شمارهٔ ۱۱ - خطاب به دوستی که بیوفاست
ای نازنین که نازش من بر تو باد و بسبیگانة غم تو مباد آشنای من
ای آشنای دشمن و ناآشنای دوستوی دشمن مروّت و خصم رضای من
ای آنکه نیست کار دلم جز وفای توای آنکه نیست کام دلت جز جفای من
ای غمزدای دیده و حسرتفزای منای دلبر ستیزهگر بیوفای من
ای نازش نیازم سر تا به پایِ توای پایمال نازت سر تا به پایِ من
شکریست در لباس شکایت دل مراوآنهم ز بخت بیاثر نارسای من
روزی که برگزیدمت از اهل روزگارگفتم که دیگری نگزینی به جای من
عمریست در وفای تو عمرم بسر گذشتکز تو نبود غیر غمت مدّعای من
خود طرفه اینکه نرم نیی در وفا هنوزوین طرفهتر که سختتری در جفای من
روزی که کیمیای تو تأثیرجو نبودکامل عیار بود مس ناروای من
اکنون که سنگ راه تو نرخ گهر گرفتشد اینچنین به خاک برابر طلای من
دانسته گر کنی به من اینها خوشا دلمور خود ز حال من خبرت نیست وای من