شمارهٔ ۶۹۵
هنوزم میخلد در دل خیال نوک مژگانیهنوز آشفته دارد خاطرم زلف پریشانی
خیال زلف او را شب همه بر گرد دل دارمکه تا بینم بیاد او مگر خواب پریشانی
ببویی کز تو میآرد صبا بر هم خورد گلشنچه خواهد شد اگر خود بگذری سوی گلستانی
ز آیین مسلمانان ملولم میروم چندیکه سازم تازه ایمانی به دست نامسلمانی
دمی از کاوش من یاد مژگانش نیاسایدگمان دارد هنوز آن غمزه در سر کار من جانی
عجب دارم تواند زد بهم جمعیت غنچهنباشد با صبا گر بویی از زلف پریشانی
ندارم با کسی پرخاش اگر فیّاض معذورمدرین میدان برای خود ندیدم مرد میدانی