شمارهٔ ۸۴
به گلستان چو روی گل شود از روی تو آببرفروزی چو رخ، آتش شود از خوی تو آب
تو به این مایه حیا باز مکن جیب، مبادکه ز نامحرمی باد شود بوی تو آب
بر لب جو مخرام ای بت رعنا ترسمکه بدزدد روش از قامت دلجوی تو آب
در کفت آینه نبود که پی شیشة دلسنگ برداشتی و شد به کف از خوی تو آب
بس که در کشتن فیّاض شدی گرم شتابشده شمشیر ز بیم تو به پهلوی تو آب