شمارهٔ ۶۹
نه سامان سفر باشد نه سودای حضر ما راتو ای باد صبا هر جا که میخواهی ببر ما را
درین کشور کسی ما را به چیزی برنمیگیردبه یک مشت غباری از در جانان بخر ما را
چو شمشیریم و بر اندام ما جوهر سپر باشدبه جنگ ما میا دشمن چو بینی بیسپر ما را
تو زاغی زاغ، قدر ما نمیدانی ولی طوطیاگر دیدی نمیدادی به صد تنگ شکر ما را
صبا از کوی او فیّاض پنداری خبر داردکه تا در جلوه آمد کرد از خود بیخبر ما را