شمارهٔ ۹۶
اگرچه شعلة حسنت تمام عالم سوختبه مهربانی من در جهان کسی کم سوخت
به نسبت تو چنان ذوق سوختن عام استکه در کنار گل و لاله طفل شبنم سوخت
دمی که آتش بیداد او زبانه کشیدچه نکته بود که بیگانه جَست و محرم سوخت
به ذوق سودة الماس کرد زخم مراتبسّمی که در اندیشه یاد مرهم سوخت
به نیم قطره که در کار مشت گل کردندچه آتش است که تا آب و خاک آدم سوخت!
فغان که عاشق از اهل هوس نشد ممتازکه عشوة تو بد و نیک جمله درهم سوخت
هوای وصل تو در جانم آتشی افکندکه گریه را نم خونین و ناله را دم سوخت
اگر ز سختی هجران نسوختم سهل استبه یک ملایمت روز وصل خواهم سوخت
نمانده بود کس از اهل درد جز فیّاضچنان ز طیش برافروختی که او هم سوخت