شمارهٔ ۶ - قصیدهٔ ترجیع در عشق
بازم سر زلفِ چون کمندیاز هر سویی نهاد بندی
صد کاسة زهر در گلو ریختبازم لب لعل نوشخندی
بر آتشِ آهِ سرکشم سوختاقبال ستارهام سپندی
آشوبِ نگاهِ جادوی تاختبر عرصة طاقتم سمندی
از پیچش تار زلفی آمدبر مهرة دل مرا گزندی
کمسنگترم نموده کاهشاز پیکر صورت پرندی
پیروزترم گرفته خواهشاز پشه به چنگ فیل بندی
چون قافیه تنگ گشت کارماز مصرع قامت بلندی
با دستگهی که ناز داردچون صبر کند نیازمندی!
دیوانگیم بهانهجو شدای ناصح هرزهگوی پندی
کوشیده به عشق برنیایدزو از دل خسته صبر کَندی
چون دسترسم به کام دل نیستمن نیز بر آن سرم که چندی
بنشینم و ترک کام گیرمشاید که به کام دل بمیرم
میکوشم و کوششم بهجا نیستمیگریم و گریهام روا نیست
بیگانة روزگار خویشمدر هیچ دیارم آشنا نیست
تأثیر چهسان کند در آن دلاین خاصیتی که با دعا نیست
گر یار آمد کجا نشیندکز عشق ویم به سینه جا نیست
آسان آسان کجا توان یافتاین جنس وفاست، کیمیا نیست
من بیاو یک نفس نبودماو با من یک نفس چرا نیست!
ظاهر دوریم لیک پنهاناو از دل و دل ازو جدا نیست
خوبان دل ما به زور بردنددر دل دادن گناه ما نیست
لوح از خط آرزوی شستیمدر دل حرفی ز مدّعا نیست
گفتی در دل ز من چه داری؟در دل ز توام بگو چهها نیست؟
در دل زتوام هزار کام استلیکن چو یکی از آن روا نیست
بنشینم و ترک کام گیرمشاید که به کام دل بمیرم
بازم غم عشق در سر افتاددل با هوس غمی درافتاد
از سرزنشم گذشت بالینخار و خسکم به بستر افتاد
غم در دل آتشی برافروختکاتش به دل سمندر افتاد
کردند وداع هم دل و دینچشمم به کدام کافر افتاد؟
زنّارم دست در کمر کردتسبیح به دست و پا درافتاد
آزادی را که صید ما بوددیدار به روز محشر افتاد
بیتابی را که مرغ رامستهم بال شکست و هم پر افتاد
آسایش من چو وعدة یارهر روز به روز دیگر افتاد
خواب خوشم از مژه هراسدآری گذرش به نشتر افتاد
پوشیدن غم چه سود دارد؟چون پرده ز کار من برافتاد
کامی نشود به سعی حاصلاین تجربه خود مکرّر افتاد
گردون به مراد کس نزد گامبا او چو نمیتوان درافتاد
بنشینم و ترک کام گیرمشاید که به کام دل بمیرم
عشق از سر زلفت ای دلارامبر هر طرفم فکنده صد دام
از نشئة زهر چشمت ای شوختلخست همیشه کام بادام
عیشم تلخ است از آنکه هرگزشیرین نکنی لبی به دشنام
با لعل تو غنچه را چه یارابا قد تو سرو را چه اندام
در پیرهن تو برگ گل خاردر انجمن تو شمع بدنام
نتواند کرد در روش کبکهمراهی جلوة تو یک گام
در عشق تو دل چون مرغ بسملتا جان ندهد نگیرد آرام
ز آغاز محبّت تو پیداستکاین شغل نمیرسد به انجام
گل غنچه کند دهن که خواهدبوسد دهن ترا به پیغام
پر وا نکنی به صید و ترسمبر مرغ دل آشیان شود دام
گفتم کنم از تو کام حاصلیا در سر ننگِ دل کنم نام
