شمارهٔ ۹۲
زلف را با تیرهبختی شد رخ جانان نصیبپُر عجب نبود که کافر را شود ایمان نصیب
بر در دارالشفای یأس رو تا بنگریداغ را مرهم دچا رو درد را درمان نصیب
شکر طالع، ما چه میکردیم در گلزار وصلزخم دل را گر نمیشد هم لب خندان نصیب
دامن از لخت دل ناشاد پر دارم بس استغنچه را گو باش برگ عیش در دامان نصیب
طالع نیکو برند وو بخت ناسازت دهنددر سر کوی محبّت کردهاند ارزان نصیب
گوی دولت برد هر کس ترک ننگ و نام کردتا قیامت شد سر منصور را سامان نصیب
کوهکن جان کند و شیرین قسمت پرویز شدسعی ننمودهست در تحصیل روزی جان نصیب
بازم از خاک دری فیّاض چشم سرمهایستگر به تکلیفم کشاند سوی اصفاهان نصیب