شمارهٔ ۷۰۷
جدا از من بهر کس خواستی مهر و وفا کردیمرا از دام خود سر دادی و خود را رها کردی
چه کردی بیمروّت بیحقیقت بیوفا با منکه در دامم درآوردی و با دامم رها کردی
چه میگویم؟ ز ذوق آن چنان وصلم برآوردیچه میپرسی؟ بحال این چنینم مبتلا کردی
وفا و مهربانی نام کردی کام دشمن راستم بر مهربانی، بر وفاداری جفا کردی
بر غم من بجای غیر کردی هر چه بیجا بودکنون آن چشم هم داری که گویم من بجا کردی!
خطا باشد گمانِ جز صواب از دلبران اماصوابست اینکه میگویم خطا کردی خطا کردی
تو هم طرفی نبستی گر مرا رسوا برآوردیمرا بدنام کردی لیک خود را بیوفا کردی
ز من گیرند (دارو) عشقبازانِ تو، حکمت بینکه درد یک جهان عشاق را از من دوا کردی
بدل با دشمنم کردی دریغ از قدردانیهاچه دلّالی که آتش را به خاکستر بها کردی!
شکر هر جا که میبیند مگس ناچار بنشیندچرا با غیر لب را با تبسّم آشنا کردی
به پیشم مینشستی با رقیبم وعده میکردیترا بیشرم چون گویم مرا هم بیحیا کردی
عجب رسم نوست و طرز نو با مهربانیهاکه با من وعدهها کردی و با دشمن وفا کردی
نگهبانت ز بد چون سایة بال هما بودممرا از سر گمان دردسر کردی و واکردی
نکردی کاهلی تا گردم از هستی برآوردیفلک را چشم روشن شد که خاکم توتیا کردی
به من جادوگریهایِ تو ، این ایّام ظاهر شد،پس از آمیزش از هم شیرو شکر را جدا کردی
تو فیّاض این غزل فرموده گفتی لیک میدانمکه در دل داشتی حرفی بدین تقریب ادا کردی