شمارهٔ ۹۱
جان فدا کردم که تا شد وصل او یک دم نصیبعمر جاویدست میگردد کسی را کم نصیب
تیشة غمّاز راز کوهکن را فاش کردحسن رسوا گشت چون شد عشق را محرم نصیب
عشرت این گلستان وقف که شد یارب که شدغنچه را قسمت ملال و لاله را ماتم نصیب!
عمر باقی بود و روز تیره تا پیری کشیدشد شب عمر مرا آخر صباحی هم نصیب