گنج

شمارهٔ ۱۰ - خطاب به دوستی

۱۵ بیت
هان ای صبا که باخبری از نیاز مایک صبحدم به گلشن آن کو خرام کن
چون داد کام دل دهی از خاک بوسیشاز خون ما به خاک در او سلام کن
آنگاه از زبان شکوة هجران بیدلانجرأت اگر نداری از آن دل به وام کن
گو برفروز چهرة لطفی به امتحانآزادگان عالم دل را غلام کن
جان بر لب انتظار خرام تو می‌کشداز نیم جلوه کار شهیدان تمام کن
راضی ز طرّه‌ات به رهایی نمی‌شوندفکری دگر به حال اسیران دام کن
دانیم دل به مهر اسیران نمی‌دهیبا ما به کینه باش ولی مهر نام کن
بگشا لبی به سحر حلال تبسّمیاعجاز را به لعل مسیحا حرام کن
دل بی‌کمند زلف تو از خویش می‌روددیوانه را به حلقة زنجیر دام کن
خالیست جای لطف تو در سیرگاه ماجایی خوشست عشرت ما را تمام کن
در آفتاب وادی هجر تو سوختیمای ابر سایه بر سر ما مستدام کن
بردار یک دو گام براه وفای، توتا روز حشر مهر و وفا را غلام کن
ماییم باغ خشک و تویی ابر نوبهارما را بهشت ساز و تو در وی مقام کن
دل را هوای وصل تو کامی است ناگزیرگو ترک سر بگیر و مگو ترک کام کن
ور همچو شعله سرکشی از سر نمی‌نهیپروانه گو بسوز همان فکر خام کن