گنج

شمارهٔ ۸

۹ بیت
گفته‌ای: بیدار باید عاشق دیدار ماپاس این حرف تو دارد دیدهٔ بیدار ما
رتبة افتادگی را خوش به بالا برده‌ایمسایه بر بالای خود می‌افکند دیوار ما
دوستان مرهم‌گذار و دشمنان الماس‌ریزکس نمی‌داند علاج سینة افگار ما
چون نسیمی کز چمن برگ گلی آرد برونناله لخت دل برون کی آرد از گلزار ما
هر یک از پود نفس در دستِ تارِ ناله‌ایستدیگر ای حسرت چه می‌خواهی ز جان زار ما!
زهد زاهد شعبه‌ای از دودمان کفر ماستخویشی نزدیک دارد سبحه با زنّار ما
گرچه در آلوده دامانی مثل گشتیم لیکآب رحمت می‌رود در جوی استغفار ما
تا کدامین فتنه بازش بر سر ناز آوردبوی خون می‌آید امروز از در و دیوار ما
ما ز اوج آسمان بر آستان افتاده‌ایماز مروّت نیست فیّاض این قدر آزار ما