شمارهٔ ۷۴
چو کرد خاک ره یار روزگار مرابه چشم عالمیان داد اعتبار مرا
دماغ بوی گل و برگ گلستانم نیستمگر به باغ برد نالة هزار مرا
به کف نه جام میی، در نظر نه روی مهیگلی شکفته نگردید ازین بهار مرا
ز طرز دیدن پنهانت این چنین پیداستکه راز دل زتو خواهد شد آشکار مرا
مرا ز گردش چشم تو حال میگرددبه گردش مه و مهر فلک چه کار مرا؟
ز نارسایی اقبالم ای فلک خوش باشبه دامنی نرسم گر کنی غبار مرا
چنین که زار و ضعیفم ز هجر او فیّاضمگر صبا برساند به کوی یار مرا