شمارهٔ ۹۴
غنچه را از حسرت لعل تو دل در بر بسوخترشک یاقوت لبت خون در رگ گوهر بسوخت
حسرت بزم تو خورشید فلک را داغ کردپرتو شمع تو این پروانه را هم پر بسوخت
بسکه با یاد لبت لبهای خود را میمکیدآب حسرت در دهان چشمة کوثر بسوخت
یارب این آتش که بر ما زد که بعد از سوختنگرمی خاکستر ما پهلوی اخگر بسوخت!
داشت چشم آینه خورشید بر خاکسترمغیرت عشق تو زانم مشت خاکستر بسوخت
در ته پیراهن خاکستر خود داشتیمآنقدر آتش که دل تا دامن محشر بسوخت
شب که بیفیّاض در بزم تو ساغر میزدیمشیشه از تبخالة حسرت لب ساغر بسوخت