیب و زیور یافته
چهره تا بر خاک درگاه تو سوده آفتابخاک خود را تا ابد زین کیمیا زر یافته
معدن دُر از درت پُر کرده ظرف آبرویکان لعل از درگهت گوگرد احمر یافته
عمرها رضوان مجاور بوده با خاک درتتا برای جنّت خود آب کوثر یافته
آسمان پُر گشته بر گرد سرت تا عاقبتاز فروغ خاطرت خورشید انور یافته
آسمان بر سبزه‌زار همّتت چون کرده سیرقطرة شبنم درو دریای اخضر یافته
بحر هرگه گوهرش سنجیده با درّ نجفگوهر خود را چو جرم مه مکدّر یافته
درگه دولت سرایت کوست اکسیر مرادآسمان آنجا مراد خود مکرّر یافته
قطرة بحر تو دریائیست کز وسعت خردچرخ اعظم را در آن دریا شناور یافته
تربیت خواهم زفیضت چون ز فیض تربیتآهن شمشیر استعداد جوهر یافته
عالم از فیض تو چون هستند سرشار مرادمن چرا باشم مراد خویش کمتر یافته
تا ابد دیدی قضا گرنه ترا دیدی سببنفس کلّی را سترون عقل کلّی را عزب
از فزوده عزّ و شانت عزّ و شان مصطفیگوهر پاکت نمک بر پهن خوان مصطفی
گرچه شد بر مصطفی چند آیه نازل بهر توهست ذاتت آیة نازل به شان مصطفی
از خطاب سلّموا بودی امیرالمؤمنینبا وجود مصطفی هم در زمان مصطفی
نخل شرع مصطفی را فیض سرسبزی زتستای وجود کاملت آب روان مصطفی
قطره‌ای نگذاشتی در چشمه‌سار معرفتچون لب خواهش نهادی در دهان مصطفی
مصطفی قدر تو می‌داند که می‌داند که نیستدر دو عالم چون تو یک کس قدردان مصطفی
قول تو قول پیمبر فعل تو فعل خدازانکه دست قدرت حقّی، زبان مصطفی
مصطفی را چشم حق بین تا ابد روشن به تستزانکه بودی از ازل جان جهان مصطفی
قرت‌العین پیمبر قرت‌العین تو بوداین شرف را کس نبود از امّتان مصطفی
ای که جسمت پاکتر از جان اهل عالمستفیض جسم خویش ده ما را به جان مصطفی
خاندان مصطفی پشت و پناه من بس استای وجود من فدای خاندان مصطفی
گر تو اندازی نظر از روی همت سوی منبازوی زور فلک را بشکند بازوی من
گر نگویم من فدایت یا امیرالمؤمنینپس چه گویم در ثنایت یا امیرالمؤمنین
آنکه باشد جلوه‌گاه نقش پایش دوش عرشدوش می‌ساید به پایت یا امیرالمؤمنین
نفس و روح و تن چه باشد، مال و اهل و زن چه چیزدنیی و عقبی فدایت یا امیرالمؤمنین
آنچه ابر رحمتش خوانند تعبیری ازوستسایة دست دعایت یا امیرالمؤمنین
کان چه خفّت‌ها کشد گر تن به سنجیدن دهدگوهر بحر عطایت یا امیرالمؤمنین
آب گوهر هر طرف طوفان کند چون سرکندبارش ابر سخایت یا امیرالمؤمنین
طول و عرض این جهات ستّه جایت کی سزدعرش بیجا نیست جایت یا امیرالمؤمنین
بازگشتی گر به میدان ازل خواهی نهندتا ابد رو در قفایت یا امیرالمؤمنین
در نظر هر برگ سبزی آسمان دیگرستدر زمین کبریایت یا امیرالمؤمنین
عرش اعظم را نیارد در نظر هر کس رسدبر در دولت‌سرایت یا امیرالمؤمنین
دست بیجا کوته از دامان وصلت چون کنمکس نمی‌دانم به جایت یا امیرالمؤمنین
زنده بودن بی‌توام هر لحظه مرگ دیگرستمن که می‌میرم برایت یا امیرالمؤمنین
عرش باشد آستانی درگه بار تراچینة اول بود نه چرخ دیوار ترا
خوان لاعین رأت مخصوص مهمان شماستهشت جنّت لقمه‌ای از نعمت خوان شماست
بر میا گو آفتاب و دم مزن گو صبحدمآفتاب صبحدم گوی گریبان شماست
ابرها گردیست از راه شما برخاستهآسمان ابری که از دریای احسان شماست
پرورش از امر و از نهی شما دارد بهشتآب جاری اندر آن گلزار فرمان شماست
چون تزلزل گیرد از صور فنا ارکان عرشآنچه ایمن از تزلزل باشد ارکان شماست
نه که قرآنست در وصف شما گویا و بسنامهای آسمانی جمله در شان شماست
از شما بیرون نباشد سرنوشت کایناتآنچه را علم قضا خوانند عنوان شماست
آفتاب ار بازگشت و ماه اگر شق شد چه شدآسمان از روز اول بنده فرمان شماست
گرچه با رضوان جنّت در نزاع افتخارطرفگی‌ها کرد، حق در دست دربان شماست
فیض کاشی را به فیّاض ارکنی احسان رواستزانکه او هم از کمربندان پیمان شماست
در سر کوی شما از ناله کی بندد نفسگر ثناخوانی نمی‌داند غزلخوان شماست
گر به ابرام از شما درمان نخواهم دور نیستزانکه من دردی که دارم عین درمان شماست
چشم درمان از طبیب عشق نتوان داشتندرد را شرطست اینجا به ز درمان داشتن
در وداعت می‌رود صبر و شکیب از دل تمامالسّلام ای صبر و آرام دل و جان السّلام
از در دولت سرایت دل نمی‌آید برونور برون آید به خواهش خواهشش بادا حرام
دل که برخیزد ازین کو بر فلک ناید فرودبر نمی‌تابد شکوه این کبوتر هیچ بام
عالمی گر رو به درگاه نجف دارد چه سودجان عالم راست یعنی جسم پاکت را مقام
من ندانم این زمین را از کجا آورده‌اندکش مشابه نیست دجایی جز حرم در احترام
نسبتی هیچش ندیدم با نجف در هیچ بابهشت جنّت را به پای عقل گردیدم تمام
نوح در کشتی نشست و آمد اینجا بر کنارآدم از جنّت برآمد تا کند اینجا مقام
کعبه را گر با نجف افتد تمثّل نزد عقلعقل نشناسد که آخر این کدام و آن کدام
من زیارت کرده از کوی تو برگشتم ولیروح چون مرغ حرم گرد سرت گردد مدام
لاجعله‌الله آخر عهدنا فی قربکمبل رزقناالعود ثم‌العود الی یوم‌القیام
رفتم از کوی تو با صد درد دل خاکم به سردر طریق مهربانی کس کند این را چه نام
آمدم شامی به درگاه تو صبحی می‌رومآری آری صبح می‌گردد به درگاه تو شام
بر در دولتسرایت هر که می‌ساید جبینتا قیامت جبهه‌اش دیگر نبیند روی چین