شمارهٔ ۸۵
بنشین که بیرخ تو ندارم قرار و تابعمر عزیز من چه به رفتن کنی شتاب!
صد نکته هست در تو که در آفتاب نیستحسن تو احتیاج ندارد به آب و تاب
معشوق اگر نجیب بود حسن شرط نیسترنگ شکسته کم نکند قدر آفتاب
از بس خجل شود ز نسیم تو، دور نیستگر در دماغِ غنچه شود بوی گل گلاب!
ترسم ز چشم فتنه گزندی به او رسدطفل نگاه خیره و روی تو بینقاب
ترسم که رنگ بر رخ تو شرم بشکندزلفت فکنده است کتانی به ماهتاب
فیّاض بر رخش نظری چون کنم ز دورصد غوطه میخورد نگهم در خوی حجاب