شمارهٔ ۱۲ - شاید خطاب به قاضی سعید باشد
ای آنکه هر دم از نگه دلنواز خویشجان دگر به قالب حسرت روان کنی
بر لب چو نوبهار تبسّم کنی سبیلرخسار آز را چو رخ گلستان کنی
جوهرنما کند چو غضب تیغ ابروتگلزار رنگ چهرة گل را خزان کنی
با دشمنان درآیی چون بوی گل به خاروز دوستان چو باد صبا سر گران کنی
من خود نگویم اینکه در اطوار دوستیبا غیر چون نشینی و با من چهسان کنی؟
لیکن دو بیت بر تو ز نظم یگانهایخوانم بآن امید که شاید روان کنی
دارم وصیّتی به تو ای دشمن دلمخواهم غلط کنی تو و گوشی به آن کنی
مفروش دوست بر سر بازار دشمنانترسم درین معامله آخر زیان کنی