شمارهٔ ۶۹۶
کسی را شد مسلّم نکته دانیکه دریابد زبان بیزبانی
خوشا بخت کسی کز شمع رویتکند روشن چراغ زندگانی
غم عشقت ندانستم چه حاصلپشیمانی ندارد مهربانی
کسی روی تو میبیند که داردبه دیده توتیای لن ترانی
تن چون کوه میباید که عاشقرود در زیر بار ناتوانی
نقاب از رخ برافکندن چه لازمخوشی در پرده چون راز نهانی
دوای درد من دانی ولیکنکشد اینم که دردم را ندانی
تمنّای اجل امشب مرا کشتبه این تلخی نشاید زندگانی
فتادم از زبان فیّاض و یک شبنشد با او نصیبم همزبانی