شمارهٔ ۷۰۲
زلف او هر جانب افکندست دام غمزهایاز نگاهش بزم مستان را پیام غمزهای
در تماشاگاه حسنش بیخبر افتاده استهر طرف نظّارهای در دست جام غمزهای
غیرت او تا چه شورش از کمین آرد برونپیش او بردیم گستاخانه نام غمزهای
از برای قتل عام روز محشر حسن راهست پنهان تیغ نازی در نیام غمزهای
دیدة پُر اشک حسرت، سینة پر داغ غماین چنین فیّاض کم بودی به کام غمزهای