شمارهٔ ۸۳
ز روح باده صد ره گرچه خالی شد تن میناولی دست هوس کوته نشد از گردن مینا
چرا دود از دماغ میپرستان برنمیآردکه برق باده آتش میزند در خرمن مینا
نوای بیغلط زن امشب ای مطرب که مستان راچراغ باده پنهانست زیر دامن مینا
ندارد بلبلان، گر پای نسبت در میان آیدقبای غنچه، اندامِ تن پیراهن مینا
بهار میپرستان شد، نسیم لطف ساقی کوگل صد نشئه را در غنچه دارد گلشن مینا
از آن می از گلوی شیشه بالاتر نمیآیدکه ماند جای خون تو به اندر گردن مینا
به بزم باده فیّاض این ادا جا کرده در طبعمکه ساغر گوش میگردد به وقت گفتن مینا