چون کام نشد میّسر از تومنبعد بر آن سرم که ناکام
بنشینم و ترک کام گیرمشاید که به کام دل بمیرم
ای بزم طرب حرام بیتوعیشم همه ناتمام بیتو
با گشتِ چمن چه کار ما راگل را نبریم نام بیتو
تنها نه دلست بیسرانجامهر پختة ماست خام بیتو
با یاد تو نشئهایست امّاآن نشئه به ما حرام بیتو
هر عیش که با تو کردهام خرجاز من کشد انتقام بیتو
در جلوة کبک نشئهای نیسترفت از یادش خرام بیتو
گل بوی نکرد در گلستانبلبل دارد زکام بیتو
چشمی دارد لباب از خوندر مجلس عیش، جام بیتو
چون کشتیِ سر به باد دادهیکجا نکنم مقام بیتو
گفتم ز تو کام دل برآیدحاصل چو نگشت کام بیتو
بنشینم و ترک کام گیرمشاید که به کام دل بمیرم
ما را نسبی است تا به آدمهر نطفه خمیرمایة غم
بیعشق نرفتهایم یک گامبیدرد نبودهایم یک دم
تا چند فرو خورم غم دلکو آه که سر نهد به عالم
بیگریه چو طفل کم کنم خواببیناله چو شیشه کم زنم دم
آه است دوای عاشق توباد است علاج آتش کم
عشق از دو دلست آتشافروزگل از غم بلبل است درهم
پروانه و شمع هر دو سوزندپروانه تمام، شمع کمکم
بر روی تو خوی عقیقفام استچون برگل و لاله قطرة نم
شادابی گل نگر که رنگشآتش شده در نهادِ شبنم
لطف تو فزاید آتش دلغمخواری تست مایة غم
میخواست که زود به نگردددلسوزی داغ کرد مرهم
کام از تو گرفتن است مشکلتو کام نمیدهی و من هم
بنشینم و ترک کام گیرمشاید که به کام دل بمیرم
زان موی میان و زلف تاریکاز غصّه شدم چو موی باریک
کس رازِ میانِ او نداندزآنروی که نکتهایست باریک
زلفین ترا به دل ربودنپیوسته کند نسیم تحریک
با عشق تو قرب و بعد یکسانتابد خورشید دور و نزدیک
چشمان تو با دلم نسازندجنگ است میان ترک و تاجیک
با آن که در آبِ دیدهام غرقدل بر سر آتش است چون دیگ
داغی که تو سوختی به جانماز مرهم کس نمیشود نیک
مهرم که یقینِ تست دانمهرگز نکند قبولِ تشکیک
زلف تو به روز من نشسته استدر پهلوی آفتاب تاریک
در حبل متین زلفِ اوزنای دل، دستی که سوف یهدیک
جمعی با من شریکِ کامندافزونتر از شمارة ریگ
خواهم که به گوشهای ازین پسبییاد شریک و بیم تشریک
بنشینم و ترک کام گیرمشاید که به کام دل بمیرم
تا با آیینه روی با روستاو آیینه است و آینه اوست
از پشتی رخ خطش زند لافطوطی پس آینه سخنگوست
با عشق به عالمم فراغ استاین سنگم بس که در ترازوست
جا در سر زلف یار دارماز من تا دوست یک سر موست
کی وا شود این گره ز کارم؟تا نازِ ترا گره بر ابروست
پیدا باشد چو گل نهانمچون غنچه نیم که توی بر توست
آبم که ز پاک طینتی نیستچون شیشه حجاب مغز من پوست
عجزست که آفتی نداردفرهاد شهید زور بازوست
هر درد دلی که از تو باشدعیش است که عیشها غم اوست
این بازیها که با سرم کردمنبعد سرم بهراه زانوست
من دوست برای کام جستمچون کام دلم نمیدهد دوست
