شمارهٔ ۳ - ماده تاریخ سیل قم
داد از دست سیل حادثه، دادکه ازو شد گُل بلا سیراب
سیلی از کوه غم فرود آمدکه ازو چشم فتنه شد بیخواب
وه چه سیل؛ آسمان سیّالیبرده از عمرها گرو ز شتاب
بسته بر دوش کوههای گرانکرده سیراب موجهای سراب
دیر از سر بدر روی چو خمارزود از پا درافکنی، چو شراب
چرخِ میدان فراخِ پهن آغوشبر سرش چرخزن چو قصرِ حباب
فتنهاش چنگ بر زده به عناناجلس دست بر زده به رکاب
این جهان درشت ازو هموارفلک بیحساب ازو به حساب
شهر قم کابروی عالم بودشد ازو خشک لب چو موج سراب
در روانی و بیثباتی زددر دروازه تخته بر سر آب
خانهها از شکستگیها کردخاک دیوار بر سر اسباب
مدرسه غسل ارتماسی کردرفت در سجده مسجد و محراب
حرف دیوار، سست در هر جاسخن در، شکسته در هر باب
کشتی عمر را ز موج بلاجای امنی نبود جز گرداب
شهر قم را که رشک عالم بودکرد سیلاب همچو نقش بر آب
اشک عشّاق بود شورانگیزبر دمیده ز کورة سیماب
با که دست قضا به آتش قهراز گُلِ این زمین گرفت گلاب
من چه گویم چه کرد با قم سیل؟قم کتان بود و سیل چون مهتاب
بر لب بام اگر زنی انگشتبا تو گوید حکایت سیلاب
بهر تاریخ فکر میکردمجمعی از دوستان برای صواب
دوستی آه آتشین زد و گفتخاک قم را به باد داد این آب