گنج

شمارهٔ ۴ - خطاب به قاضی سعید قمی

۴۵ بیت
ای جوهری که درته این هشت نُه بساطچشم خرد ندیده چو تو یک در خوشاب
مینائی سپهر ز خمخانة عقولآورده کم به نشئة طبعت دگر شراب
چرخ از بیاض صنع به عمر دراز خویشبیت بلند طبع ترا کرده انتخاب
هم جوهرت منزّه از آلایش عرضهم گوهرت یگانه‌تر از لعل آفتاب
چون حسن سرفرازی و چون عشق دلنوازای برده هم ز حسن و هم از عشق آب و تاب
ای طبع مستقیم تو سر خطّ هر کمالوی نقش دلپذیر تو سرلوح هر کتاب
شعر ترت که آب گهر می‌چکد ازودر لجّة سراب دهد تشنه را شراب
حیران شوم ز فکر دقیقت که می‌دهدسیرابی خیال تو اندیشه را به آب
رنگینی خیال تو تا موج‌ور نشدبر دست و پا نیافت عروس سخن خضاب
بقراط را ز شرم، تو چون دم زنی ز طبّدر خاک نبض مرده درآید به اضطراب
بیمار را که از تو سؤال دوا کندبهر شفا بس است همین شربت جواب
گر گویمت مسیح چه جای تعجب استشیب زمانه را به نفس کرده‌ای شباب
ای طبع ذوفنون تو مجموعة کمالوی نام سربلند تو سردفتر خطاب
ای آنکه در مدارج دانش فزوده‌ایدر هر فنی به صاحب فن صدهزار باب
خونین دل مرا که به حسرت تپیده استچون قطرة چکیده ز دریای اضطراب
بی‌التفاتیت به زبان، داد شکوه‌ایکز شرم گشته رشتة جان محو پیچ و تاب
باری اگر نه موجب رنجش شود کنمتقریر آن نه بر روش طعن یا عتاب
امّا به جان طبع نزاکت سرشت توکانصاف رو نپیچد از جادة صواب
بوی ستم ز درد دلم می‌توان شنیدزآتش کند تظلّم، دود دل کباب
نازک‌دلی، از آن کنم از درد ناله‌اینازکتر و حزین‌تر از نغمة رباب
نخلی که من به شیرة جان پروریده‌امزهرم چرا به لب نچکاند چو شهد ناب!
شاخی که شبنم گلش از اشک بلبل استآخر چرا نگردد سیخی برین کباب!
شمعی که رخ ز دامن پروانه برفروختپروانه را چرا نشود خانه زو خراب!
من کرده‌ام که شاهد معنی به کام تستبرداشته‌ست دست من این گوشة نقاب
من کرده‌ام که بی‌خودِ صد رنگ باده‌ایاکنون اگر مرا نشناسی چه اضطراب!
من ساقی و تو می‌فکنی مشک در قدحمن مانی و تو نقش چنین می‌زنی بر آب
وقتی که بود در کف من همعنان گذشتاکنون منم پیاده و پای تو در رکاب
گر از حقوق خدمت دیرینه تن زنمباری چه شد محبّت بی‌حد و بی‌حساب؟
گفتی بریده‌ام طمع از استفاده‌اشخم را چه غم که شیشه نخواهد ازو شراب
منع کسی ز من پی ناموس تازه استننگ رخی که بایدش از آینه حجاب
شکر خدا که پردة ناموس عالمی‌ستدامان خواهشم که نیالوده هم به آب
آن کس که طفل مکتب طبعت نمی‌شوددانسته است پاکی ذاتم به آب و تاب
در حیرتم که تجربه هم شاهد تو نیستآخر حکیمی، از در انصاف رو متاب
این شکوة به جای تو از اضطراب، منگرچه نصیحت است ولی دارمش جواب
طوفان عشق و جلوة جسن و شتاب شوقیک ذرّه در کشاکش صد چشمه آفتاب
عشقی که سایه بر سر عالم فکنده استپنهان چه‌سان بماند خورشید و احتجاب!
نشنیده بودم اینکه بود شعله را قرارهرگز ندیده بودم خورشید را حجاب
باشد هوس که شاهد در پرده داشتنورنه ندیده است کسی شعله را نقاب
باری به جرم خواهش اگر گیردم کسیروز حساب پاک نخواهد شد این حساب
پنهان چرا کنم؟ نظرم پاک‌تر ز دلدرهم چرا شوم؟ دل من پاک‌تر ز آب
بر شعله گر ز خار و خس آلایشی رسددامان عشق را ز هوس باشد ارتیاب
من دانم و خدای که در دل مرا چه‌هاستبا هر که کرده‌ام ز ره خواهش انتساب
ظاهر شود نتیجة مهر و محبتّمگر چشم اعتبار بمالی ز گرد خواب
آنرا که احتراز منش می‌دهی به یادای کاشکی ز غیر منش بودی اجتناب
یوسف نگاه داشتن از گرگ لازم استورنه چه سود خانة چشم پدر خراب