بنشینم و ترک کام گیرمشاید که به کام دل بمیرم
خورشیدم و تیره روزگارمآیینهام و غبار دارم
چشم تو سیاه کرد روزمزلف تو گره فکند کارم
نه شب دانم نه روز بیتوشرمندة روز و روزگارم
تا دست به گردنم نیاریمن دست ز دامنت ندارم
واماندهترین کاروانمهر چند سبکتر است بارم
تا بیند سوی من خزانمتا بینم سوی او بهارم
تا چشم گشودهام سرشکمتا دست فشاندهام غبارم
از سرکشی و کشاکش توناامّیدم امیدوارم
در مجلس عیش نیست جایمگویا شمع سر مزارم
از همدیم دمی نیاسوداز سایة خویش شرمسارم
با آنکه فزونترم ز خورشیدیک ذرّه نکردی اعتبارم
کام دل من ندادی آخرمن هم چو تو چارهای ندارم
بنشینم و ترک کام گیرمشاید که به کام دل بمیرم
روی تو ز زلف در نقاب استشب پردة روی آفتاب است
با عکس تو دیدة ترم راهم باران و هم، آفتاب است
ما را با یاد آن لب لعلدل در بر شیشة شراب است
در دل جستن ترا درنگ استدر جان دادن مرا شتاب است
آنجا که تو رخش جلوه تازیخورشید به ذرّهای حساب است
گر نافه ز شرم بوی زلفتآهنگ خطا کند صواب است
جانم به هوای کام لعلتلب تشنة چشمة سراب است
از بیم نگاه ترک تازتجانم گرداب اضطراب است
در خواب جمال او ببینیای دل اگرت خیال خواب است
چون کام دل حزینم از تودر بند بهانة جواب است
بنشینم و ترک کام گیرمشاید که به کام دل بمیرم
ای ماندة جستوجوی برخیزوی کشتة آرزوی برخیز
برخیز که رفت فرصت از دستهان از سر گفتوگوی برخیز
بنشین که نسیم صبح برخاستای تشنة آبروی برخیز
چون میوه کام خام بستستاز کام سخن مگوی برخیز
این صورت معنییی نداردزین گلشن رنگ و بوی برخیز
چوگان حوادث از پی تستهان زین میدان چو گوی برخیز
گل با تو سر وفا نداردای بلبل هرزهگوی برخیز
این باغ برِ وفا ندارداز روی گلش چو بوی برخیز
لب تشنة چشمة سبوییمای ساقی ماهروی برخیز
در کشتن من سبب بسی هستای طفل بهانهجوی برخیز
پروانه ز پا نمینشیندای شعلة تندخوی برخیز
زین پیش که گوییم به ناکامکز سر بنه آرزوی، برخیز
بنشینم و ترک کام گیرمشاید که به کام دل بمیرم
روزی که کمان کشی ز قربانبر ما عیدست و عید قربان
حاجت نبود به باغ رفتندر آینه سیر کن گلستان
تا خاطر ما نمیشود جمعزلف تو نمیشود پریشان
آنم که ز کوتهیّ اقبالدستم نرسد به هیچ دامان
در ملک ریاضت است جایماکسیر قناعتم دهد جان
یکروزة پوست تختة فقرهرگز ندهم به تخت ایران
درویشی را نتیجه دارماز نسبت خاک ملک گیلان
از خام فرج قمم دهد آبآتش زندم هوای کاشان
چشمم یارب مباد هرگزمحتاج به سرمهٔ صفاهان
خون میکشدم به خاک شیرازکاصل گهر منست آن کان
در حسرت دوستان تبریزسرخاب کنم روان ز مژگان
خواهم که دهد به وجه دلخواهکام دل من شه خراسان
ور زانکه بدادن چنین کامدر آخرت من است نقصان
بنشینم و ترک کام گیرمشاید که به کام دل بمیرم